تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

كساني كه قلب كوچكشان هميشه درياي ست

 
 
 
 
 
 
تابستان داغ تن تو در تصوير
 
نگاه خيره و حسرت آلود من بر آن
 
دو چشم شهوتناك تو در عكس دم به دم
 
مي برد از جسم هرچه مانده است جان
.....
لغزش دستان لرزانم بر تنت در خيال... از دور
 
آخ .... بيچاره دلم ! اين كوچك خسته اين تنهاي صبور
..........
لعنت به اين زمستان سرد و قطب بي جهت فاصله
 
نفرين به درد و دوري بي تو بودن و همين حرف و گله
....
...
..
.
 
روشن ترين ستاره ام ميخواهمت ميخواهمت
 
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 5 Jul 2007 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


چقدر خيابونها شلوغه، اين همه آدم تو مغازه ها دنبال چي مي گردند، مگه چه خبره؟
واااااي روز مادره،
آره حق دارند كه اينجوري به تب و تاب افتادند آخه مادره، آخه عزيزه، آخه بزرگه
 اما من پس چي كار كنم؟
براي كي بايد هديه بگيرم؟
تازه اگه هديه گرفتم كجا بايد بهش بدم؟
خوش به حالتون كه .... 

اما ... اما امروز پنجشنبه است، ميان پيشت، ميدونم كه ديگه چيزي نمي خوري، اما يه جعبه خرما، يه سيني ميوه، براي مهمونات مي يارم، سجدامو هم همونجا كنارت پهن ميكنم
دستامو مي گيرم سمت آسمون براي آمرزشت دعا ميكنم بعد مي يام خونه برات مي نويسم
 
مادر ...... 
             مادر.....
آه چه واژه اي!، لبريز از عشق
به ياد چشمانت افتادم، چه با شوق همسفرم شدي، نمي دانم آيا من رفيق نيمه راه بودم يا تو كه در آغاز شادماني ام اينگونه عزادارم نمودي
اي زيباترين واژه هستي! اي همه خوبي بگو با تنهايي شبها و روزهاي بي كسي ام چه كنم؟ شايد باور نكني اما اين خانه هميشه بدون تو رنگ غم دارد و دلواپسي.
لبخند كمرنگمان هم بي وجودت خالي از رنگ مي شود.
چند سال از رفتنت گذشته، رفتن نابهنگامت و من با اين دل ناماندگار كنار نيامده ام، با اين دلي كه گاه و بيگاه سراغ مهرباني هايت را مي گيرد، تقصير من نيست... اين دوستان نامهربان چه با شوق از محبت و عشق مادر سخن
 مي گويند
با اين وجود ميگويي بيقرار نشوم؟
تو رفتي و من در هضم اين غم بزرگ مانده ام
اينجا هنوز به تو محتاجند. هنوز اين كشتي به ساحل مقصود نرسيده. چه زود در اين درياي طوفاني تنهايمان گذاشتي.
چه دلتنگم، نيمداني چقدار براي شبهاي جمعه براي جعبه شيريني و ميوه هاي نوبرانه پدر، براي آن دور هم نشستنها....
چه زود
چه تلخ پر كشيدي.....


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 5 Jul 2007 ساعت 12:38 موضوع | لینک ثابت


محبّت

طفيل هستي عشقند آدمي و پري  ارادتي بنما تا سعادتي ببري

 

 

گويند " شغال " از همان جويباري مينوشد كه " شير " از آن مي آشامد ؛ و گويند كه " عقاب " و " كركس " به صلح و آرامش از يك طعمه ميخورند ...


اي عشق دادگر !


اي كه به دستان تواناي خويش , خواهش هايم را افسار زدي و گرسنگي و تشنگي ام را به خودداري و عزتمندي مبدل ساختي !
مگذار نيروي توانگر ساكن در وجود من , نان و باده را _ كه خواهش جان ناتوان من است _ بخورد و بياشامد ؛


بگذار از گرسنگي بميرم , و اجازه بده كه دلم از تشنگي گداخته شود ؛
رهايم كن , تا بميرم و نابود شوم ,


 پيش از آن كه دست به سوي جامي دراز كنم كه تو آن را لبالب نكرده

 

 اي و بركت نداده اي .


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 5 Jul 2007 ساعت 12:37 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به مادر که سرودن از عشق بدون او هدر دادن واژه است و بس.

براي آنكه هيچ وقت ذره اي از خوبي هايش را سپاس نتوانم گفت:
  اين روزها، روز توست. اما اي كاش مي دانستيم كه هر روز،روز توست.
از تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست. تو بزرگتر از آني كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد و فخر خاكساري درگاهت و رفيع تر از آني كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم مادر.
 چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را ندارم.انديشه قاصرم و قلم الكنم ناتوانتر از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي والا مقامت را بشايد مادر.
چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته ندارم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير و هماي سعادت ستايشت را بر شانه هاي لرزانم بنشان مادر.
گفتن از كسي كه مدار روح اتگيزترين گل واژه ها در زيبا ترين نوشته ها ،شعرها،قصه ها، سرودها و سخن وري و همه هنرهاي عالم بر محور خورشيد است چه سخت مي بايد.
به راستي چگونه مي توان از عالم آدم سخن گفت اما از سمبل همه ي زيباي هايش يعني تو روي برتافت مادر.
چگونه بدون الهه هستي بخش وجود تو بايد دل باخت و دلدار بود، ائين مهروزي آموخت و رسم پاكبازي فرا گرفت؟ گونه رفيق توفيق شد و صبوري پيشه كرد و ارج شرف را ميزان زد؟ زنگار روح و جسم را شست و راز روح پرنياني آدمي را بر شاخسار گلستان خلقت دريافت؟
تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر نسلي كه زاده ي توست. نه به خاطر لالايي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگيني و عشق ورزيت. نه به خاطر قلب پاكبازت و زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خونواره ي چشمان اشكبارت. نه به خاطر ... تو را مي ستايم، بلكه مغرورانه منتت را مي كشم. دوسستت دارم و بر تو مي بالم مادر.            
 مي خواهم بداني كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشاني مي شود و رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گيرد و خزان روياهايم تنها به جفاي غفلت از تو فرا مي رسد مادر.
كاش
مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي هم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت كنم مادر.
كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.
كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات باشم مادر.
و اي كاش........................
 
اميدوارم همه مادرهاي دنيا سالم و شاد باشند و همه ي
مادرهاي رفته جنت مكان و خلد آشيان.
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 5 Jul 2007 ساعت 12:36 موضوع | لینک ثابت


عكس هاي مراسم خاكسپاري مهستي در آمريكا

taranehhagroups


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 4 Jul 2007 ساعت 7:46 موضوع | لینک ثابت


گفتي كه من از طايفه سنگدلانم به خدا نه
يا عاشق اين هستم و يا عاشق آنم به خدا نه


هر جا كه تو رفتي و به هر كس كه رسيدي
گفتي كه من از قوم جدايي طلبانم به خدا نه


چون اهل سكوتم نه اهل هياهو
تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم


پنهان شده در زير سكوتم هيجانم

تقصير ز من نيست ديوانه تو اهل سخن نيست
هر بار دلم خواست تا يك دله باشم


هر بار دلم خواست حرفي زده باشم
ديدم كه همان لحظه گفتن نگرانم


تو تشنه تعريفي و من بسته دهانم

لحظه سوختنم سينه افروختنم عاشقي آموختنم
همه تقديم تو باد


هي نگو حرف بزن يه جهان شعر و سخن
قصه هاي دل من همه تقديم تو باد


شور و حال سازم
گرمي آوازم شعر عاشق سازم


همه تقديم تو باد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 4 Jul 2007 ساعت 7:43 موضوع | لینک ثابت


بزرگی وشان انسان
،در بزرگی وشان رویاهایش
،در عظمت عشقش
،در والایی ارزش هایش
.ودرشادی وسرور تقسیم شده اش نهفته است
 
.
.
.
بزرگی و شان انسان
،در بزرگی و شان افکارش
،در ارزش تجسم یافته اش
،در چشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد
ودر بینشی که بدان دست یافته،نهفته است
 
.
.
.
بزرگی وشان انسان
،در بزرگی و شان حقیقتی ست که بر لبان جاری می سازد
،در یاری و مساعدتی که بذل می کند
،در مقصدی که می جوید
!و در چگونه زیستن اوست
سی.ای.فلین


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 4 Jul 2007 ساعت 7:42 موضوع | لینک ثابت


 

نازکتر از بلورم  و نرم تر از حریر ، اگر قصد شکستن داری ، سنگ بی انصافی است ، یک تلنگر کافیست
 
 
در سینه  دلم گم شده ، تهمت به که بندم ؟ ... جز تو  در این خانه کسی راه نداشته
 
 
دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسن ، مگر اینکه یکیشون واسه دیگری بشکند ، پس من میشکنم فقط به خاطر تو
 
 
شرک اومده ایران ، داره دنبال خرش میگرده ، چقدر میدی آدرستو بهش ندم
 
 
سلام ، یادت باشه که یادم بیاری که یادت بندازم که به یادم بیاری که یادم بدی ، دیگه این وقت شب با اس ام اس کسی را اسکول نکنم
 
 
سعی کن در زندگی امیدوار باشی ، هیچوقت حسرت چیزایی که نداری ( مثل عقل ، انسانیت و ...) نخور . ... حالا مگه من که دارم ،چیکار کردم...........
 
 
یک ضرب المثل روسی میگه :
Maradtesod nok ravab maziza
یعنی :تو برام عزیزترینی . جالبه اگه از آخر هم بخونی به فارسی هم همین معنی را میده
 
همه عشق و آرزوم برای تو ، تا قیامت میشینم به پای تو ، واسه عشقت مثل بارون می بارم ، تا یک روز بهم بگی دوستت دارم
 
اگه بهترین دوستم نیستی حداقل بهترین دشمنم باش ، اگه بهترین غمخوارم نیستی لااقل بهترین غمم باش ، هر چی هستی باش فقط بهترین باش ،چون همیشه در خاطرم میمونی . پس در بهترین خاطراتم بهترین باش
 
تا با غم عشق تو مرا کار فتاد ، بیچاره دلم در غم بسیار فتاد ، بسیار فتاده بود دل در غم عشق ، اما نه چنین زار که این بار فتاد
 
در این دنیای نامردان که مردانش ز کور عصا میدزدند  . منه خوش باور نادان ، محبت آرزو کردم
 
بگیر این گل از من یادبودی ، که تنها لایق این گل تو بودی ، فراوان آمدند این گل بگیرند ، ندادم چون عزیز  من تو بودی
 
می خوابم تا خوابت ببینم ، بیشتر میخوابم تا تو را بیشتر ببینم ، اگه بدونم مردگان هم خواب میبینند میمیریم تا تو را همیشه در خواب ببینم
 
ای که  دور از من و در قلب منی ، باخبر باش که دنیای منی ، شادیت شادی من ، غصه ات غصه من ،قلب ت  خانه من ، خانه ات قبله من
 
آبمیوه صداتم ، چرخ کرده نگاتم ، قربون اون چشاتم ، کشته خندهاتم ، من مرده حیاتم ، تا عمر دارم فداتم ، بعد از مرگم خاک پاتم ، تا هستی خاطرخاتم
 
زیباترین غروب (غروب عاشقان ) زیباترین سنگ ( دل یار ) زیبا ترین دوست ( قلب تو ) زیباترین مایع (اشک ) زیبا ترین ناله (آه ) زیبا ترین کلام (دوستت دارم )
 
یکی تصادف میکنه و میمیره . یکی پیر میشه میمیره ، یکی بیمار میشه و میمیره . بالاخره هرکسی یه جوری میمیره . ولی من واست همه جوره میمیرم.


