به هميشه سنگ صبورم
درك تنهايي و دلتنگي ام
يك دنيا صبر مي خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتي
اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد
با همه وجود و با دستان خاليم
به خاطر خواهم داشت ...
آسمان هم مهرباني نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكي نهاده
اما ديدگان اين هميشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهرباني زدودن اشكها را برايم به ضيافت بخوان
تا بگويم با اين لبهاي ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جاني در بدن باشد
به خاطر خواهم داشت...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 11 Jul 2007
ساعت 7:52 موضوع |
لینک ثابت
هرچی که توی این زندگی هست دو حالت داره:
یا هضمش میکنیم، یا نمیکنیم!
کاری به هضم نشدههاش ندارم... فرض کن انقدر خوش هستی که بتونی همهش رو هضم کنی. خیلی راحتها. بدون دلدرد.
بعد از یه روز پر از هضم کردنی! داری توی خیابون قدم میزنی و میرسی به یه توالت عمومی... بالاخره هر هضمی یه دفعی هم داره دیگه!
القصه، شاد و شنگول و بیدرد میپری توی توالت و کلی کیف میکنی که چقدر معدهت درست حسابی کار میکنه و دنیا تخمت نیست و همهچی خوبه و .... و این توالت چقدر تمیزه و اینا.
جونم واستون بگه که وسط همین فکر کردن دو زانو میزنی روی سنگ توالت و همینطور که به اینجور چیزا فکر میکنی و کلی کیفوری یهو میبینی یه جایی داغ شد. بلند میشی و میبینی سبک که نشدی هیچ، کلی هم سنگینتر شدی. خب، یه اتفاق سادهی کوچولو افتاده! انقده توی چُس خودت گرم بودی که اصلن یادت رفته یه چیزی به اسم شلوارم هست که باید میکشیدی پایین!
خلاصه، من تا اینجاشو گفتم... شما یه زحمتی بکش یه جوری خودت رو با اون گندی که بالا آوردی برسون خونه!
پینوشت:
مَرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بیدردی، علاجش آتش است
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 10 Jul 2007
ساعت 9:12 موضوع |
لینک ثابت
تنها آرزوی تکرار نشدنیم بودی... ولی حالا چی حسرتم شدی... یادته چشمای من چگونه در انتظار دیدنت لحظه شماری میکرد... باید هم یادت باشه... یادمه یه بار دستمو گرفتی توی دستات... من اشک ریختم... پرسیدی چرا گریه؟ من که پیش تو هستم... من گفتم: دوست دارم همیشه با تو باشم و دستای تو همیشه در دستای من باشه نه برای یه لحظه... من عشق می خوام از تو نه هوس! آری عشق تو هوسی بیش نبود... درسته که الان دل شکسته پر و بال سوخته ام... درسته که آبتنی کردن درخاطرات کهنه دردی را دوا نمیکنه... درسته چشمای تو با یه نگاه دیگه ذوب میشه... درسته حالا لبخندت واسه دیگرون شده... میدونی من از همون وقتی که مثلا بودی شکستم... من بیصدا شکستم و تو نفهمیدی... حالا دیگه از ناودونی احساس اشکام سرازیر نمیشه... آخه اشکی برام نمونده... یادته چه بهونه هایی می گرفتی و من شده بودم رفع نیازت... این قدر غرق در بهونه های تو شدم که تنها بهونه ام که تو بودی از دستم رفت... حالا واسه اون غریبه زود آشنات هم بهونه می گیری... یا نازت دیگه خریداری مثل من نداره... همه میگن تو لایق عشق من نبودی بزار بگن... خودت چی میگی؟ من نمی خوام دیگه تو غربت هوای رفتن تو بسوزم... ولی محاله که از یادت ببرم... چقدر بده عاشقی دل شکسته باشی... چقدر بده...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 10 Jul 2007
ساعت 9:9 موضوع |
لینک ثابت
اس ام اس های عشقولانه
دوست دارم تو سیب باشی و من چاقو پوستتو بکنم می دونی چرا؟؟؟ چون چاقو بخواد پوست سیب رو بکنه باید همش دورش بگرده
كهنه فروش داد ميزنه چراغ شکسته ميخريم….. کفشاي پاره ميخريم …. اسباب کهنه ميخريم ….. بي اختيار دادزدم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري
می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم،تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي چگونه !؟
در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد [-o<
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!! حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند
رنگين كمان پاداش كسي است كه تا آخرين قطره زير باران مي ماند
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
به دنیایی که نامردان عصا از کور می دزدند ... من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم ...
