تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

ليلی نام تمام دختران زمين است

خدا مشتي خاك را برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،از خود در او دميد.
و ليلي پيش از آنكه با خبر شود،عاشق شد.
 
سالياني ست كه ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر كه خدا در او بدمد،عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است ، نام ديگر انسان.
 
خدا گفت : به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: و هر كه عاشق تر آمد،
نزديكتر است. پس نزديكتر آييد، نزديكتر.
 
عشق، كمند است. كمندي كه شما را پيش من مي آورد. كمندم را بگيريد.
و ليلي كمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق ، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو
كنيد.


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Jul 2007 ساعت 8:18 موضوع | لینک ثابت


تا حالا به رابطه ي دو تا چشم دقت کردي ؟؟ با هم باز ميشن - با هم بسته

 ميشن - با هم ميخندن - با هم گريه ميکنن - با هم ميچرخن . جالب

اينجاس که هيچکدوم هم اون يکي رو نميبينه . دوستي يعني اين !!!! حالا

دقت کردي اين دو تا چشم فقط زماني که يه دختر جلوشون ظاهر ميشه

يکيشون بسته ميشه و اون يکي باز ميمونه (چشمک) . نتيجه گيري

 اخلاقي : دختر حتي بهترين و محکم ترين روابط دوستي رو هم به هم ميزنه

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Jul 2007 ساعت 8:16 موضوع | لینک ثابت


فکر می کنید شما کدوم یکی هستید ..............؟ چهار نفر بودند که

 اسمشان این ها بود :‌ _ همه کس ، _ یک کسی ، _ هر کسی ، _ هیچ

کس . کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار

 را به انجام می رساند . هر کسی می توانست این کار را بکند ،‌ اما هیچ

کس این کار را نکرد . یک کسی عصبانی شد ، چرا که این کار ، کار همه

 کس بود ، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.

سرانجام داستان این طوری تمام شد که هر کسی یک کسی را سرزنش

کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد .

خوب حالا شما کدومشون هستین ؟! .... تا حالا فکر کردین ؟ شاد باشید ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Jul 2007 ساعت 8:15 موضوع | لینک ثابت


اگه در تو پس كوجه پس كوچه هاي قلبم گم شدي ءبه دنبال كسي نگرد چون به جزتو
 
 كسي تو قلبم نيست
 
پدرم مي گفت: عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شبءحالا هزار شب
 
پشيمانم كه چرا يك شب عاشق نبود
 
عقل پرسيد:دشوارتر از مردن چيست؟؟؟عشق ناليد كه فراق از همه دشوارتر است
 
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند:بار خدايا تو كه بشر را اين قدر دوست داري غم را چرا
 
 افريدي؟؟خداوند گفت:غم را به خاطر خودم افريدم ء چون اين مخلوق من كه خوب
 
 مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد

 
هميشه سعي كن مثل پالاز موكت باشيءشخصيتت كوبيده نشه و همواره رنگ
 
خودت رو حفظ كني
 
كسي كه از قلب خود عناصر شفقتءاحترامءارزوءتوجهءتاسفءشگفتي و بخشايش را
 
استخراج وان ها را با هم تركيب كند معجوني مي سازد كه عشق نام دارد
 
انسان مجموعه اي از ان چه دارد نيستء بلكه مجموعه اي است از ان چه هنوز ندارد
 
اما مي تواند داشته باشد
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Jul 2007 ساعت 7:53 موضوع | لینک ثابت


 
 
سخته بخوای همه ی دردهاتو توی چند تا جمله خلاصه کنی

همه ی دردهاتو شکل حرف دربیاری,حرفا رو شکل کلمه...
کلمه پیدا نکردن برای گفتن بغضت سخته...

زندونی کردن این همه فکر توی چاردیواری مغزت سخته

مجبورم بنویسم...این جا
برای دفن کردن حرفام,دردام,بغضم...

فقط به خاطر اینکه خفه نشم...من بازم دلم گرفته


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Jul 2007 ساعت 7:51 موضوع | لینک ثابت


به باغ ِ عشق رفتم

و ديدم آنچه را كه از آن پيش نديده بودم
 
 
ديدم در ميان ِ باغ،

در چمنزاري كه تفرجگاه ِ من بود

كليسايي ساخته بودند

درهاي كليسا را بسته

و روي آن نوشته بودند

?تو هرگز نبايد?
 