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 3 Jul 2007 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت


 
از
خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... واگر
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران

چند روزی هست حالم دیدنی است حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:
 ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"

آن قدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را آموختم. ناپلئون بناپارات
طلوع شاديها و غروب غمهايتان را آرزومندم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 3 Jul 2007 ساعت 8:5 موضوع | لینک ثابت


پای در اين راه نهادم  و هنوز
در پی يافتن واژه ی زيبای سعادت
و رها گشتن از اين بهت غم آلود
در تکاپوی رسيدن به کجا آبادم ...
و نمی دانم
در اين شهوت بی وفقه روييدنم اما
بخت مدفون شده ام ،
ميوه ی شاخ چه درختی است ؟!!
عاقبت،
چه کسی تيزی دندان حقيقت
به تن ميوه نورسته اميد،
فرو خواهد کرد؟
من نمی دانم....   
                                     
               شايد روزي قلبم را كه در گوشه ي از دنيا جا گذشته ام، در پشت آن ديوارهاي متروكه شهر پيدا كردم و براي هميشه سپردم به چشمهاي یک غریبه ...!    
   
می نوازم یادت را... 
رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات....  
تو نرفتی زینجا
یاد تو پر شده در خاطره ها
.....
 
 
                                                                           ***********************************************
 
      من در غم تو ، تو در وفای دیگری
دلتنگ تو من ، تو دلگشای دیگری

در مکتب عاشقان کی روا باشد ؟؟
من دست تو گیرم ، تو پای دیگری


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 3 Jul 2007 ساعت 7:59 موضوع | لینک ثابت


نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي که از صورتم گرفتي .... بخاطر

 تمام غمهايي که بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي که

 برايم شکستي .... .. بخاطر احساسي که برايم پرپر کردي ..... نمي

بخشمت .... بخاطر زخمي که بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمکي که بر

 زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي که بر قلبم حک کردي


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 3 Jul 2007 ساعت 7:57 موضوع | لینک ثابت


من باختم و تو....

من موندم و تو...

من سوختم و تو...

من شکستم و تو...

 

وحالا می تونم با شجاعت اعتراف کنم:

من خواستم نه تو...

 

پس برو... برو که دیگه دوست ندارم....

برو که دیگه تو قلبم جا نداری...

 

گور بابای عشق و عاشقی...

 

اگه ميخوای بری برو دوباره از تو ميگذرم به گريه هام نگاه نکن من از تو بی وفاترم

تو اشتباه عمرمی تو ديگه تکرار نميشی اين دفعه ديگه برنگرد که واسه من يار نميشی

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 3 Jul 2007 ساعت 7:56 موضوع | لینک ثابت


هميشه فكر مي كردم آدمها هر چي دروغگو باشند،،،چشمهاشون اونا را رسوا ميكنه

ولي حالا ميبينم اون جفت چشمهايي كه خيلي ها را ذره ذره آب مي كنه خيلي چيزا را تو خودشون پنهون ميكنند

اون قديم قديما وقتي يكي ميگفت دوست دارم تا بنا گوش قرمز ميشد از شرم و حياش

ولي حالا دوست دارم اين روزا مد شده هركي اونو نگه ميگن از دنيا خيلي عقبه!

يه وقت يكي ميگفت عاشق شده تا سر مرگ ميرفت تا به عشقش برسه

ولي اين روزا تا ميگن عاشقيم اون يكي ميگه منم عاشقتم

اگه يه روز بهم نرسيديم خب ما كه مقصر نيستيم تقدير اين طوري بود به همين راحتي...

اصلا حاضر نميشه به خودش زحمت بده ...داره به يكي ميگه دوست دارم هنوز گوشي را نذاشته

به اون يكي ميگه سلام عزيزم خوبي؟

دنيا نامردي شده، خيلي ها اين وسط قرباني ميشن، دلهاي زيادي له ميشه، اشكاي زيادي ريخته ميشه،

ولي هيچكي هيچ كار نميكنه، ميگن دنيا نامرده و گرنه ما كه آخر مردو نگيم!!!

الان خيلي ها ميگن تا بوده همين بوده ولي به خدا اين طوري نبود ما خودمون كرديم

به خدا ديگه نميشه به كسي بگي دوسش داري حرمت اين كلمه خيلي وقته از بين رفته......

هنوزم ميشه عاشق شد و از ستاره مايوس نشد؟

واقعا ميشه؟.............................................


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 3 Jul 2007 ساعت 7:55 موضوع | لینک ثابت


نگاهت
بيانگررازدلت نبود!
کاش
اينچنين بود.
...
نمي دانم
رفتنت را ،
به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟

عشقم ؟
صداقتم ؟
شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم !
من که تو را
بارها و بارها
از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم که مرا
براي هميشه
تا ابد و قيامت
ترک کرده اي
!

.....
چگونه ؟
چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 2 Jul 2007 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت


كاش مداد رنگي هاي بچگي ام را داشتم تا اين روزهاي خاكستري ام را رنگ مي كردم
 
 
تو جعبه مداد رنگي همه مداد رنگي ها مشغول نقاشي بودن

 به جز مداد سفيد .همه مي گفتن اون هيچ فايده اي نداره  
     
وقتي ظلمت و سياهي شب همه مداد رنگي ها رو فراگرفت
    
 مداد سفيد تا صبح بيدار بود . مهتاب كشيد ...... ستاره كشيد

  و كوچك كوچك شد  ........... صبح تو جعبه مداد رنگي همه مداد رنگي ها بودن

 جز مداد سفيد........... هيچ رنگي هم نتونست جاي خالي اونو پر كنه  
                                                                                                          

                                                     


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 2 Jul 2007 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت


تو را که از خرا به های هرزگی؛ به قصر سپید عشق هدایتم کردی و عاشقی بیقرار و یاری با وفا برای خویش ساختی.

آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برای آشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی؛و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی.
 
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و طپش قلبت را حس می کردم؛ و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگارم دعا می کردم...
که خدا یا پس کی او را خواهم یافت؟!
 
 
چگونه فراموشت کنم؟..
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند...
 
 
چگونه فراموشت کنم؟...
تو را که با تو معنای وجود را دانستم برای من ماندگاری تا لحظه ای که خورشید عالم تاب بر دنیا
 می درخشد. بی تو وجودم پوچ و فانی است.

