گاهي اوقات
گفتن بعضي کلمات
انقدر سخت مي شود
که شکستن بغض سينه براي هميشه نا ممکن است
....دوستت دارم ...
مي نويسم ..
به همه مي گويم....
اما در مقابل ديدگانت
صدايي از من بر نمي آيد
مي خواهم فرياد بزنم
در آغوش بر گيرمت
اما ترديدي مبهم توانش را از من مي گيرد
حال تو مي روي
نمی خواهم بروی
!..بمان
اما تمناي محاليست
که بمان و منتظر باش
دورتر مي شوي .
و من دريغ از يک کلمه:
!.....بمان. .
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 11 Jun 2007 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 10 Jun 2007 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 10 Jun 2007 ساعت 8:35 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 10 Jun 2007 ساعت 8:34 موضوع | لینک ثابت
تو بهار را دوست می داری من پاییز را
زندگی تو بهار است زندگی من پاییز
گونه سرخ تو سرخ گل بهاریست
چشمان خسته من آفتاب بی رنگ پاییز
اگر من گامی دیگر بردارم گامی به پیش
در آستان یخ زده زمستان خواهد بود![]()
کاش تو گامی به پیش می آمدی![]()
و من گامی واپس می گذاشتم
تابه یکدیگر می رسیدیم در بهارزیبا و مهربان![]()
اما دریغ من پاییزم و تو بهار
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 9 Jun 2007 ساعت 9:11 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

قرار نیست "من" "او" شوم قرار نیست او من شود
هر کس باید خودش بماند تا همدیگری ممکن گردد.
تجربه های عاشقانه نه استحاله است، نه از خود بیگانگی، نه فراموشی.
نه "های" دارد و نه "هوی". بهانه ای است برای پی بردن به خود خویش.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY