تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

همه هستي من

 

خلوت مست دو چشم تر توست

 

همه قصه من

 

صحبت زلف بلند سر توست

 

تو مرا واژه ايمان هستي

 

كه به هنگامه صبح

 

لب به تكريم تو من باز كنم

 

تو مرا مهر عبادت هستي

 

كه به هر سجده خود

 

سر تعظيم به محراب رخت مي آرم

 

تو مرا چون گل سرخي هستي

 

كه درون قفس خشك كوير

 

از سر ناز به برا آمده اي

 

تو مرا صبح اميدي هستي

 

كه ميان همه پنجره ها

 

رو به من باز شدي

 

چشم اميد من خسته به توست

 

تو مرا ياري كن

 

تا به همراهي تو

 

به سر قله ايمان برويم

 

و خدا را انجا

 

با تو فرياد كنيم

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 28 Jun 2007 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت


در دل من...

می خواهم روزهای سیاهم را برگ برگ کنم

می خواهم سوزی که دائم در وجودم حس می کنم

به فراموشی بسپارم

فراموشی چه واژه زیبایی

اما حیف که سعادت و انتقام با مفهوم این واژه منافات دارد

می خواهم قلمو خیال را در دست بگیرم

وخودم را خوشبخت نقاشی کنم

می خواهم همه جا را آبی کنم

می خواهم آتش را از روزگار حذف کنم

می خواهم از ته دل و قلبم فریاد بکشم

تا شاید ذره ای از غوغا درونم کم شود

تا شاید قلبم از یاد خاطره ها تهی نشود

ای کاش دست کم صفحه خیالم

این رنگ و بو را می گرفت

دوست دارم خوب باشم

و خوب بودن را حالا تجربه کنم

باز تشکر می کنم از همه دوستان عزیزم

که منو مورد لطفشون قرار میدن

امیدوارم من هم بتونم

یه دوست خوب واسه شما باشم

واسه خوشبخت شودن چکار کنم؟


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 28 Jun 2007 ساعت 9:30 موضوع | لینک ثابت



*به یاد روزهای تنهایی خودم*

و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی

و من به امید نگاه تو ...

ای ماه شبهای تاریکم

گم کرده ام تو را...

سپیده گفت با طلوع افتاب نگاهت را در انتظار باشم

اما افسوس که در واژنامه زندگییم

 طلوع غریبی می کند

گفت به دیروزت بنگر

دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد

و تنهایم گذاشت

امروزم را که جستجو می کنم

جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا

و خاک سردی که در اغوشم می گیرد

و دستان لرزانی که بر سنگ

 سردی گلهای نرگسی را پرپر می کند

چیزی نمی یابم

از دوستانی که سر می زنن

خواهش می کنم ادرس وبلاگشون بذارن


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 28 Jun 2007 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت


این بار هم تو را می یابم

در هیاهوی یک التهاب ناب

که صداقت را معنا می کند

تو را آغاز می کنم

به روی برگهای سپید

تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند

باز می گردم به آغاز

به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان

دوست داشتن

رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن

رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست

ولی افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

 برای دوست داشتن


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 28 Jun 2007 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت


اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 28 Jun 2007 ساعت 9:24 موضوع | لینک ثابت


همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
 
 
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
 ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
 
آه کنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
ایه هایی همه سیاه سیاه


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 28 Jun 2007 ساعت 9:2 موضوع | لینک ثابت


شب آغاز هجرت تو
شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو
شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن
شب مرد ن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مومنانه از خود گذشتم
کوچ من از من نهایتم بود
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خاکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره بر گشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مر حم زخم پیر من کو؟
واسه پیدا شدن تو آینه
جاده سبز گم شدن کو؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خاک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم از تو شکستم
اگر شکستی از خود شکستی
به دادم برس
به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس
به دادم برس





 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 28 Jun 2007 ساعت 9:2 موضوع | لینک ثابت