 
پس به گرد ِ باغ در گردش درآمدم

به تماشاي آنهمه گل ها كه در باغ ِ عشق مي رويند
 
 
اما دور تا دور، بر جاي ِ گل ها

همه سنگهاي گور ديدم

و كشيشان همچون غراب در جامه هاي سياه

به اين سوي و آن سوي دوان بودند

 
و هم آنان

شادي ها و آرزوهاي مرا

با بندهايي از پيچك ِ خشك

بستند و به گوشه اي
انداختند.
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Jul 2007 ساعت 7:50 موضوع | لینک ثابت


یار بی مهر و معشوق بی عشق من سلام
سلام  های تکراری مرا حتماً می شناسی
و حرفهای بی جان و خسته ام که از پای افتاده
چرا که هر چه می چرخد وهر جا که می رود باز بی جواب برایم پس فرستاده می شود
نگرانم ، و شاید مردد
چرا که امروز به خیالم رسید که شاید نامه هایم به دستت نمی رسد
هراس وجودم را گرخت کرده است
و نمی دانم در این آشفته بازاری که راه به جایی ندارد چه کنم
گلکم، مهربانم، دلپذیرم اگر نمی خواهی که این جان اندکی که برایم باقی مانده را در انتظار بگذرانم پاسخم را بده
هیچ از تو نمیخواهم جر آنکه بدانم چرا این نامه های خیس از اشک من بی جواب می ماند
می اندیشم و به هیچ می رسم
می روم و به بن بست می خورم
راهی از تو نیست
نشانی از تو نیست
گم شده ام در این بی نشانی ها
دستهایم پوسید از بس که به در خانه ات کوبید
نگاهم خشکید به این ورقه های سیاه  
و نمی دانم چرا من بی دلیل از تو گسستم
و نمی دانم چرا آن روز رفتی و من راه را بر نبستم
فکر می کردم که برای ابد در کنارت هستم
من ندانستم و از چشم تو افتادم و شکستم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Jul 2007 ساعت 7:48 موضوع | لینک ثابت


شیرید یا غزال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 
)هر روز صبح  غزالی در آفریقا بیدار می شود .
 او نیک می داند که باید تندتر از سریعترین شیر بدود و کشته نشود .
هر روز صبح شیری در آفریقا بیدار می شود .
اونیک می داند که باید تندتر از سریعترین غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد .
مهم نیست که شیر هستید یا غزال .
بهتر است با طلوع خورشید دویدن را آغاز کنید.
شاد باشید و دریایی..آنوشکا

        زتحسینم  خدارا لب فروبند   

  نه شعر است این بسوزان دفترم را
مرا شاعر چه می پنداری ای دوست
   بسوزان این دل خوش باورم را  
 
    سخن تلخ است اما گوش می دار          که در گفتار من رازی نهفته است 
 
نه تنها بعد از این شعری نگویند     کسی هم پیش از این شعری نگفته است !
 
مرا دیوانه می خوانی  ؟دریغا                   ولی من برسر گفتار خویشم
 
فریب است این سخن سازی فریب است!           که من خود شرمسار کار خویشم 
 
 
مگر احساس گنجد در کلامی؟         مگر الحام جوشد در کلامی ؟
 
مگر در یا نشیند در سبویی ؟          مگر پندار گیرد تار وپودی ؟
 
چه شوق است این  ٬ چه عشق است این  ٬ چه شعر است ؟
 
که جان احساس کرد ٬  اما زبان گفت !
 
 
چه حال است این ٬  که در شعری توان خواند؟
 
چه درد است این که در بیتی توان گفت ؟
 
 اگر احساس می گنجید در شعر٬  بجز خاکستر از دفتر نمی ماند !
 
وگر الهام می جوشید با حرف ٬ زبان از ناتوانی در نمی ماند !
 
شبی٬ همراه این اندوه جانکاه          مرا با شوخ چشمی گفتگو بود
 
نه چون من ٬های هوی شاعری داشت        ولی٬ شعر مجسم: چشم
 
او بود ! 
 
به هرلبخند٬ یک حافظ غزل داشت        به هر گفتار٬ یک سعدی سخن بود
 
من از آن شب خموشی پیدا کردم        که شعر او خدای شعر من بود  !
 
  زتحسینم  خدارا لب فروبند    
 
  نه شعر است این بسوزان دفترم را
 
مرا شاعری چه می پنداری ای دوست
 
   بسوزان این دل خوش باورم را  
 
       " فریدون مشیری "


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 18 Jul 2007 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد
اي کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک کوير مي کرد
اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود
و اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود و اي کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد
اي کاش دوستي به قدري حرمت داشت که شکستنش به اين زودي ها رخ نميداد

 
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 18 Jul 2007 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت


لبخند شیرین انار

 
 
 
احساس قشنگي ست كنار تو نشستن
يا منتظر قول و قرار تو نشستن

در بركهً شفاف غزل پاك شدن ها
روشن تر از آيينه كنار تو نشستن

لب هاي ترك خوردهً آفت زدهً من
بر خندهً شيرين انار تو نشستن

زنبور صفت شيرهً لبهات مكيدن
در دامن گل هاي بهار تو نشستن

باران شدن و همنفس ساز و دهلها
در باغ دل ايل و تبار تو نشستن

زيباست سر و سينهً برفي تو هر فصل
بر كاسهً چوبي سه تار تو نشستن

در گرمترين روز زمينيم و سرابي ست
در سايهً روياي چنار تو نشستن

در گردن من زلف تو پيچيد و ...رهايي است
منصور شدن ، بر سر دار تو نشستن
                                                                                                                                 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 18 Jul 2007 ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت


چنتا اس ام اس تقدیم بهترین ها

 
 
نجوم نخوندم،ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم...فيزيک
 
 نخوندم،ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است...» غير از
 
 عشق من به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و
 
 وات و ... نيست ... زيست شناسي نخوندم،ولي مي دونم قلب همون
 
دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه... شيمي
 
نخوندم،ولي مي دونم اگه عشق نباشه مولکول هاي هيدروژن و اکسيژن
 
 نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن...

 
 
خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند.حيف من زاده ي امروزم.خدايا،جهنمت فرداست.پس چرا امروز مي سوزم‌؟!
 
یکی بود،یکی نبود...وقتی این یکی بود،اون یکی نبود.وقتی اون یکی بود،این یکی نبود.مهم نیست کی بود و کی نبود.ولی حیف هیچ وقت این یکی با اون یکی نبود...
 
سردره مطب جراحي پلاستيك نوشته : لولو تحويل ميگيريم هلو تحويل ميدهيم!
 
تو که يک گوشه چشمت غم عالم ببرد حيف باشد که تو باشي و مرا غم ببرد!
 
در جهان جز جان ناقابل ندارم بیشتر هدیه ای در روز مادر ، از برای مادرم
 
خدا تنها معشوقی است که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیست و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد.
 
زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است
...!
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 18 Jul 2007 ساعت 9:7 موضوع | لینک ثابت


تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست

 
 
 
 

وقتي تو رو يادم مياد ميميرم و زنده مي شم
 
خوب مي دوني كه بعد تو عاشق هيچكس نمي شم
 
بعضي شبها يادم مياد يه روز بودي كنار من
 
حالا تو رفتي و شكست اين دل بي قرار من
 
حالا تو رفتي منم چشم انتظارت مي مونم
 
تو عمر دارم براي تو شعرهاي غمگين مي خونم
 
بعضي شبها ستاره بهم مي گن مياد يه روز
 
دل سياه و بي كسم تا اون بياد به پاش بسوز
 
بعضي روزا دلم مي گه هنوز منو دوستم داري
 
چشمهاي خيسم تا ابد بايد از دوريش بباري


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 17 Jul 2007 ساعت 9:15 موضوع | لینک ثابت


آسمون به ماه میگه:

 عشق یعنی چی؟

ماه میگه: یعنی اومدن دوباره‌ی تو ماه میگه؟
 تو بگو عشق یعنی چی؟
 آسمون میگه : انتظار دیدن تو
 
نشان عشق
روز و شب...
مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب


هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام
تا بیابم شاید از تو، رد پایی روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب



پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من
روز و شب با یاد تو، دارم صفایی روز شب

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 17 Jul 2007 ساعت 9:14 موضوع | لینک ثابت


پيوستي به رويا ، به خواب ، به خيال ....

 
پيوستي به آنچه ديگرتکرارش برايم رنج آور است...

 ديگر اين دلخسته را تاب براي زخم زبان نمانده ...رمقي اگر بود ...
تابي اگر مانده بود..نغمه اي اگردرعمق ناي خسته مانده بود ...تمام شد ...
 
همه چيزتمام شدنش را به رخ ديده مي کشيد ولي گويي ديده را تاب ديدن نبود ... 
 
اما شنيدن تاب آورد...

ديگر بار براي درک واژه ي نبودن ... نبودنت را با جان مي آميزم و نيستي را درآغوش مي کشم ...
 
حضورم کم رنگ مي شود و نبودن وجود را در برمي گيرد ... ديگر نه دستان را توان ...
 
 نه پاها را رمق ... نه چشمان را تاب ...
 
 
 نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت ...
 
ديگر نه آغازي است و نه پاياني ...
 
                        که اينجا پايان پايان است ...
 
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 17 Jul 2007 ساعت 9:11 موضوع | لینک ثابت


ترانه خود را بخوان


 

ما شبيه غنچه هاي بسته زندگي مي كنيم، بايد مانند گل ها بخنديم. آن گاه كه هم چون گل بشكفيم،‌ زندگي معنا پيدا مي كند. اگر كسي وجود خويش را با هستي سهيم نشود، زندگي اش معنا ندارد.

هر كسي به اين دنيا پا گذاشته، تا ترانه اي را بخواند، هيچ كس جز تو نمي تواند ترانة تو را بخواند؛ اين ترانه فقط و فقط براي تو و صداي ويژة تو نوشته شده.
اگر ترانة خويش را نخواني، دنيا هيچ جايگزيني براي تو پيدا نمي كند و از اين بابت، براي هميشه، چيزي را از دست خواهد داد.
تو اگر ترانه ات را نخواني، قدر و قيمت خود را نخواهي شناخت و خود را پاره اي از هستي احساس نمي كني؛ تو با هستي بيگانه خواهي بود و غريبه مي ماني.

 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 17 Jul 2007 ساعت 9:9 موضوع | لینک ثابت


لبخند شیرین انار

 
 
 
 
احساس قشنگي ست كنار تو نشستن
يا منتظر قول و قرار تو نشستن
 
در بركهً شفاف غزل پاك شدن ها
روشن تر از آيينه كنار تو نشستن
 
لب هاي ترك خوردهً آفت زدهً من
بر خندهً شيرين انار تو نشستن
 
زنبور صفت شيرهً لبهات مكيدن
در دامن گل هاي بهار تو نشستن
 
باران شدن و همنفس ساز و دهلها
در باغ دل ايل و تبار تو نشستن
 
زيباست سر و سينهً برفي تو هر فصل
بر كاسهً چوبي سه تار تو نشستن
 
در گرمترين روز زمينيم و سرابي ست
در سايهً روياي چنار تو نشستن
 
در گردن من زلف تو پيچيد و ...رهايي است
منصور شدن ، بر سر دار تو نشستن
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 16 Jul 2007 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت


 
 

من دوستت دارم ، تو چی ... محبتت مال کیه ؟

چشم من مال توئه ... چشمای تو مال کیه ؟

                  تا حالا چن تا ستاره با چشات سوزوندی تو ؟...

عکس من تو فال تو ... عکس تو ، تو فال کیه ؟...

حاصل سخاوت قشنگترین بهاری تو ؛

چتر من مثل همیشه بسته تا بباری تو ...

دوست دارم به شکل رویا تو رو نقاشی کنم

تا تو رویا واسه من یه شاخه گل بیاری ، تو ...

از همین روز تا همیشه هر چی هستی واسه من

دل من مال توئه ... اگر شکستی واسه من !

این ترانه ها رو دارم ، می پذیری ؟... واسه تو ،

شرم بوسیدن تو لحظه ی مستی ... واسه من !

من دوستت دارم ، تو چی ... باید بگی دوستم داری ؛

بری از شهر چشات سبد سبد گل بیاری ،

من ترانه می نویسم تا تو از راه برسی

برای همیشه دستاتو تو دستم بذاری ...

مهربون منو صدا کن ، با همون لحن زلال

موج موهاتو رها کن ... توی دریای خیال ،

توی رویاهای تو بذار منم پا بذارم

نذار عشق تو باشه برام یه رویای محال ...

از همین روز تا همیشه هر چی هستی واسه من

دل من مال توئه ... اگر شکستی واسه من !

این ترانه ها رو دارم ، می پذیری ؟... واسه تو ،

شرم بوسیدن تو لحظه ی مستی ... واسه من !


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 16 Jul 2007 ساعت 7:57 موضوع | لینک ثابت


به نام او كه زيباست

اگر باد بودم مي وزيدم

اگر ابر بودم مي باريدم

اگر مهر بودم مي تابيدم

اگر خدا بودم مي آفريدم ، تا بداني دوستت دارم

اگر ابر بودي به انتظار اشكت مي نشستم

ا گر مهر بودي در پرتوات خود را گرم ميكردم

اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم

اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم ، تا بداني دوستت دارم

اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم

از تو خورشيد با شكوهي بوجود مي آوردم

تو را نسيم ملايمي ميكردم

از تو خدايي بزرگ مي ساختم

تا بداني كه فقط تو را دوست دارم
 
           ***************************************
 
مي نويسم..
همه اين بي نوشتن ها را.. مي نويسم همه دردها را..مي نويسم... براي تو..
 
 
مي نويسم. تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم.. تنها و براي تو..

مي نويسم.. همان طور كه بخواهي.. همانطور كه تو بخواني..چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..

مي نويسم.. از همه روزهاي دلتنگي .. از همه روزهاي بي كسي.. از همه
 
 روزهاي كه حتي سلامي نبود...حتي احوالپرسي مختصري.. كه من به همه
 
 اينها راضي بودم..

مي نويسم برايت ... چه باشي.. چه نباشي..چه بخواني.. چه نخواني.. من
 
فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم.. تمام نقطه ها را به
 
 سر خط مي برم و برايت مي نويسم..

مي نويسم.. فقط براي تو مي نويسم..من شب هنگام زير پتوي چارخانه
 
صورتي ام مي خزم چشم ها را می بندم تاتو راپيدا کنم تو همين حوالي
 
هستي چه فکرت ته خط باشد چه يک نقطه تومهمان رويای شبانه منی

 براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم... 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 16 Jul 2007 ساعت 7:50 موضوع | لینک ثابت


هيچ موقع نمي خواستم اخمي در صورت تو خود نمايي كند يا با گفتن حرفي هر چند بي منظور تو را آزرده خاطر كنم.ببخش
حلالم كن
غزلنامه اگه رفتم شدي تنها حلالم كن اگه خشكيد چشمات شدن دريا حلالم كن
 
تو ميدوني اين قصه نهايت اخري داره اگه خنجر زدش پشتم يه روز دنيا حلالم كن
 
اگه عشق من آب ميشه كنار عشق پاك تو
 
منو عفو كن به حكم دل نشوم رسوا حلالم كن
 
نه پاييزم كنار تو نه ميخندم به حال تو ولي يك روز كه بايد رفت چرا حاشا حلالم كن
 
يه روزي بوسه شادي يه روز بوسه از غم ها همينه راز اين دنيا براي ما حلالم كن
 
قسم ميدم تو رو همراز تو هم اغاز و هم پرواز
 
 
تواي ماه و تو اي دريا توي زيبا
 
حلالم كن
 
نوشتم زير نور ماه برايت اخرين مصرع اگر خوب يا كه بد بودم ببخش
من را
 
.    حلالم كن
 
اضطراب هرگزغم فردا را فرو نمی نشاند فقط خون شادی رااز رگ امروز بیرون میکشد.
 
همه خوشي ها مال شما.خداحافظ


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 16 Jul 2007 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت


زندگی سر گذشت در گذشت آرزوهاست
                  ****
به دریا شکوه بردم از شب دشت
 
وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت
 
به هر موجی که می گفتم غم خویش
 
سری می زد به سنگ و باز می گشت
 
          *****
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي
 
 انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه
 
 پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون
 
خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض
 
 خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 16 Jul 2007 ساعت 7:38 موضوع | لینک ثابت


 
گاهی حرفی نداری برای گفتن.. گاهی دست هایت خالیست ،هم برا ی نوشتن و هم
برای پدید آوردن چند شکل روی کاغذ.

حرفهایت در هم و بر هم می شوند.
 شکل هایت نا مفهوم ! حتی خودت درک نمی کنی حرف ها ونقاشی هایت را ....

 اما احساس می کنی که نمی توانی نفس عمیق بکشی..!!
 نمی توانی به هر پدیده ای لبخند بزنی.

نسبت به همه چیز بی توجه هستی نسبت به آدمی که وقتی راه میروی به تو تنه می زند ،
نسبت به کسی که اخم هایت رامسخره می کند....
فکر می کنی که اگر لال بودی اما حرفی داشتی برای گفتن بهتر بود
دلت می خواهد غمی که بی دلیل چنبره زده است رو قلب بکنی و دور بیاندازیش ..!!!!

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 16 Jul 2007 ساعت 7:36 موضوع | لینک ثابت


>