تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

 
 
 
 
 
مي دانم كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش... نيامدم كه بمانم!...
 
 
 
تهمونده خيانت

مي گذرم ازتوبي وفا

توکه پرازحماقتي

ختمه دروغهاي سياه

تهمونده خيانتي

هرچي بگم به توکمه

اين نقطه دل منه

يه روزي رسوات ميکنم

تابشناسن, توروهمه 

حتي لياقت نداري

که فکرکنم تو کي بودي

فقط ميخوام ,جون بکني

مهم نبود که چي بودي


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 24 Jul 2007 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت


مگه بازم آرزو دارم من؟!!!

 
امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود. صاف و پر ستاره. قاصدکی آرام
 
 نگاهم را دزدید. آن را گرفتم، نگاهش کردم. دوستی داشتم که می‌گفت اگر
 
 آرزویی را آرام به قاصدک بگویی و بعد در باد رهایش کنی حتما برآورده
 
می‌شود! او به قاصدک‌ها ایمان داشت.باد با عجله دوید. انگار باز دنبال
 
کفش‌های قاصدک می‌گشت! آهای قاصدک سر به هوا، چشمک کدام
 
ستاره مجذوبت کرد؟؟

خواستم این بار برای یک بار هم که شده، من از قاصدک بپرسم آرزویت
 
چیست؟

دست و پایش را گم کرد. آرام گفت

دوست دارم دستانم در دست‌های خورشید باشد. می‌دانی چرا؟ چون
 
دست‌های او در دست خورشید است!!!  چه آرزوی نابی
 
از باد هم پرسیدم. سریع وزید و گفت

الان فقط می‌خواهم کفش‌های قاصدک را پیدا کنم
 
از آسمان پرسیدم. گفت

همیشه او به من نگاه کند

از ستاره پرسیدم. گفت

همیشه برایش چشمک بزنم. چون فقط ستاره‌ها هستند که از چشمک
 
 زدنشان منظوری ندارند
 
از من پرسیدند.
 
گفتم
 
گفتم ...همیشه...همیشه شب باشد! آن هم یلدایی

راستی امشب می‌خواهم به صید ستارگان بروم. پیغامی برای ماه نداری؟؟؟
 
اشک رازی است...
می دونی چرا وقتی گریه می کنی آروم می شی؟
 
چون اشکای گرمت قبل از این که از مجرای چشم سرازیر بشه یک سری به
 
 قلبت می زنه. بعد قلبت که داغه حرارتشو می ده به اشکات و اشکات گرم
 
 می شن. اونوقت اشکات سرماشونو  می دن به قلبت. این جوریه که
 
 اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 24 Jul 2007 ساعت 9:27 موضوع | لینک ثابت


دیروز خیال کردم همچون ذره ای لرزان و سرگردان

در چرخ گردون زندگانی می چرخم و موج می زنم

و امروز به خوبی می دانم من همان چرخ گردونم

 و تمام زندگی به صورت ذراتی با نظم در من می جنبد

:آنان در بیداری می گویند

تو و جهانی که در آن به سر می بری چیزی جز دانه ای ماسه

.بر ساحلی لایتناهی در دریای بی کران هستی نخواهی بود

:در رؤیایم به آنان گفتم

من دریای لایتناهیم

. و تمام جهان چیزی جز دانه هایی از شن بر ساحل من نیست
 
 
از کتاب ماسه و کف
 
نوشته جبران خلیل جبران


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 24 Jul 2007 ساعت 9:25 موضوع | لینک ثابت


تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
 
 
 
 
 
 
 
 
قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 24 Jul 2007 ساعت 9:25 موضوع | لینک ثابت


به کوتاهی یک بوسه ...
به کوتاهی یک بوسه ...
 
این جمله را نمی دانم چه کسی برایم یا شاید برای روح خودش می نویسد
 
اما حسی در من معنی کرده و این بار با احساس یک بوسه ی کوتاه انگشتانم را بر
 
قلم می بالانم که بفهمد من تفکرم را در مشتانم می چکانم و در بهت تنهایی هایی
 
خالی یا پر این تنها منم که تصمیم می گیرم چه وقت تیرگی بر چشمان ذهن
 
 ملموسم خیانت کند
 
من آغوش تفکرم را برهنه از ملامت و درنگ در اختیار یک شهوت خواهم گذاشت
 
گاهی می خواهم بدانم که دلیل آفرینش یک کرم چیست و بعد بی درنگ به یاد تخریب
 
 می افتم و باز می گویم چرا کسی باید بیاید که کرم کونه در رخنه گاهی تنگ و تاریک
 
 " به دور از اشک خداوند " به دور از ایمان یک برگ که بی روزنه است به زندگی دوباره
 
 باز بار ببندد
 
من از یک دلیل غم می آیم
 
از خستگی هم چندشم می گیرد " من از بردن نام تنهایی دیگر مو بر تنم سیخ نمی شود
می دانی .. ! می دانی .. ! آه  ... نمیدانی که چشمانم گناه را لمس کرده و دستانم
 
 که روزی پاک و بی قطره ای جسارت بودند اکنون نیستند آن دو دست قدیمی و
 
خودم ... ... ...
 
اکنون خودم هم آن قدیمی نیستم
 
به کوتاهی یک تفکر " یک تصمیم "  یک بوسه می ارزد تا بدانی من چیستم ...
 
اکنون که می نویسم از هر لحظه بد ترم " تخریب ترم

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 23 Jul 2007 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت


آنچه نامش را عشق گذاشتم
 
                 هوسی است زود گذر
 
                 شهوتی است بی پایان
 
آنکه او را معشوق خواندم
 
               صیادی است بی رحم
 
               شکارچی است بی رحم
 
           من در این قصای خانه جهان محکومم
 
          تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع
 
 
 
          من در این زندان تنهایی اسیرم
 
         تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 23 Jul 2007 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت


تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
 
 
 
 
 
فریاد
نزن
 
 
فریاد نزن ای عاشق
 
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
 
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم
 
فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن
 
بی سبب نیست چنین فریادم
 
بی گناه در دام عشق افتادم
 
چه درست و چه غلط
 
زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم
 
 
اگر احساسمو می فهمیدی
 
قلبتو دوباره می بخشیدی
 
لحظه ی پایان این دیدار رو
 
روز آغازی دگر می دیدی
 
اگه بیهوده نمی ترسیدم
 
عشقو اون جوری که هست می دیدم
 
شاید این لحظه ی غمگین وداع
 
قلبمو دوباره می بخشیدم
 
کاش از این عشق نمی ترسیدم
 
 
ما سزاواریم اگر گریانیم
 
این چنین خسته و سرگردانیم
 
ما که دانسته به دام عشق افتادیم
 
چرا از عاشقی رو گردانیم
 
وقتی پیمان دلو میبستیم
 
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
 
ولی با عشق نگفتیم هرگز
 
از دو ایل  نا برابر هستیم
 
از دو ایل  نا برابر هستیم
 
نه گناه کاریم نه بی تقصیریم
 
منو تو بازیچه ی تقدیریم
 
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق

با دلو احساس خود درگیریم

بیشتر از همیشه دوست دارم
 
گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم
 
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
 
از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
 
تو که همدردی مرا یاری بده
 
به منه عاشق امیدواری بده
 
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
 
تو به من قول وفا داری بده
 
تو به من قول وفا داری بده


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 23 Jul 2007 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت


كبوتر زخمي نگاهم آن هنگام كه در دشت روشن چشمانت به پرواز در مي آيد

در آنسوي عمق نگاهت به دنبال جفت عشق خويش مي گردد

دير زماني است كه ضريح دستان اندوهم را به بارگاه چشمانت گره زده ام

كاش يكي بود مرا از اين اسارت رها مي ساخت

اما نه ....

من عاشق اسير بودنم

اسير بند جادويي چشمانت

اگر نباشي ......

باران غصه هاي چشمان ترم را بر پهندشت مهرباني شانه هاي كدامين يار ببارم

اگر نباشي ...

هق هق هاي شكسته بغضم را با نوازش كدامين دست چون بلوري بشكنم

و خالي از همه غصه و دردي شوم

وقتي كه مي گويي:
مجنون اين ليلا منم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 23 Jul 2007 ساعت 10:3 موضوع | لینک ثابت


هرگز از انسان توقع عشق پاك را نداشته باش زيرا گل سرخ در مرداب نمي روید

هرگز از انسان توقع عشق پاك را نداشته باش زيرا  گل سرخ در مرداب نمي روید
 
ارزش يک کلام پر از محبت رو وقتي مي فهمي، که
لبخند رو، روي لباي عزيزانت تماشا مي کني

در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده کش مُرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش ز جفا
تا مُرد به عزت ببرندش سر دست

بودن را انديشه کرده ايم اما چگونه بودن را نه و آنان که بر آگاهي خويش باور دارند مي دانند که چگونه بايد بود

اگر بدانيد که همه چيز در تغيير است به هيچ چيز دل نمي بنديد

فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد

دوست داشتن همیشه گفتن نیست گاه نگاه است و
سکوت
 
عشق از چند نظر:
فرانسوی ها میگن:عشق فراموش کردن خود در وجود کسی است که همیشه و در همه حال ما را به یاد دارد.
اسپانیایی ها میگن:عشق ساکت است.اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر است.
ایتالیای ها میگن:عشق یعنی ترس از دوست داشتن تو
ایرانی ها میگن:عشق سو تفاهمی است بین دو احمق که با یه ببخشید تموم میشه.
 
امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند
 
داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند
 
تلخ ترين كلمه جدايي..براي كساني كه احساس داشته باشند
دردناك ترين كلمه خيانت ..نه براي كساني كه خيانت مي كنند
بدترين كلمه تمسخر ...براي كساني كه عشقشان به تمسخر گرفته شود
كثيف ترين كلمه ترحم...نه براي كساني كه به بن بست رسيده اند
.
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 23 Jul 2007 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت


ثروت بي كران الهي تقديم به وجود سبزتان

 
 
 
  
صدها هزار نفرین بر آن نگاه اول

آغاز دل سپردن  اول نگاه من بود

سر گشته و پریشان در جستجوی کویش

این خرقه گدایی تنها گواه من بود

هر کس شراب نوشید مستوجب فنا شد

دستان پر ز مهرش هم تکیه گاه من بود

فرهاد همچو مجنون راه وصال گم کرد

راهی که رفته بودند آن راه راه من بود

تاریک وتار چون شب پس کو چه های امید

فانوس دیدگانش نور پگاه من بود

زنجیر کرده بودند رندان با وفا را

مژگان بی مثالش تنها پناه من بود

روزی که گردن عشق بر دار کرده بودند

تنها صدای آنجا فریاد آه من بود

در دادگاه عشقش محکوم حکم مرگم

شایدکه بی گناهی تنها گناه من بود
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 23 Jul 2007 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


تو یه شب مهتابی به دنیا اومد
به خواست خودش نه
به دستور خدا
عادی نبود
معلول بود
ویلچر
همیشه دلش میخواست بدونه بالای پله ها چیه
که همش مردم ازش میرن بالا
اون نمیتونست بره
یه بار خواسته بود بره بالا
ولی..........
صورتش زخمی شده بود
اونقدر تو این حسرت موند
تا آخر مرد
به تنها آرزوش هم نرسید
با یه دل پاک
حیف شد
 
 پروازتان بلند
 
 
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟


جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم
تو تنها نیستی تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری
قلب میزارم که جا بدی
اشک میدم که همراهیت کنه
و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 23 Jul 2007 ساعت 9:52 موضوع | لینک ثابت


>