بنام خداوند بزرگ و بنام خدای من

******
درها به طنين هاي تو وا كردم.
هر تكه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه .
بر لب مردابي ، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم به نماز.
در بن خاري ، ياد تو پنهان بود، برچيدم، پاشيدم به جهان.
بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود گستردن.
و شياريدم شب يكدست نيايش، افشاندم دانه راز.
و شكستم آويز فريب.
و دويدم تا هيچ . و دويدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم.
وزشي مي رفت از دامنه اي ، گامي همره او رفتم.
ته تاريكي ، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم، و رها بودم
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 28 Jun 2007 ساعت 9:0 موضوع | لینک ثابت


دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
 
 
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
 
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
 
زن پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 27 Jun 2007 ساعت 8:24 موضوع | لینک ثابت


قصه از عشق می خوانم

تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو

تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو

تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم

خوش و سرمست بودم

و فارغ از همه جور جهان بودم

به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت

من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم

و دایم در سفر بودم

که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد

و با دست محبت بر دلم در زد

نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد

و من در خواب چشمانش فرو رفتم

در آنجا صد هزار افسانه می دیدم

و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم

قلب من گواهی داد که او تنهاست

که او هم چون تو تنهاست

از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود

برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم

ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی

فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم

و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم

از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم

و از سر کوی تو برگشتشم

تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن

برو به شاهروی دیگری خو کن

ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم

دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان

را دوست می دارد

و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد

تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی

شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم

به سوی دشت ما برگرد

برایت باز می خوانم سرود آشنایی را

و از دل می برم افسانه ی تلخ

جدایی را




 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 27 Jun 2007 ساعت 8:24 موضوع | لینک ثابت


به  تو سلام می کنم........

 
به تو سلام می کنم ، کنار تو می نشینم
و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود.
 
 
اگر فریاد مرغ و سایه علفم
در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم
 
¿
 
خسته ، خسته ، از راه کوره های تردید می آیم
چون آینه ئی از تو لبریزم
هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
نه ساقه بازوهایت ، نه چشمه های تنت
 
¿
 
بی تو خاموشم ، شهری در شبم
تو طلوع می کنی
من گرمایت را از دور می چشم و شهر من بیدار
                                                           می شود.
با غلغله ها، تردیدها، تلاش ها ، و غلغله مردد
                                                           تلاش هایش،
 
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد
دور از تو من شهری در شبم
                                    ای آفتاب
و غروبت مرا می سوزاند.
 
¿
 
من به دنبال سحری سرگردان می گردم
تو سخن می گویی ، من نمی شنوم
تو سکوت می کنی ، من فریاد می زنم
 
بامنی با خود نیستم
 
و بی تو خود را در نمی یابم
 
 
دیگر هیچ چیز نمی خواهد، نمی تواند تسکینم بدهد.
 
¿
 
اگر فریاد مرغ و سایه علفم
این حقیقت را در خلوت تو بازیافته ام
 
حقیقت بزرگ است و
                           من کوچکم
                                        با تو بیگانه ام
فریاد مرغ را بشنو
سایه علف را با سایه ات بیامیز
مرا باخودت آشنا کن ،
                          بیگانه من
مرا با خودت یکی کن.


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 27 Jun 2007 ساعت 8:23 موضوع | لینک ثابت


آن گاه که من به سوی تو آیم ،
چه باک اگر مرگ در میان ما قرار گیرد ،
چرا که تو آن را ذوب می کنی .
مرگ که از جنس زمان است ،
نمی تواند آن چه را از زمان نیست تصرف کند .
جاودانگی شقایق ها را ..
فاصله ی میان مرگ و زندگی من ،
تنها یک لبه ی کاغذ است ..