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 2 Jul 2007 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت


يك نفر هست كه از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا مي‌خواند


گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم مي‌ماند


يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست‌


مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌


يك نفر هست كه چون چلچله‌ها
روز و شب شيفته پرواز است


توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است


يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم مي‌رويد


آسمان، باد، كبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمين مي‌گويد


يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا مي‌خواند

 
 
 
مي خواهمت ...
چنانكه شب خسته خواب را ،

مي جويمت ...
چنان كه لب تشنه آب را ،

محو توام ...
چنانكه ستاره به چشم صبح ،

يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ...

بي تابم ...
آنچنانكه درختان براي باد !!

يا كودكان خفته به گهواره تاب را ...

بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ...

ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ...

حتي اگر نباشي مي آفرينمت !!

چونانكه التهاب بيابان سراب را !!


اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي ،

با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را !؟

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 2 Jul 2007 ساعت 9:50 موضوع | لینک ثابت


درد نامه

 

 
گذر سرد باد از كوچه تنهايي و وحشت، گريز برگها را به همراه داشت
و در گوشه اي از ديوار كاهگلي باغ، نقش دستاني پر از خواهش،
 چشمان رهگذران را لحظه اي به سوي خود مي كشاند.
تا رسيدن اشكهاي آسمان به زمين فرصتي بيش نمانده
و فراموشي دستان خالي
فراموشي احتياج
فرصتي كمتر از يك نفس

********************************************
از جنس شقايق پر داغم
و قليم به نازكاي حرير محبت
و انتظار و صبر را در نگاه خسته ام درياب
كه چه منتظر به كاخ بلند آرزوهايت مي نگرد
براي اين نگاه هاي منتظر چه ارمغاني خواهي داشت؟

********************************************
آتش احتياجم را ديرگاهي است كه در زير خاكستر خاموشي پنهان كرده ام
تبخير اشكهاي نيازم را پرندگان تماشا بر بال ابرها به نظاره نشسته اند.
و شبهاست كه ديگر عكس رخت بر تصوير مهتاب نمي درخشد
آنرا در قاب چشمانم پنهان كرده ام
تا نقش نگاهت بر تار قلبم حك شود
تا تو را از من نربانيد
نامردمان عصر...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 2 Jul 2007 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت


از ديرباز بشر به پديده عشق علاقه مند بوده است اما تـا امـروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع سازد ارايه نگرديده است. برخي معـتقدنـد كـه بـطـور غريزي عشق را مي شناسند بنابراين اصلا زحمت تعريف كـردن آن را بـه خـود نـمي دهــنـد. امـا درسـالـهـاي دانشمندان تـحـقـيـقـات گـسترده اي درباره عشق صورت داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست يافتـه انـد. از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق" اشاره كـرد.

اين فرضيه عشق را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت، شهوت(هوس) و تعهد.

هـمچنـيـن بـه واسـطه آزمـايشـات گـونـاگون تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده اند. براي مثال مشـخص شده كـه زنـان در عـشـق بـه دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي دهند و بـيـشتر از مـردها از حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد مقابل خود پيدا مي كنند. در زيـر به سبـك هاي مـخـتـلف عشـق اشاره گرديده است:

1- اروس(EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي - فاقد منطق - عشق فيزيكي كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز آن بطور فيزيكي نمايان ميگردد -همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز شده و بسرعت فروكش ميكند.

2- لودوس(LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق بـيـشتـر مـتعلق به دوران نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر - لودوس ابراز ظاهري عشق ميباشد - كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد را تا لب چشمه برده و تشنه بازمي گرداند -رابطه دراز مدت بعيد بنظر ميرسد.

3- فيلو(PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه مبتني بر پيوند مشترك مي باشد -عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري بـوده و هـدف آن دسـتـيـابي بـه منافع مشترك ميباشد.

4- استورگ(STORGE): عشق دوستانه - وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي بيشتر نمايان مي باشـد - صـمـيـمـانـه و متعهد- رابطه دراز مدت است - پايدار و بادوام - فقدان شهوت.

5- پراگما(PRAGMA): عشق منطقي - اين مختص افرادي است كه نگران اين موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع و دورنماي مشترك مي باشـد - پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرا ميباشد - همبستگي براي اهداف و منافع مشترك.

6-مانيا(MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز - شيفتگي شديد به معشوق - اغلبا فاقد عزت نفس -عدم رضايت از رابطه - مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات مبالغه آميز و افراطي منجر گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

7-اگيپ(AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از خودگذشته-عشق نوعدوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران بدون چشمداشت) - عشق گرانقدر .

پژوهشها حاكي از آن ميباشد كه زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.

مثلث عشق

تجربه عشق شامل عملكرد اجزاء صميميت، هوس(شهوت) و تعهد ميباشد. شما براي دسـتـيـابـي بـه يك رابـطه سـالم و پـايدار مـي بــايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار سازيد. اكنون به تعريف آنها ميپردازيم:

تعهد: تا چه اندازه شما خود را وقف آن ميكنـيد كه رابطه يتان را شاداب و با طراوت نگاه داريد؟ و يا تا چه اندازه با يارتان صادق مي بـاشـيد؟ شـامل مسئوليت پذيري، وفاداري و وظيفه شناسي ميباشد. تعهد در رابطه به مفهوم آن است كه اكـثر موانع و مشكلات را مي توان با كمك يكديگر از ميان برداشت - وفادار حتي در سخت ترين شرايط.

صميميت: نزديكي در رابطه - اموري كه شما و يارتان در آن سهيم مي بـاشـيـد اما فرد ديـگري از آنـها آگـاهـي ندارد - رازها و تجربـيات فردي و مشترك - صميميت امري فراتر از نزديكي جنسي و فيزيكي مي باشد. تا چه اندازه شـما در كنـار يـارتان احـساس راحت بودن ميكنيد؟ آيا قادر به بيان عقايد و نقطه نظرهاي خود ميباشيد ؟ بـدون آنـكه از مـورد انتقاد قرار گرفتن و نكوهش شدن واهمه داشته باشيد؟ آيا هنـگامي كـه صحبت ميكنيد واقعا به حرفهاي شما گوش ميدهد؟

هوس و شهوت: انرژي بخش رابطه يتان مي بـاشد. تمايل بـه بازگشت به منزل، تـنها براي كنار يار بودن - هوس فوريت ، شهوت و تمايلات جنسي، رمانتيك بودن، اشـتـيـاق براي در كنار هم بودن و رفع سريع موانع براي وصال ميباشد - احساسات شديد -جاذبه جسماني.

اكـنـون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يك رابطه توجه كنيد:

تعهد+صميميت و فقدان هوس: ايـن رابـطـه در خـطـر فروپاشي قرار ندارد اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله ور ساختن مجدد عشق ميباشد.

تعهد+هوس و فقدان صميمـيت: ايـن رابـطه عذاب آور است - گـاهـي اوقـات انـگـيـزه شديدي آنها را جذب يكديگر ميكند اما سرانجام به ياس و ناكامي منجر ميگردد زيرا قادر به آن نميباشند كه رابطه يشان را عميق تر سازند. يا آنكه افكار،علايق و آرزوهاي قلبي يكديگر را بشناسند.

صميميت+هوس و فقدان تعهد: اين رابطه يك شبه است-كشش و اشتياق شديدي حكمفرماست اما عدم امنيت از آنـكه رابـطـه تـا چـه مـدت دوام خـواهـد آورد هر دو فرد را مايوس ميسازد. عشق رمانتيك.

صميميت و فقدان هوس و تعهد: علاقه.

هـوس و فـقـدان صـمـيـميـت و تعهد: عشق شيدايي.

تعهد و فقدان صميميت و هوس: عشق تو خالي و راكد.

هوس+صميميت+تعهد = عشق كامل و مطلوب.


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 2 Jul 2007 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت


آن دخترک.............

 
امشب دلش بارانی هست در کوچه های قلبش به دنبال تو میگردد ،  چرا پیدایت نمی کند؟ تو کجایی؟ چرا صدایت را نمی شنود؟
 
آن دخترک با نگاهی مهربان با دلی پر از عشق با ندای قلبش ، تو را صدا می کند، صدایش را نمی شنوی؟
 
دخترک همیشه با قلبی گرم با شور و هیجانی خاص با تمام دردها و غمهایش ، همیشه سعی کرده هیچ وقت ، هیچ وقت
 
 ناراحتی خودش را نشان ندهدهمیشه بر تمام دردها لبخند زده و دیگران رو هم از غم بدور کرده و حتی بارها پای صحبت ناله و آه
 
 دوستانش نشسته و سعی کرده ، در همان چند لحظه ای هر چند کوتاه با لبخند و نگاه مهربان خود ، دل دوستانش را شاد کند و غم
 
 را از آنان دور ....ولی اینبار ......... دخترک دلش گرفته و بارانی هست امشب ندای قلب دخترک سکوت کرده !!! یه مدتی هست
 
سعی کرده ناراحتی و دلتنگی خود را از دوستانش پنهان کند ولی ..... اینبار بغض های گلویش به اشکهای چشمانش تبدیل و
 
  بدور ا زچشمان دوستانش سرازیر...........  و دیگر لبخندهایش معنا ندارد ، چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا دل دخترک غمگین هست؟؟
 
حالا اینبار دوستانش حتما پای صحبتهای ندای قلب دخترک می شینند ، اینبار دوستانش قلب دخترک را با لبخندهایشان شاد می کنند
 
ولی ...............................دخترک ترجیح می دهد مهر سکوت بر لبانش بزند و آن، راز دلتنگیش را به کسی نگوید،
 
دخترک در جمع دوستان حضور پیدا کرد ، همه شاد ،همه خوشحال و..............................
 
دخترک مثل همیشه با ظاهری آراسته با لباسی از ابریشم با نگاهی مهربون با دلی صاف و خیلی زیبا، تا حدی که شبیه فرشته ها
 
شده بود با این تفاوت که اینبار دلش گرفته ، آرام آرام وارد مجلس شد ولی یکدفعه .... تمام نگاه مهمان ها به سوی دخترک جذب
 
شده بود دخترک خیلی زیبا شده بود او ناراحتی خود را پشت نگاه مهربانش پنهان کرده بود و باز لبخندی بر لب زد تا کسی رو
 
 ناراحت نکند .... ولی نمی دانید ، نمی دانید، نمی دانید که دخترک چطوری بغضهایش را در گلویش فرو برد تا حدی که
 
 نفس کشیدن برای او سخت بود...............


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 1 Jul 2007 ساعت 8:16 موضوع | لینک ثابت


رنگ

بنویس آب ، نوشت آب                            
      نان بنویس ، نوشت آب
 
تخته را پاک نمود و به جایش برگشت
پای او می لرزید، لیک آرام نشست  
زنگ تفریح زدند
هرکسی چیزی داشت از برای خوردن
دخترک با اندوه ، زیر چشمی همه را می پایید
وسپس بی تردید ، دست خود کرد دراز سوی شیری که در آن جاری بود
آب ، بی منت خلق
بازهم زنگ زدند،او سرجایش نشست
چشم در چشم معلم خاموش
کرد ترسیم دو سه شاخه ی رز ، رو به شاگردان گفت :
ساقه ها را ازدم ، شکلاتی بزنید
پشت گلبرگ کرم ، یا نباتی بزنید
برگها را بزنید همگی رنگ خیار
گل بالایی را رنگ زیبای انار
گل سمت چپ را ، پرتقالی نیکوست
وسط گلها هم ، رنگ شاد لیموست
آن گل پایین را ، تیره ی گیلاسی
سایه ی گل ها را روشن ریواسی 

 دخترک ، گل ها را روی یک صفحه کشید
وبه گفتارمعلم کمکی اندیشید 
که چه رنگ است انار ؟یا چه رنگ است خیار ؟پرتقال و گیلاس ؟ شکلات و ریواس
ا
شکی از گوشه چشمش لغزید
گل و برگ و ساقه همه را آبی زد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 1 Jul 2007 ساعت 8:14 موضوع | لینک ثابت


سلامی با عشق تقدیم به تمام دوستان
 
کارت عروسي دختر شريفي‌نيا خبرساز شد
 
ازدواج به سبك ايراني
 
آرزو فراهاني: شماره 54-50 مجله تصوير سال به دست‌مان رسيد كه اين بار عكسي متفاوت‌تر از هميشه روي جلد آن بود؛ عكس عروس و دامادي با لباس و آرايش سنتي ايراني.
قضيه وقتي جالب‌تر شد كه فهميديم اين عروس مليكاخاتون شريفي‌نيا صبيه آقا محمدرضا خان شريفي‌نيا و سركار عليه آزيتا خانوم حاجيان «از مشاهير تيارت و سينما توقراف» است. اين روزها در كشورمان شاهد سبك‌هاي مختلف عروسي هستيم.


از عروسي‌هايي كه به شيوه‌هاي سنتي با‌ آلوچه، خرما، دل و جگر، چاي و پسته به پذيرايي از ميهمانان مي‌پردازند تا مهمانداراني كه كراوات مي‌زنند يا پرواز عروس و داماد بر فراز استخر قوهاي زيبا! اما اين بار عروسي متفاوت نيست بلكه عروس و داماد و كارت عروسي‌شان متفاوت است.
عكس روي جلد مجله تصوير سال مربوط است به كارت عروسي اين عروس و داماد با پوشش متفاوت «يكي بود، يكي نبود» روزي در يكي از خانه‌هاي شهر تهران خانواده محمدرضاخان شريفي‌نيا كنار هم نشسته بودند و كاملا اتفاقي به اين نتيجه رسيدند كه اين كار متفاوت را انجام دهند.
 
هركس نظري داد و حرفي زد تا حاصل كار، كارتي جالب شد كه در روز جمعه 14 ارديبهشت 1386 هجري‌شمسي ساعت هفت تا 10 شب، جمعي از آشنايان اين خانواده را به مجلس شادي آنها بكشاند.

«جونم براتون بگه» اين كارت در ابعادي كمي كوچك‌تر از كاغذ A4 و افقي چاپ شد. متن آن را از كارت‌هاي عروسي قديمي و شيوه‌هاي گفتاري و نوشتاري قديمي گرفتند. پدر عروس خانم و آقاداماد جناب امير رضاخان طلاچيان زحمت بسياري كشيدند تا نتيجه نهايي حاصل شد.

دو خط مختلف را براي روي كارت امتحان كردند؛ يكي به خط آقاي شريفي‌نيا و ديگري با فونت رايانه‌اي (نمي‌دانيم در ايران باستان به فونت چه مي‌گفته‌اند؟!) بر اين اساس نيمي از كارت‌ها را با خط شريفي‌نيا به ميهمان‌ها دادند و نيمي را هم به شيوه ديگر. تمامي كارهاي چاپي كارت را عوامل دست‌اندركار در خانه و بدون دخالت تجهيزات مدرن امروزي انجام دادند.

قالب مقوا را گرفتند، عكس عروس‌خانم و آقاداماد را پدر عروس‌خانم گرفت و خودش هم چاپ كرد، متن نوشته شده را به تعداد كارت‌ها فتوكپي گرفتند و مقواي شابلون بيضي خريدند، عكس را روي آن چسباندند و در پاكت را هم برخلاف رسم اين روزها با روبان نبستند، بلكه مهر و موم كردند. طبيعي است كه اين همه كار زمان زيادي مي‌برد و ميزبانان عروسي تا سه روز مانده به مراسم درگير اين كار بودند.

دست و بال عروس‌خانم، آقا داماد و مادر عروس‌خانم روز مراسم زخم و چسبي بود. مرارت بسيار كشيدند و تمام لوازم اين كارت را مغازه به مغازه گشتند و پيدا كردند و بالاخره آن شد كه مي‌خواستند و اما بشنويد از لباس عروس و داماد. حتما در جريان هستيد كه ضياءالدين دري دارد سريالي مي‌سازد به نام «كلاه پهلوي» كه طراح لباس آن سارا خالدي است.
ايشان لباسي را كه براي نقش شقايق فراهاني در اين سريال طراحي كرده دو روز به عروس خانم ما قرض دادند و هر تكه از لباس داماد را هم از لباس‌هاي يكي از بازيگران اين سريال آوردند تا اين عكس گرفته شود.

تنها اتفاقي كه قرار بود بيفتد و نيفتاد اين بود كه داماد بايد سبيل هم مي‌داشت كه نشد! قرار بر اين شد كه در عكس براي ايشان سبيلي نقاشي كنند و مهراوه‌خانم شريفي‌نيا خواهر عروس خانم – ايضا بازيگر سينما و تياتر – سبيلي براي ايشان نقاشي كرد كه اشتباها نسخه رايانه‌اي سبيل‌دار به عنوان عكس نهايي انتخاب نشد و در نتيجه داماد قصه‌ ما بي‌سبيل ماند.
آرايش عروس‌خانم يا به گفته امروزي‌ها گريم آن را خود مليكا خانم روي صورتش انجام داد كه اين كار تا دو نيمه شب طول كشيد. حتما برايتان سوال پيش آمده كه مگر جشن عروسي ساعت دو نيمه شب بوده است؟
خير. اين‌ آرايش و لباس خاص و سنتي تنها براي عكس روي كارت عروسي عروس و داماد ما تعبيه شده بوده. اين زوج براي روز عروسي‌شان لباس‌هاي روتين‌‌تري پوشينه اما باز هم خاص! آقاداماد فراك پوشيدند و عروس خانم لباس عروسي عربي.

جشن عروسي در يك باغ روباز بود؛ مردها اين‌ور و زن‌ها اون‌ور. بخش مردها كاملا فضاي سنتي همراه با تنبك، ويلن، چاي و تخت و البته ميز و صندلي هم براي كساني كه دوست داشتند موجود بود. بالاخره ايده‌اي كه هركسي تكه‌اي از آن را گفت شكل گرفت و جالب هم شكل گرفت، چون فكر كردند كه متفاوت باشند.

 

آقا داماد هم بسيار با اين ايده موافق بود و فقط نگراني‌اش از اين بود كه كارت‌ها دير به دست ميهمان‌ها برسد و آنها بي‌كارت بمانند اما اين اتفاق نيفتاد و ميهمان‌ها جملگي اظهار كردند كه كارت به اين پسنديدگي اشكالي ندارد كه دير به دست ما رسيد.

حالا بشنويد از پدر و مادر عروس كه آنها هم آن قديم‌ها جشن عروسي نداشتند و كارتي را به در خانه آشناهايشان فرستادند كه روي آن نوشته بودند كه ما عروسي نگرفته‌ايم ولي پولش را صرف امور خيريه براي كودكان بي‌بضاعت كه قدرت خريد حتي يكم جلد كتاب يا شام را ندارند، مي‌كنيم و در واقع براي اين بچه‌ها عروسي گرفته‌ايم.
روي آن كارت هم پر بود از چهره كودكان تنگدست. بله دوستان، سرتان را درد آوردم و اينطوري بود كه قصه ما به سر رسيد كلاغ هم به خونش رسيد.
 

مليكا شريفي‌نيا در پايان صحبتش در مورد مهراوه خواهرش مي‌‌گويد: نمي‌دانم نظر او راجع به اين نوع عروسي گرفتن چيست؟ بايد خودش بگويد. شايد اصلا دوست نداشته باشد عروسي بگيرد. بايد از خودش بپرسيد، چون هر كسي بايد در موقعيت قرار بگيرد.
در مورد بازتاب‌هاي مثبت و منفي احتمالي اين كار عجيب هم مي‌گويد: بازتاب منفي كه تا به حال نديده‌ام يا شايد به گوشم نرسيده، ولي مثبتش اين بوده كه همه ميهمان‌ها كارت‌مان را به عنوان يادگاري نگه داشته‌اند. البته نه لاي كتاب بلكه روي كتابخانه‌شان تا بگويند كه به يادمان هستند. دستشان درد نكند. كساني هم كه در مراسم ما نبوده‌اند يا تازه با هم دوست شده‌ايم مي‌گويند مي‌شود يكي هم براي ما درست كنيد؟

مليكا شريفي‌نيا در پايان مي‌گويد كه فكر نمي‌كند شق‌القمر كرده‌اند. فقط خوب فكر كرديم و نتيجه‌اش اين شد. خوب است كه به دل بقيه نشست و در پايان اينكه از تمام عكاسان پيشكسوت كه منتظر بودند عكس‌شان روي جلد مجله تصوير سال چاپ شود عذر مي‌خواهم، ولي تقصير من نبود!

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 30 Jun 2007 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت


با كدام دست؟

 

 

خواب خواب خواب

او غنوده است

روي ماسه هاي گرم

زير نور تند آفتاب

 

 

 

 

از ميان پلكهاي نيمه باز

خسته دل نگاه مي كند:

جويبار گيسوان خيس من

روي سينه اش روان شده

بوي بومي تنش

در تنم وزان شده

 

خسته دل نگاه مي كنم:

آسمان بروي صورتش خميده است

دست او ميان ماسه هاي داغ

با شكسته دانه هايي از صدف

يك خط سپيد بي نشان كشيده است

 

دوست دارمش...

مثل دانه ايي كه نور را

مثل مزرعي كه باد را

مثل زورقي كه موج را

يا پرنده ايي كه اوج را

دوست دارمش...

 

از ميان پلكهاي نيمه باز

خسته دل نگاه مي كنم:

كاش با همين سكوت و با همين صفا

در ميان بازوان من

خاك مي شدي

با همين سكوت و با همين صفا...

در ميان بازوان من

لحظه ايي كه مي مكد ترا

سرزمين تشنه تن جوان من

چون لطيف بارشي

يا مه نوازشي

كاش خاك مي شدي...

كاش خاك مي شدي...

 

تا دگر تني

در هجوم روزهاي دور

از تن تو رنگ و بو نمي گرفت

با تن تو خو نمي گرفت

تا دگر زني

در نشيب سينه ات نمي غنود

سوي خانه ات نمي غنود

سوي خانه ات نمي دويد

 

نغمه دل تو را نمي شنود

 

از ميان پلكهاي نيمه باز

خسته دل نگاه مي كنم

مثل موجها تو از كنار من

دور مي شوي...

باز دور مي شوي...

روي خط سربي افق

يك شيار نور مي شوي

 

با چه مي توان عشق را به بند جاودان كشيد؟

با كدام بوسه با كدام لب؟

در كدام لحظه در كدام شب؟

 

مثل من كه نيست مي شوم...

مثل روزها...

مثل فصلها...

مثل آشيانه ها...

مثل برف روي بام خانه ها...

او هم عاقبت

در ميان سايه ها غبار مي شود

مثل عكس كهنه ايي

تارتارتار ميشود

 

با كدام بال مي توان

از زوال روزها و سوزها گريخت؟

با كدام اشك مي توان

پرده بر نگاه خيره زمان كشيد؟

با كدام دست مي توان

عشق را به بند جاودان كشيد؟

با كدام دست؟...

 

خواب خواب خواب

او غنوده است

روي ماسه هاي گرم

زير نور تند آفتاب

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 30 Jun 2007 ساعت 10:4 موضوع | لینک ثابت


فکر کنم کار خدا بود اشنایی من وتو شاید هم کار فرشته ای که با من
اینو من میخوام بدونی قلب من خیلی شکسته ولی با بودن تو خیلی بهتر
ارزو اگه تو باشی خیلی روشنه ارزو اگر نباشی شب من خاموشه
فکر کنم کار خدا بود اشنایی من وتو شاید هم کار فرشته ای با منه
اینو من میخوام بدونی قلب من خیلی شکسته ولی با بودن تو خیلی بهتر
********************************************

زندگی شاپرک است خفته بر بال نسیم
می پرد تا گل صبح از شب شهر قدیم
 
زندگی شاخ گلی است از کویری زده سر
عطر جان می بخشد تاکه گردد پرپر
 
زندگی چلچله ای است گرم کوچیدن مرگ
دفتر خوانده شده روز وشب برگ برگ
 
زندگی عاطفه ایست گرم توفنده وپاک
خنده نازک گلی به کرم ورزک برگ
 
زندگی منظره ای در گذرگاه نظر
بسترگل شدن گل ناچیز بشر
 
زندگی مشغله ای است در تکاپوی زمان
فصل کشتن بهار درویدن به خزان
******************** 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 30 Jun 2007 ساعت 9:51 موضوع | لینک ثابت


برد با کیست؟

 

 
سرو می نازید و می بالید سخت:
«از من آیا هست زیبا تر درخت؟
                                    برد با من نیست آیا ؟                 من پرند نوبهاری بی خزانم در براست!»
 
گل، به او خندید و گفت:
«از تو زیباتر منم ، کز رنگ و بوی تاج نازم بر سراست!»
 
چهره نرگس به خودخواهی شکفت،
       چشم بر یاران خام اندیش ، گفت:
«دست تان خالی است در آنجا که من ، دامنم سرشار از گنج زر است!»
 
ارغوان آتشین رخسار گفت:
                                    «برد با همتای روی دلبر است!»  
لاله ها مستانه رقصیدند،
                              یعنی :«غافلید!
                                          در جهانی اینچنین ناپایدار،
                                                  برد با آنکس که چون ما سرخوشان ، تا نفس دارد به دست ساغر است!»
پای دیواری ، درون یک اجاق،
کنده ای می سوخت ، در آن سوی باغ،
باغبان پیر را با شعله ها
رمز و رازی بود ، سرجنباند و گفت:
                                             « برد با خاکستر است»
 
..... برد با او بود یا نه،
                             روز دیگر بامداد،
                                                     توده خاکستری را
                                                                             هر طرف می برد باد!!


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 30 Jun 2007 ساعت 9:51 موضوع | لینک ثابت


بد نيست کمي به هم فکر کنيم....در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم....بد نيست اگرخانه ما سيماني است... به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم...هر وقت دلي ميشکند...بد نيست که يک لحظه به دل فکر کنيم....
بچه ها به پنج دليل دوست داشتني اند:
1_گريه مي كنند چون گريه كليد بهشته.
2_قهركه مي كنند زود آشتي مي كنند چون كينه ندارند.
3_چيزي كه مي سازند زود خراب مي كنند چون به دنيا دلبستگي ندارند.
4_با خاك بازي مي كنند چون تكبر ندارند.
5_خوراكي كه دارند زود مي خورند و براي فردا نگه نمي دارند چون آرزوهاي دراز
ندارند

 
معنی دوستت دارم یعنی چه؟
« د» : داشتن تو ، حتی برای لحظه ای ، به تمام عمر بی کسی ام می ارزد . همچون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویاهایش باور می کند
« و» : وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد
 «س» : سرسپرده ی برق نگاه توام ، لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی
«ت» : تک ستاره ی شبهای بی فانوسم شدی روزی که از خدا تکه ای نور طلب کردم
«ت» : تپش های قلبم در گرو عشق توست که در رگهای زندگیم جاریست.
 «د» : دوری از تو را باور ندارم ، حتی در رویا ، که من ذره ای از وجود عاشقت گشته ام
«آ» : آرام دل بیقرار و عاشقم در چشمان روشن تو موج می زند ، وقتی به دریای نا آرام اشکهایم می نگری
 «ر» : راز مرگ دلتنگی هایم ، روزیست که دستان گرم تو پناه دستان سرد و بی نصيبم باشد
«م» : مهتاب می سوزد ، تا ابد ، در آتش عشقت . که درد را به جان خریده است در بازار عاشقی
 
خدایا ما رو ببخش که فقط دلتنگی هایمان را با تو قسمت می کنیم
حتی نمی توانیم یک ثانیه را هم تصور کنیم... که تو پشت ما رو خالی کرده باشی
 
بیایید چراغ جدایی ها را خاموش گردانیم...چون که فانوس با هم بودن زیباست
طلوع شاديها و غروب غمهايتان را آرزومندم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 30 Jun 2007 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت


یکی اومده به خــــــوابم آتــــیشی انداخته جونم
 
یکی که دلش سفیده تو نگاش عشقو می خونم
 
کاش بمونه توی قلبـــــــم تا همــــیشه در کنارم
 
نمی خوام چشـــــمی ببینه تا نـــظر بشه خیالم
 
به کسی چیزی نمــــــی گم تا بمونه توی خوابم
می خوام دردمــــــو بدونه تــــــا بشه محرم رازم
 
می شه حرفا رو بهش گــــفت تـوی تنهایی ذهنم
 
آره اون می مــــونه پیشم همه جـا حتی تو قلب

 

از آتش پرسیدم محبت چیست؟          گفت از من سوزانتر است
 
از گل پرسیدم محبت چیست؟            گفت از من زیباتر است
 
از شمع پرسیدم محبت چیست؟         گفت از من عاشق تر است.
 
از خودش پرسیدم تو کیستی؟          گفت نگاهی بیش نیستم

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 30 Jun 2007 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


هيچ که از رفتن من غصه نخورد
هيچ که با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت
بغض هيچ آدمي فرياد نشد
وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت
وقتي رفتم کسي بد رقم نکرد
دل من مي خواست تلافي بکنه
پس چه شد هيچ کسي عاشقم نکرد
وقتي رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خيليم آفتابي بود
 اگه شب ميرفتم و خورشيدم نبود
آسمون خوب مي دونم مهتابي بود
دم رفتن کسي گفت سفر بخير
که واسم غريب و ناشناخته بود
اما اون وقتي رسيد که قلب من
همه آرزوهاش و باخته بود
چهره هيچ کسي پژمرده نبود
گل ها  اما همه پژمرده بودن
کسايي که واسشون مهم بودم
همه شايد يه جوري مرده بودن
وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت
وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد
دل من ميخواست تلافي بکنه
پس چه شه هيچ کسي عاشقم نکرد
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 30 Jun 2007 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت


>