تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Jun 2007 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت


هر وقت اسم ترا به خاطر ميارم
قلبم فرو ميريزد
و بدنم سخت ميلرزد
.
.
.
بعد دستم را از زير بغلم دور ميزنم
و كتفم را با دست خودم محكم ميفشارم
چقدر سخته نه ؟
كه جز" دست خودم
تكيه گاهي ندارم...
 
بدترين درد ان نيست كه عشقت بميره
بدترين درد اينه كه به اوني كه دوستش داري برسي
بدترين درد اين نيست كه عشقت بهت نارو بزنه
بد ترين درد اينه كه عاشق يكي بشي و اون ندونه
 
 
کاش بودي ...تا دلم تنها نبود... تا اسير غصه ي فردا نبود... کاش بودي تا براي قلب من ...زندگي اين گونه بي معنا نبود... کاش بودي تا لبان سرد من... بي خبر از موج و از دريا نبود... کاش بودي تا فقط باور کني ...بعد تو اين زندگي زيبا نبود...كاش بودي
 
اين دنيا پر است از صداي پاي شياطيني كه در حالي كه تو را مي بوسند در ذهن طناب دار تو را به گردنت مي بافند
 
ميخوام بگم دوست دارم نه به 21 زبان دنيا ....... بلکه به زبان قلبم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Jun 2007 ساعت 9:39 موضوع | لینک ثابت


روزي خنديدم گفتند ديوانه است,روزي سكوت كرم گفتند عاشق است,بس خنديدم و سكوت كردم تا بگند عاشقي ديوانه است

     اگر تنها ترين تنها ها شوم باز هم خدا هست
 
                                            نميدوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
 
براي مهربونيات ,نوازشات,بوسيدنت
 
                                          زندگي دفتري است پر ماجرا 

                                          هيچگاه آنرا به خاطر يك ورقش دور مينداز
 
 
اين قصه رو براي تو من نميگم دلم ميگه غصه نخورغصه نخور همين روزا مياد ديگه همين روزا صدائ پاش سكوت شهر ميشكنه اگه بازم خواب نباشم وقتي به ما سر ميزنه ديشب توئ خواب ميديدم اسمونا ابي شده هواي سرد شهرمون دوباره افتابئ  شده دلم ميخواد باور كنم تموم شده گريههامون خنده ها مثل هميشه گل داده روئ لبامون 
 
 
حتی در اين تاريکی نا اميدی .که خورشيد هم در نگاهم يخ می بندد اما هنگام که باز گردی آنقدر اميد دارم که ماه را با نگاهم آتش خواهم زد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Jun 2007 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت


*.*.*.Once I knew thedepth where no hope was and darknees lay on the face of all things.Then love come and set my soul free .Once I fretted and beat myself againstThe wall that shut me in .my life was withoutA past or future and death a consummation devoutly to be wished .But a little word from the fingers of another feel into my hands that clutched at emptiness and my heart leaped up with the rapture of living I do not know the meaning of darkness but I have learned the overcoming of it.                                                            

0*0*0*(به عمق نا امیدی رسیده بودم و تاریکی چتر خود،بر همه چیز کشیده بودم که عشق از راه رسید

 

 و،روح مرا رهایی بخشید .فرسوده بودم و خود را به دیوار زندان می کوبیدم .حیاتم تهی از گذشته و عاری

 

 از آینده بود و مرگ،موهبتی بود که مشتاقانه خواهانش بودم .اما کلامی کوچک از انگشتان دیگری

 

ریسمانی شد،در دستانم ، به آن ورطه پوچی پیوند خورد و قلبم باشور زندگی شعله ور شد .معنای تاریکی را

 

نمی دانم، اما آموختم که چگونه،بر آن غلبه کنم !)*0*0*0

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Jun 2007 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت


 
 
آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ، ناگهان ستاره اي چشمك زد..آفتابگردان سرش را پايين انداخت آري...گلها هيچ وقت خيانت نمي كنند
 
 
چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود
 
 
مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود
 
 
يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.
 
 
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
 
 
مامانه به بچش ميگه که عزيزم و قتي خاله اومد قشنگ ميري جلو سلام ميکني ميبوسيش بچهه ميزنه زيره گريه ميگه نه مامان من خاله رو بوس نميکنم! مامانه ميگه ا چرا عزيزم؟ بچهه ميگه آخه ديروز که بابا ميخواست بوسش کنه زد تو صورتش
 
 
اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری
 
 
خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد
 
 
کاش میشد اشک را تمدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد. کاش میشد در میان لحظه ها لحظه دیدار را نزدیک کرد.
 
 
ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
 
 
هی اس ام اس برو پیش اونی که فکر میکنم. اگه کار داشت مزاحمش نشو. اگه خواب بود آروم ببوسشو برگرد. اگه تو رو خووند بهش بگو که دوسش دارم.!
 
 
لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...
 
 
زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت.حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي..جدايي سخت است نه به سختي تنهايی
 
 
وقتی كسی رادوست داری، گفتن آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازی كردن آسان تراست، كاركردن آسان تراست. ووقتی كه كسی تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست. واگر تنهای تنها باشی، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست
 
 
نگاهي آشنا به ياس کردم ..تو را در برگ گل احساس کردم ...خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کردم
 
 
زندگي 3 ايستگاه داره!عشق...جدايي....و مرگ آقا قربونت ايستگاه اول پياده مي شيم
 
 
هر وقت بعد 120 سال رفتي اون 2نيا وقتي خواستي از پل صراط رد شي و بهت گفتن يکي حلالت نکرده اون منم که به اين بهونه يه بار ديگه ميخوام ببينمت
 
 
سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، كه تركش موجب بي مدركي است و به كلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي كه آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سالي دو ترم موجودو بر هر ترمي شهريه اي واجب ...... از جيب و جان كه بر آيد ...... كز عهده خرجش به در آيد
 
 
برو به جهنم، چون فقط تو هستي كه ميتوني جهنم رو بهشت كني!
 
 
به تو يك «سمبوسه» ميدم كه دو حرف اولش مال دشمنانت باشه و چهار حرف
آخرش مال خودت باشه!
 
 
اگر مي‌توانستم مجازاتت کنم از تو مي‌خواستم به اندازه‌اي که تو را دوست
دارم مرا دوست داشته باشي.
 
 
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
 
 
قلب فقط قلب فاتی، عشق فقط عشقه لاتی، رنگ فقط شکلاتی، 6 ماه تو حبس بی ملاقاتی؛ فکر نکنی گنده لاتيم، ما فقط خاطر خاتيم
 
 
من حاضرم خودمو اونقدر کوچک کنم که توي قلب شما جا بشم 
 
 
تو را به دادگاه خواهند کشيد شايد به حبس ابد محکوم شوي جزييات جنايت معلوم نيست اما اثر انگشتت را ... روي قلبي شکسته يافته اند

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Jun 2007 ساعت 9:12 موضوع | لینک ثابت






زندگی تکرار است:

تکرارحوادث

سرکوب حـقایق

مرگ شـقایق

له شدن موری زیـر پا

شکستن دل ها

تنهایی مادری پیـر وفـداکار

گریه نوزادی در قنداق…

زندگی شیرین است :

انتظارِ عاشــــقی بی تاب

لحظه بوسیدنِ پـدری خسـتـه

دیـدار دو دلــدار

بارانِ بـهاران…

زندگی تلخ است:

اشکی در پی دلـدار

التماس چشمها

غروب آخرین دیدار

پژمردن یک گل

سراب بیابان

بغضی بی فریاد….

اری زندگی اینهاست!!!

اما اینها مهم نیست

مهم این است که خدایی بالای سر ماست !!!!


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Jun 2007 ساعت 9:8 موضوع | لینک ثابت


 

با بیتی از تنهایی های پیچ در پیچ یک پیچک وحشی
می خواهم ترانه ای مکعب از چند تکه یاس خوش بو بنویسم
نور در گیسوی دستانم بالا و پایین می رود
و تنها چند ثانیه می توان برای نبودن خداوند گریست
هر بار که چشم گشودم کسی لالایی خواند
و هر بار که خواستم بخواب فرو روم کسی مرا باز خواند
من پیراهنم خونی است
دستانم گشاده به سوی تاریخچه ی ابدیت انسان
من بار ها برای خداوند اشک ریخته ام
و چشمام در چشمانش گره خورده
روزی بود که پاک بودم
اما حالا تنم در پیله ای از گناه بسته است
افسوس می خورم که تازگی ام نمانده است
افسوس می خورم که حتی تنهایی از من بریده است
در تاریکی اتاقم تنها چیزی که خواهم دانست
این است
که روزی نوبت من هم خواهد رسید ...
 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Jun 2007 ساعت 9:7 موضوع | لینک ثابت


آدمي دو قلب دارد.
قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...


اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود


زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو
نفرين مي كني او دعا
مي كند
وقتي تو بد مي گويي و
بيزاري او عشق
مي ورزد
وقتي تو
مي رنجي او مي بخشد...


اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند....


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Jun 2007 ساعت 9:3 موضوع | لینک ثابت


دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند


دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است

دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است

دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است

دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست

دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست

دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است

دلم براي کسي تنگ است .............



 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 2 Jun 2007 ساعت 13:10 موضوع | لینک ثابت


هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر


سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني

*****

قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز، نبود شعار پرواز
وای بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت
در چنين قرنی كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگی است، درماندگی است، شرمندگی است
قرن، قرن آتش نيست
قرن يك هوای تازه است
فكرها را شست و شويی لازم است
گم شديم گر در ميان خويشتن، جست و جويی لازم است
نازنين ها از
سياهی تا سفيدی را سفر بايد كنيم ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 2 Jun 2007 ساعت 13:9 موضوع | لینک ثابت



ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 2 Jun 2007 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


 

 
 
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را به خاطر بسپار !  
 
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
 
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
 
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
 
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
 
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
 
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
 
 
  
 
مجنون به هوای کوی لیلی در دشت
می رفت و به جستجوی لیلی  میگشت
می گشت  و همیشه  بر  زبانش  لیلی!
لیلی لیلی می گفت  تا زبانش  می گشت!؟
 
می گويند یك روز لیلی براي مجنون پیغام فرستاد که انگار خیلی دوست داری مرا ببینی ؟
اگر نیمه شب بیايی بیرون شهر ، کنار فلان باغ، من هم می آیم تا ببینمت.
مجنون که شیفته دیدار لیلی بود، چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.
ولی مدتی که گذشت خوابش برد.
نیمه شب لیلی آمد و وقتی او را در خواب عمیق دید ، از کیسه ای که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ریخت داخل جیب های مجنون و رفت.
مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود، آهی کشید وگفت :
ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم .
و افسرده و پریشان برگشت به شهر.
در راه يكي از دوستانش او را  دید و پرسید :
چرا اینقدر ناراحتی؟
و وقتی جریان را شنید با خوشحالی گفت :
این که عالیه !
چون نشانه این است که لیلی به دو دلیل تو را خیلی دوست دارد !
دلیل اول این که :
خواب بودی وبیدارت نکرده !
و به طور حتم به خودش گفته :
اون عزیز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بیدارش کنم ؟
و دلیل دوم اینکه :
وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!
مجنون سری تکان داد و گفت :
نه!
او می خواسته بگويد :
تو عاشق نیستی!
اگر عاشق بودی که خوابت نمی برد!
تو را چه به عاشقی؟
بهتره بروی با گردوها بازی کنی!
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 2 Jun 2007 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت


تو را دوست ندارم نه دوستت ندارم

اما هنگامی که نیستی

غمینم

و به آسمان آبی بالای سرت

و اخترانی که تو را میبینند

رشک می برم

تو را دوست ندارم

اما نمیدانم چرا

آنچه میکنی در نظرم بی همتا جلوه میکند

وبارها در تنهایی از خود پرسیده ام

چرا آنهایی که دوستشان دارم

بیشتر شبه تو نیستند

تو را دوست ندارم

اما هنگامی که نیستی

از هر صدایی بیزارم

حتی اگر صدای آنانی باشد که دوستشان دارم

زیرا صدای آنها

طنین آهنگین صدایت را در گوشم میشکنند

تو را دوست ندارم

اما چشمان گویایت

با آن آبی عمیق و درخشان

بیش از هر چشم دیگری بین من و آسمان آبی قرار میگیرد

آه میدانم که دوستت ندارم

اما افسوس دیگران دل ساده ام را

کمتر باور دارند

و چه بسا به هنگام گذر

میبینم که بر من میخندند

زیرا آشکارا مینگرند

نگاهم به دنبال توست


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 2 Jun 2007 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت


پرسید که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟


خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است


گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است


خندید به سادگیم آینه و گفت
احساس پاک تورا زنجیر کرده است


گفتم ار عشق من چنین سخن مگوی
گفت : خوابی سالها دیر کرده است


در ایینه به خود نگاه میکنم آه
عشق او عجیب مرا پیر کرده است


راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 2 Jun 2007 ساعت 12:5 موضوع | لینک ثابت


>