 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 26 Jun 2007 ساعت 8:33 موضوع | لینک ثابت


به نام او كه  يادش خانه ي تنهايي من است
 
براي بدست اوردن چيزي كه تا به حال نداشته ايد بايد چيزي شويد كه  تا به حال نبوده ايد
 
سپاس خدايي را كه نعمت همت را افريد
 
همت بلند دار كه مردان روزگار از همت بلند به جايي رسيده اند
 
پروانه گاهي فراموش ميكند كه زماني كرم بوده است
 
خودتان را به سمت ماه پرتاب كنيد حتي اگر خطا كنيد ميان ستارگان خواهيد بود
 
خطاست اگر بينديشيم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودني مجدانه است عشق ثمره ي خويشاوندي روحي است واگر اين خويشاوندي در لحظه اي تحقق نيابد درطول ساليان و حتي نسل ها نيز تحقق تخواهد يافت
 
ارزو كن بطلت ايمان داشته باش دريافت كن
 
بادا كه تمام روزهاي عمرتان را زندگي كني

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 26 Jun 2007 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت


اي گياه سبز
اي مظهر رويش
زیستن را آغاز کرده اي,
و بسوي بيکران راهي
که آينده و پايان آن را ميداني
ميروي.
ميروي!
بي آنکه هيچگاه زیستن را از ياد بري.
اما, من!
من چگونه آغاز کنم زیستن را؟!
که در ابتدا و اوان زیستنهايم که
با تبري مواجه گشته ام که برق لبه هاي تيز آن
اميد زیستن و شکوفائي را در من مي براند.

به پايان راهم ميانديشم بي آنکه حتي بدانم
آيا اين راه را پاياني هست يا......
نميدانم.
به اميد فرداها, چشمانم را بر هم ميگذارم.
چشمانم را ميبندم و در روياهايم رسيدن را ميبينم
نه به او که به حبابي بزرگ.
به حبابي همرنگ سياهي شبم.
نميدانم
شايد خواب باشد
شايد خواب ميبينم.
شايد خوابم هشدار تحققي باشد
در جهان بيداريم.
اما ميگويند:
" خواب عاشق هميشه چپ است."

 



 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 26 Jun 2007 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت


نان را از من بگير ، اگر ميخواهي ،
هوا را از من بگير ، اما
خنده ات را نه .

گل سرخ را از من بگير
سوسني را كه ميكاري ،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سرريز ميكند ،
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو ميزايد .

از پس نبردي سخت باز ميگردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني ،
اما خنده ات را كه رها ميشود
و پرواز كنان در آسمان مرا ميجويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم ميگشايد .

عشق من ، خنده تو
در تاريك ترين لحظه ها ميشكفد
و اگر ديدي ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري ست ،
بخند ، زيرا خنده تو
براي دستان من
شمشيري است آخته .

خنده تو ، در پاييز
در كنار دريا
موج كف آلوده اش را
بايد برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را ميخواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم ،
گل آبي ، گل سرخ
كشورم كه مرا ميخواند .

بخند بر شب
بر روز ،
 بر ماه ،
بخند بر پيچاپيچ
خيابان هاي جزيره ، بر اين پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم ،
آنگاه كه پاهايم ميروند و باز ميگردند ،
نان را ،
 هوا را ،
روشني را ،
 بهار را ،
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 26 Jun 2007 ساعت 8:31 موضوع | لینک ثابت


انسان؛شدن است،نه بودن.
 
مرداب هم خجالت کشیده است
 
 
 
فکر می کنی زندگی چیست ؟
                            یک خوشبختی ؟
                                        یک دایره که دور تا دورش پرچین است  ؟
                                                                       
زندگی یک تکرار
تکرار حرف های من و تو
                           و تکرار اعمال من و تو 
                           و زندگی می تواند حتی یک تکرار پر از تکرار باشد
 
من در انتظار بهار بسر نمی برم
مرا از زمستان ترسی نیست
خزان در من خلاصه می شود
مرگ در کنار نام من به خواب می رود
 
در زیر فریاد شهر
                پوستم ترک خورده است
 
تنم برای به خاک خفتن زنده است
زمان برای من معنی نخواهد داشت
زمان برای کسی که سال های مقدس را دیده است
                                               یعنی درد
 
چنار  کنار  بیشه ی دلهره ی یک آدم
بلندی اش به حد آسمان رسیده است
 
عبور خواهم کرد
از لابه لای این امواج سهمناک
 
من از سکوت
               از 
               این موج های پایکوبه های غربت وحشی
                         این دشنه ها
              این مرگ ها
                       حتی کلام نسنجیده ی زاغ ها
یا تکه لاشه ای که لاشخور بر آن نشسته است
                                                        هرگز ترس نخواهم داشت
 