اگه یه روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه !
می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم! اما ترسیدم که صدای قلبم تورو اذیت کنه... 
چشمهاي تو مثل درياست... اجازه ميدي جورابامو توش بشورم؟
عاشقت گشتم تو گفتي عاشقان ديوانه اند! عاقبت عاشق شدي ديدي که خود ديوانه اي
امروز روز ملي گلهاست روزت مبارک .... اينو براي همه ي گلهاي دنيا که عطرشون رو دوست داري بفرست
چشماتو دايورت كردي رو قلبم خيالي نيست حداقل از رو ويبره درش بيار تا اينقدر دلمو نلرزونه
عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است
تکيه بر دوست مکن محرم اسرار کسي نيست ما تجربه کرديم کسي يار کسي نيست
عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی، زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی!
من ياد گرفته ام: مهم نيست كه در زندگي چه داري، بلكه مهم اينست كه چه كسي را داري.
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند.
انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند درست مانند آغاز.
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
عشق رو ميشه تو دستاي خسته پدر ديد .... و توي نگاه نگران مادر ... نه تو دستاي منتظر يه غريبه ميشه مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بندازي
تمام لحظه هاي دنيا واسه زمانيه که اصلآ انتظارشو نداري و هيچ لذتي بالا تر از دوست داشتن نيست پس حالا که انتظارشو نداري دوست دارم
صبح ها نميتونم صبحونه بخورم چون دوستت دارم.ظهرها نميتونم ناهار بخورم چون دوستت دارم.شبها نميتونم شام بخورم چون دوستت دارم.شبها نميتونم بخوابم....چون گرسنمه
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 10 Jul 2007
ساعت 8:32 موضوع |
لینک ثابت
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
من مهربان ندارم نامهربان من كو؟
نه دربندم نه آزادم
نه آن ليلا ترين مجنون
نه شيرينم نه فرهادم
نه از آتش نه از سنگم
نه از رومم نه از زنگم
فقط مثل تو غمگينم
فقط مثل تو دلتنگم
چه غمگينم چه تنهايم
نه پنهانم نه پيدايم
نه آرامي به شب دارم
نه اميدي به فردايم
چه اميدي . چه فردايي
چه پنهاني . چه پيدايي
اگر خوشحال اگر غمگين
چه فرقي داره تنهايي ؟؟
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 10 Jul 2007
ساعت 8:30 موضوع |
لینک ثابت
تكرار تو
اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،
مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،
اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگويم :
اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،
اين روزها ، آرزو مي كنم :
اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،
اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،
و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .
غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،
بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،
چه سكوت غمباري !
پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،
خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .
آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،
ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،
ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...
و من دوباره به خود مي آيم :
تو ديگر نيستي،
و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،
امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،
و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .
و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،
و آرزو مي كنم :
اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ، تكرار شوي ...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 9 Jul 2007
ساعت 13:9 موضوع |
لینک ثابت
بگو به من روزهای روشن رفت کجا
چرا صداقت شود جدا

از روزی که رفت از یاد
قاصدک امید رفت بر باد
همه دیگه محروم از دل شاد
گلها شود همش از جنس سنگ
صدای بی کسی توی دل پیچید مثل زنگ
گفتن عشق شوده سیاه رنگ
پس به همه عاشقا زدیم چنگ
گفتن ایمان هستش ننگ
همه قدم زدیم توی شهر فرنگ
سوخت همه نهالهای سبز و قشنگ
با نفس وجود کردیم جنگ
دیگه نشنیدیم ندای سرنوشت
جهنم ساختیم از یک بهشت
ننگ و خواری ساختیم از سرشت
گل نو شکفته شود ای سرشت
همه سیراب از دریاهای شور
چشمای تاریک بدون نور
مردها نامرد بدون غرور
به امید یاری رسون کنه ظهور
با دستهای خودمون فردا رو کردیم توی گور
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 9 Jul 2007
ساعت 13:8 موضوع |
لینک ثابت
زندگی نه آنقدر شیرین و نه مرگ آنقدر تلخ است که انسان شرافتش را بفروشد!
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر هم سفید نتوان کرد
دردهایم را در ماتمکده دل می سوزانم تا بخندم ونگویم که دلتنگم!..............................
در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کند
آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست
و خدایی را که نمی بینم و می دانم که هست
چقدر افسوس خوردن بر زمانهايي كه هرگز بر نخواهند گشت، ويرانم مي كند
گل سرخ : این منم اولین پیامبر عاشقان ....زبان گنگ و گویای ابراز عشق......منم !
نیلو فر : پیچ و تاب عاشقانه در گرمای وصال را به من تشبیه میکنند ..
رازقی :فخر فروشان گفت : من مجموعی از هر دوی شما هستم....
نرگس : من یکه تاز عرصه زمستانم...
شقایق : نام دیگر منست.... گل عاشق
محبوب شب : منم محرم اسرار نهان عاشقان !!
لاله :من پیام دلهای عاشق را برای خدا می برم
پامچال :حضور من است که بهار عاشقان را... بیدار می کند.
مریم : عطر من است فضای خلوت عاشقان !
از آنسوی علفزار صدای هق هق گریه ای دردناک همه گلها را به سکوت کشاند...!صدا... صدای گریه گل نومیدی بود...!
چشم هايم كه بسته مي شوند
تو را مي بينم
چشم هايم كه باز مي شوند
باز تو را مي بينم
تفاوت اين دو
تنها يک چيز است
دومي دروغ محض است
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 9 Jul 2007
ساعت 13:7 موضوع |
لینک ثابت
رد پاي عشق در زندگي، كار و كيفيت
هركجا عشق آيد و ساكن شود هرچه ناممكن بود ممكن شود در جهان هر كار خوب و ماندنيست ردپاي عشق در او ديدنيست
در تمام مدتي كه در دوران ناگزير دوري از كار سرگرم گردآوري مطالب كتاب «نقش دل در مديريت» بودم، هنگام مرور مقاله «كار دلسوخته، محصول دلساخته» و چند خاطره كاري پيرامون پيوند كار، كيفيت، خلاقيت، اخلاق و انسانيت در كار با عشق پديدهاي ذهن مرا به خود جلب كرد و آن تعابير، تعاريف و تصاويري از عشق بود كه «تصوير عشق» از آن متولد گرديد.
اما به راستي مگر ميشود عشق را تعريف كرد؟ مولانا در دشواري آن ميگويد:
هرچه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم، خجل گردم از آن و درجاي ديگري از مثنوي:
در نگنجد عشق در گفت و شنيد عشق دريايي است بحرش ناپديد و خود در پايان شعر اعتراف كردهام كه:
«سالك» آري عشق رمزي در دل است شرح و وصف عشق كاري مشكل است اما آنچه موجب شد تا شما را در احساس خود در «تصوير عشق» شريك كنم، مفاهيم و تعابيري از كار و زندگي و كيفيت در پيوند با عشق است كه ميتواند شرايط و محيطكاري لطيفتر، باكيفيتتر و عارفانهتر و حتماً سودآورتري را فراهم آورد.
جبران خليل جبران در كتاب «پيامبر» در فصل «كار» مينويسد: «كار با عشق آن است كه پارچهاي را با تاروپود قلب خود ببافي بدان اميد كه معشوق تو آن را بر تن خواهدكرد... اگر نميتواني با عشق كار كني بهتر است كار خود را ترك كني و بر دروازه معبد بنشيني و صدقات كساني را كه با عشق كار ميكنند بپذيري...».
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 9 Jul 2007
ساعت 13:6 موضوع |
لینک ثابت
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه درياي ست
واژه ها پر معنا
جمله ها بي معنا
اين چه احساس غريبي ست
اين چگونه عادتيست
واژه ها در جمله ها چگونه ساده مي شوند
چرا در بيهودگي ها اينچنين گم مي شوند
وقتي از پيچ و خم ناگفتني ها مي گذرند
ساده و با رزش اند
مثل يك گوهر كم ياب
توي مشت گرم خواب
نه كنار در باز پنجره
نه رو طاقچه اتاق
پا به پاي نور فانوسهاي شب
در مسير حرف عشق و زندگي
واژه ها با ارزش اند
گرچه ارزشها دگر خالي زمفهوم شده اند
تو اين دوران غريب
ولي در عالم احساس بزرگ شاعري
توي لحظه هاي باراني
در كنار واژه ها
حفظ ارزشها هميشه ارزش است
بي حضور واژه ها
ارزشي هرگز ندارد لحظه ها
لحظه لحظه غرق واژه زندگي بايد نمود اين زندگي را
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 9 Jul 2007
ساعت 13:5 موضوع |
لینک ثابت
اما نمی شود…
دلتنگ باتوبودنم امانمی شود
بغضی نشسته توی دلم وانمی شود
چشمت هزارجمله به من گفت.ناب ناب
چشمت هزارجمله که معنا نمی شود
این هم قلم.دوبال برای خودت بکش
یامی شودکه پربکشی یانمی شود
هی فکرمیکنم که غزل دست وپا کنم
دستم به احترام قلم پانمی شود
خانم اجازه بوی مرامی دهی ولی
من مانده ام چرامن وتو مانمی شود؟
من درکلاس هستم بابا ، نه. آب ، نه
وقت مرورآب وبابانمی شود
خانم اجازه من بلدم بخشتان کنم
خورشید. نه. ستاره. نه. اینهانمی شود
خانم اجازه روی لبم بود.غیب شد
مهتاب. نه. نسیم. نه. ای وا نمی شود
من گریه ام گرفته. به من صفرمی دهید
فرداجواب می دهم.آیانمی شود؟
فردا ولی به میمنت چشم های تو
مهمانی است نوبت املا نمی شود
فردا دوباره نام تورابخش می کنم...
فردا دوباره بغض دلم وا نمی شود
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 9 Jul 2007
ساعت 13:3 موضوع |
لینک ثابت
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي
شود
وقت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن. از آنها درس بگیر و بگذر
.........................
هرگز به کسی نگو که خسته و افسرده به نظر می رسد
.............
هرگز گره ای را که میشود باز کرد نبر
...............................
مشکلات را همچون فرصت هایی برای رشد و احاطه بر خود ببین
...................
پیش از قضاوت ، حرف های هر دو طرف را گوش کن
..................
فراوان بخند . شوخ طبعی تقریبا درمان همه دردهای زندگی است
.................
از زمان یا کلمات با بی توجهی استفاده نکن . هیچ کدام قابل بازگشت نیستند
....................................................
ارزش هر لحظه را با فکر کردن به لحظه بعد از دست نده
...............
مرد بزرگ از صفات خوب دیگران استفاده می کند نه از صفات بدشان سو استفاده
......................................
خردمند به کار خویش تکیه کند و نادان به آرزوی خویش
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 8 Jul 2007
ساعت 12:3 موضوع |
لینک ثابت
گفتگوي پنهاني ويليام شكسپير
اي روح ِ مسكين ِ من
كه در كمند ِ اين جسم ِ گناه آلود اسير آمده اي
و سپاهيان ِ طغيان گر ِ نفس، تو را در بند كشيده اند!
چرا خويش را از درون مي كاهي و در تنگدستي و حرمان به سر مي بري
و ديوارهاي برون را به رنگ هاي نشاط انگيز و گرانبها آراسته اي؟
حيف است چنان حراجي هنگفت
بر چنين اجاره اي كوتاه، كه از خانه ي تن كرده اي
آيا اين تن را طعمه ي مار و مور نمي بيني
كه هر چه بر آن بيفزايي، بر ميراث ِ موران خواهد افزود؟
اگر پايان ِ قصه ي تن چنين است،
اي روح ِ من،
تو بر زيان ِ تن زيست كن؛
بگذار تا او بكاهد و از اين كاستن بر گنج ِ درون ِ تو بيفزايد.
اين ساعات ِ گذران را
كه بر درياي سرمد كفي بيش نيست، بفروش
و بدين بهاي اندك، اقليم ِ ابد را به مـُلك ِ خويش در آور،
از درون سير و برخوردار شو،
و بيش از اين ديوار ِ بيرون را به زيب و فر مياراي
و بدين سان مرگ ِ آدمي خوار را خوراك ِ خود ساز؛
كه چون مرگ را در كام فرو بري،
ديگر هراس نيست و بيم ِ فنا نخواهد بود.
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 8 Jul 2007
ساعت 12:3 موضوع |
لینک ثابت
عاشقی جرم قشنگی ست
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو
به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو
به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است
یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش
آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است
یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 8 Jul 2007
ساعت 11:48 موضوع |
لینک ثابت
به یاد تو
امروز بعد از گذشت آخرین ملاقاتمان
دلم برایت تنگ شده است
زمان به کندی از کنارم می گذرد
و من چقدر سخت شبهایم را به روز
و روزهایم را به شب می رسانم
اما تو بی خبر از طوفان سرنوشتی که
برایم رقم می خورد
شیشه ظریف قلبم را شکستی
و مرا در میان رویاهای همیشگی ام تنها گذاشتی
و من همواره با خاطراتت زندگی کردم
و ساعتها با وجود خیالی ات قدم زدم و گفتگو کردم
بی تو همه چیز برایم تکراریست
و روزهای هفته با آرایش نظامی از ذهنم
عبور می کند
و من برای ساختن زندگی نو
گلها را روانه ی گلدان قلبم کرده ام
و پنجره دلم را رو به افق گشوده ام
برای عاشقانه ترین نگاهت
به امید...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 8 Jul 2007
ساعت 11:34 موضوع |
لینک ثابت
توچشم من نگاه نکن دوباره گریت می گیره
ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره
فاصله بین من و تو از اینجا تا اسمو ناست
خیلی عزیزی واسه من اما زبونت بی وفاست
برای این در به دری تو بهترین گواهمی
دروغ نگو که می دونم تویی که چشم به راهمی
قسم به هر چی عاشقه دنیا به کام ما نبود
به هر چی عاشقه بگو غم که یکی دو تا نبود
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 8 Jul 2007
ساعت 11:0 موضوع |
لینک ثابت
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
ببخش اگر تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم ببخش كه عاشقت بودم
خسته و دلسرد نبودم ببخش كه مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم اگر كه گفتم
به چشات بزار براتون بميرم
ببخش اگر تو گريه هام دورنگي ريا نبود
اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود
ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو ببخش كه يادم نمي ره
اون روزهاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 8 Jul 2007
ساعت 8:20 موضوع |
لینک ثابت
<<<<پيامی از خدا>>>
آنگاه که من آسمان و زمين را آفريدم به آنها گفتم وجود داشته باشند ووقتی مرد
را آفريدم به او شکل دادم و زندگی را در او دميدم اما من تو را زن به وجود آوردم
من نفس زندگی را به تو که حساس و لطيفی دميدم من مرد را در خواب عميقی
فرو بردم و توانستم تو(زن) را با صبر و حوصله و دقت به وجود آورم
مرد در خواب بود به همين دليل نتوانست در خلقت من دخالت کند
من تو را از يک استخوان به وجود آوردم من دنده های قوی و حساسی را انتخاب کردم که از قلب وريه اش محافظت می کندواو را برای انجام آن چه ميخواهد حمايت ميکند .
من تو را به طور کامل خلق کردم چشمانت را ...آنها را تغييری نده ....لبهای تو
،چقدر دوست داشتنی
است هنگاميکه در نيايش از هم جدا میشوند.
دستانت ....بسيار آرام بخش برای لمس کردن
آری من دستانت را لمس کردم و قلبت را محافظت کردم .از همه آنهايی که زندگی ميکنند و نفس ميکشند تو (انسان)بيشتر شبيه منی اين تنها دليلی است که من تو را اشرف مخلوقات ساخته ام .
تو ميبنی ،تو زن...در من زندگی ميکنی.
آدم در خنکای روز با من راه ميرفت وهنوز تنها بود او نميتوانست مرا ببيند يا لمس کند تنها حس ميکرد به اين دليل هر آن چيزی که ميخواستم آدم با من احساس وتجربه کند در تو بوجود آوردم.
تقدس من ،شگفتی ام ،خلوصم ، عشقم،حمايت و حفاظتم را....
تو خاصی چون پرتو منی....
مرد تصوير مرا نشان ميدهد و زن احساس مرا.(اين جمله به نظر من قشنگترين جمله ايه که از مرد و زن ميشه بيان کرد)
شما با هم تماميت خداوند را نشان ميدهيد
بنابراين مرد با زن به خوبی رفتار ميکند دوستش دارد
و به او احترام میگذارد چرا که زن لطيف و حساس است.
در صدمه به زن تو به من آسيب ميرسانی و آن چه به او انجام ميدهی در حق من انجام داده ای با تحقير و شکستن او تنها به قلب خود آسيب ميرسانی.
زن مرد را مانند قفسه سينه (دنده ها) محافظت ميکند و قدرت احساسی را که من به او داده ام با فروتنی و تواضع نشان ميدهد ...
در سکوت و آرامش شگفتی ات را نشان بده .در عشق به او نشان بده که تو مانند قفسه سينه درون خود او را حفاظت ميکنی .....
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 8 Jul 2007
ساعت 8:19 موضوع |
لینک ثابت
افسوس !
افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي
افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم
اي کاش براي يک نفس
تنها براي يک نفس
به حرف دلم گوش مي کردي
شايد
شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد
....
¤¤¤¤
اي کاش
مي دانستي
که من
اين بي کس
اين تنها
چگونه به تو دل بسته بودم
چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم
و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم
ای کاش
....
¤¤¤¤
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 8 Jul 2007
ساعت 8:18 موضوع |
لینک ثابت