باور برای آن مترسک زیبای باغ بود
من از چه در باور فرو روم ... ؟
 
بگذار تا ترانه های من 
                 تنها برای من بمانند و
                                                     بس
من لرزه های زبانم را تقدیم کرده ام
                                 تنها برای آن کسی که لایق است

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 25 Jun 2007 ساعت 7:50 موضوع | لینک ثابت


بازهم اس ام اس های قشنگ تقدیم به دوستان

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
------------ --------- --------

هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببیننت و حسودیشون بشه که ماهشون مال منه
------------ --------- --------
من گفتم هر چه باید می گفتم من کردم هرچیه باید میکردم و اگر تنهایم لااقل پیش دل خویش سرم پایین نیست و اگر دل تنگم از تمام کرده خویش ندارم شرمی انچه ماندست همه غربت نا خوش بی همنفسیست انچه ماندست به من حسرت من کشه قلبی تنهاست کز پس قاب بلورین همه را مینگرم دل خوش این رویا که یکی از اینها ابی چشمانش رنگ خوب چشم تو خواهد بود که یکی از اینه صاحب تمام نت های من است
------------ --------- --------

عشق شادیست عشق آزادی است ...... عشق آغاز ز آدمی زاد است ...... عشق آتش به سینه داشتن است ...... دم همت بر او گماشتن است ...... عشق شوری زخود فزاینده است ...... زایشی کهکشان زاینده است ...... زنده است انکه عشق میورزد ...... دل و جانش به عشق می ارزد
------------ --------- --------

اگه صد نفر تورو تو دنیا دوست داشته باشن اولیش منم ، اگه ده نفر تو دنیا تورو دوست داشته باشن اولیش منم ، حتی اگه یه نفر تورو تو دنیا دوست داشته باشه اون یه نفر منم و اگه کسی تو رو دوست نداشته باشه بدون که من دیگه تو این دنیا نیستم !!!
------------ --------- --------
هزار راه نرفته هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا هزار بود و نبود هزار شاید و باید هزار باد و مباد هزار کار نکرده هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار بوک و مگر هزار بار همیشه هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز مگر تو ای همه هیچ مگر تو نقطه پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری مگر تو ای دم آخر در این میانه تو سنگ تمام بگذری
------------ --------- --------

تو مثل ستاره ها مي موني مثل اونا زيبا مثل اونا دست نيافتني. اما فقط يه فرقي با اونا داري که اونا خيلي زيادن ولي تو تکي

------------ --------- --------

بيا دنيا رو تقسيم كنيم : ستاره ها مال تو . آسمون مال من . ماه مال تو . خورشيد مال من . اصلا همشون مال تو . ولي تو مال من
let's share the world: sky 4 u,stars 4 me, sea 4 u, waves 4 me,sun 4 u , light 4 me, every thing 4 u, u 4 me.

------------ --------- --------

اگه همه زنبورهای دنیا نیشت بزنن حقته جون:خیلی گلی

------------ --------- --------

وقتی هستی نيستم، وقتی نيستی هستم، وقتی هستم نيستی، وقتی نيستم هستی، ای همه ی نيست شده ی هستي
هستي من نيست مي شود وقتی تو نيستی
------------ --------- --------

یک نفس یاد خدا، یک سبد خاطر آسوده و شاد، یک بغل شبنم آرامش صبح، یک هزار آینه از جنس دعا، همه تقدیم شما.

------------ --------- --------

کاش مي شد با تو بودن را نوشت
تا که زيبا را کشم بر هر چه زشت
کاش مي شد روي اين رنگين کمان
مي نوشتم تا ابد يا من بمان

------------ --------- --------

ارزش يک کلام پر از محبت رو وقتي مي فهمي، که لبخند رو، روي لباي عزيزانت تماشا مي کني.

------------ --------- --------

در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش ز جفا
تا مرد به عزت ببرندش سر دست

------------ --------- --------

بودن را انديشه کرده ايم اما چگونه بودن را نه و آنان که بر آگاهي خويش باور دارند مي دانند که چگونه بايد بود.

------------ --------- --------

اگر بدانيد که همه چيز در تغيير است به هيچ چيز دل نمي بنديد

------------ --------- --------

گفتند: نفس بسيار حيله گر است – گفتم: به چنگش خواهم آورد. به چنگش آوردم. لبخند رضايتي بر لبانم نشست. نيك نگريستم، نفس از چنگم گريخته و بر لبانم نشسته بود

------------ --------- --------

اساس زندگی بر ۱۰ چیز استوار است: اول محبت و ۹ تای دیگش هم گذشت

------------ --------- --------

افتادن در گل و لاي ننگ نيست ننگ در اين است كه همان جا بماني

------------ --------- --------

اگه دنبال دوتا خرگوش بدویی هیچ کدومو نمی گیری!

------------ --------- --------

عشق مانند هوا در همه جا جاریست. تو نفسهایت را قدری جانانه بکش

------------ --------- --------

زندگي شهد گل است زنبور زمان مي مكدش آنچه مي ماند عسل خاطره است


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 25 Jun 2007 ساعت 7:47 موضوع sms | لینک ثابت


The strength of a man isn't seen in the width of his shoulders.
It is seen in the width of his arms that encircle you.
قدرت و صلابت يه مرد در پهن بودن شونه هاش نيست
بلکه در اين هست که چقدر ميتوني به اون تکيه کني و اون ميتونه تو رو حمايت کنه
The strength of a man isn't in the deep tone of his voice.
It is in the gentle words he whispers.
قدرت و صلابت يه مرد اين نيست که چقدر بتونه صداش رو بلند کنه
بلکه در اينه که چه جملات ملايمي رو ميتونه تو گوشات زمزمه کنه
The strength of a man isn't how many buddies he has.
It is how good a buddy he is with his kids.

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چند تا رفيق داره
بلکه در اين هست که چقدر با فرزندان خودش رفيق هست
The strength of a man isn't in how respected he is at work.
It is in how respected he is at home.

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چه قدر در محيط کار قابل احترام هست
بلکه در اين هست که چقدر در منزل مورد احترام هست
The strength of a man isn't in how hard he hits.
It is in how tender he touches.

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چقدر دست بزن داره
بلکه به اين هست که چه دست نوازشگري ميتونه داشته باشه
The strength of a man isn't how many women he's Loved by.
It is in can he be true to one woman.

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چند تا زن عاشقشن
بلکه به اين هست تنها عشق واقعي يه زن باشه؟؟؟
The strength of a man isn't in the weight he can lift.
It is in the burdens he can understand and overcome.

قدرت و صلابت يه مرد به اين نيست که چه وزنه سنگيني رو ميتونه بلند کنه
بلکه بستگي به مسائل و مشکلاتي داره که از پس حل اونا بر بياد


.********************************************************

Beauty of a Woman

The beauty of a woman
Is not in the clothes she wears,
The figure she carries,
Or the way she combs her hair.

زيبايي يه زن به لباسهايي که پوشيده... ژستي که گرفته
و يا مدل مويي که واسه خودش ساخته نيست
The beauty of a woman
Must be seen from her eyes,
Because that is the doorway to her heart,
The place where love resides.
زيبايي يه زن بايد از چشماش ديده بشه
به خاطر اين که چشماش دروازه ي قلبش هستند جايي که منزلگه عشق ميتونه باشه
The beauty of a woman
Is not in a facial mole,
But true beauty in a woman
Is reflected in her soul.

زيبايي يه زن به خط و خال صورتش نيست
بلکه زيبايي واقعي يه زن ..انعکاس در روحش داره
It is the caring that she lovingly gives,
The passion that she shows,
The beauty of a woman
With passing years-only grows.

محبت و توجهي که عاشقانه ابراز ميکنه
هيجاني که در زمان ديدار از خودش بروز ميده
زيبايي يک زن هست
چيزي که با گذشت ساليان متمادي .. افزايش پيدا ميکنه

******************************************************.
Lucky is the man who is the first love of a woman,
but luckier is the woman who is the last love of a man

خوشبخت مردي هست که اولين عشق يه زن باشه
اما خوشبخت تر زني هست که آخرين عشق يه مرد باشه


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 25 Jun 2007 ساعت 7:46 موضوع | لینک ثابت


روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 23 Jun 2007 ساعت 9:0 موضوع | لینک ثابت



خداحافظ!؟
به من گفتی خداحافظ و بر قندیل مژگانت بلور اشک جاری بود.
غم تلخی میان قصه هایت با تمام بی قراری بود!
چرا با تو خداحافظ !؟
تو که گل بوته های شعر شادم را ز باران نگاهت بارور کردی
تو که جام خیالم را همه شب با شراب عشق پر کردی
تو که افسانه با عشق بودن را برایم از تبار زندگی خواندی
تو که بذر محبت را به دشت سینه مشتاقم افشاندی!
چرا با تو خداحافظ !؟
تو میهمان عزیز لحظه های شاد من هستی
تو همچون قصه شیرین عهد کودکی در یاد من هستی
خداحافظ کلامی تلخ و غمگین است
غم رفتن غمی بسیار سنگین است.!
خداحافظ !........نه
تو دریای منی من ماهیم دور از تو می میرم
اگر رفتی سراغت را همه جا از خدای عشق می گیرم
مرو......ای بودنت شور جوانی ها !
مرو......ای بهترین حرف کلام مهربانی ها !


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 23 Jun 2007 ساعت 7:52 موضوع | لینک ثابت


روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید


روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم


آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو میکرد
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد


در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی


می شنیدم نيمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را


شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه مینالید
دوستش دارم ،نمی دانی


بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست


مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها


می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام،آرام
می گذشت از مرز دنیاها


روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم


بگذرم گر از سر پیمان
می کُشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 23 Jun 2007 ساعت 7:51 موضوع | لینک ثابت


زندگي را دوست دارم به شرط آنکه : (ز) آن زندان نباشد (ن) آن ندامت
نباشد (د) آن درماندگي نباشد (گ) آن گورستان نباشد (ي) آن ياس نباشد
دوستي يک حادثه و جدايي قانون است. بيا حادثه آفرين و قانون شکن باشيم
نگو بار گران بوديم و رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم آخه اينها دليل
محکمي نيست بگو با ديگران بوديم و رفتيم
• براي هزارمين بار پرسيد: تا حالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم براي
هزارمين بار به دروغ گفتم : نه ! هيچوقت ... تا مبادا دلش بشکنه
• کاش مي دانستي انتظار ديدنت چه مجازاتي است... شايد ديگر چشم
براهم نمي گذاشتي
• غروب شد، خورشيد رفت آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت ناگهان
ستاره چشمک زد آفتابگردان سرش را پائين انداخت... گل ها هرگز خيانت نمي
کنند
• آنگاهکه بادستانت واژه عشق را برقلبم نوشتي سواد نداشتم ، اما
به دستنانت اعتماد داشتم. حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد
ندارم
• عشق مثل آب مي مونه مي توني توي دستات قايمش کني اما آخرش
دستاتو باز مي کني مي بيني نيست. قطره قطره چکه مي کنه و بدون اينکه
بفهمي مي بيني دستت پر از خاطره هاست


عشق
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد. از استاد تاريخ
پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان. از استاد زبان پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:همپاي love است . از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟
گفت : محبت الهيات است . از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق
تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد. از استاد رياضي پرسيدند عشق
چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد


ای كاش جمله زيبای دوستت دارم
بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ی كاش از گفتن دوستت دارم،
از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم،

ی كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی
حتی چشم داشت محبت،
به او كه دوستش داريم هديه ميداديم

ای كاش،
ای كاش...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 23 Jun 2007 ساعت 7:45 موضوع | لینک ثابت


>