دیگه
دیگه از خستگی هام خسته شدم
دیگه از وابستگی هام خسته شدم
میزنم تیغ به بند بستگی
مگر آزاد بشم ز خستگی
بسه تنهائی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون هم نفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هرکی دلم من تنگ میشه
تا می فهمه دلش از سنگ میشه
دوستی از رو زمین پاک شده
عشقها و مردونگی خاک شده
هر کی فکر خودش توی قفس
حتی اگه شد بی هم نفس
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر منم ببار
شب تاره شب تاره شب تار
آسمون خورشید رو بردار و بیار
باید حرف دلم رو گوش کنم
غصه دل رو فراموش کنم
دستم رو بلند کنم به آسمون
خودم رو رها کنم از این و اون
دلم رو جدا کنم از آدما
سینه ام رو پر کنم از عطر خدا
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 5 Aug 2007
ساعت 13:5 موضوع |
لینک ثابت
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که تصور حضورت
سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند. در کویر قلبم از تو برای تو می
نویسم. ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت
شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت
مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی
خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای
دلتنگی هایم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 4 Aug 2007
ساعت 13:15 موضوع |
لینک ثابت
دسته گلی در دست به راه می افتم . با چشمانی اشک آلود و قلبی که هنوز می تپد در سینه به عشق بوسه بر دستان گرمت . به عشق بوسه بر دستانی که بند بند انگشتانش حکایت از زحمت و رنجی دیرینه دارد ... بو سه بر دستانی که ...
آهسته قدم بر می دارم تا چینی نازک تنهایی آنهایی که فراموش شده اند ترک برندارد ... آهسته آهسته می رسم به تو ... به تویی که می دانم منتظر آمدنم بودی و چشم براهم تا باز هم به رسم سالهای گذشته بیایم و حتی با شاخه ای گل
دل شادت کنم ...
سلام پدر خوبم ... روزت مبارک .
میدانم که صدایم را می شنوی ، می دانم که مرا می بینی ؛ پدر خوبم اگر می توانی اگر می شود امشب به خوابم بیا تا مثل سالهای گذشته بوسه بارانت کنم . اگر می توانی بیا تا شاید یکبار دیگر در خواب گرمی دستانت را حس کنم . بیا تا من هم مثل دیگر پسران دل خوش باشم به اینکه امسال هم روز پدر ، پدرم در کنارم بوده ... بیا !
می دانم که هستی همیشه در کنارم ، پس :
بهترینم ، مهربانم ، تکیه گاهم ، پدرم : روزت مبارک
]
دریــــابغـــضِ خســــــــــته
وقتی به عرقای روی پیشونیش نگاه کردم دلم می خواست تا نفس دارم دستای محکم و بزرگشو ببوسم.
دلم می خواست مثل بچگیام تو بغلش آروم بگیرم و همه ی گلایه هامو از این دنیا و سختیاش تند تندبگم!!
دوست داشتم سر مو بذارم رو شونشو اونقدر گریه کنم که دیگه هیچ بغضی گلومو فشار نده...
دلم پر می زنه وقتی درو باز می کنم ... میاد تو ... بغلم می کنه...
وقتی تو دلتنگیام نمی تونه هم صحبتم بشه ولی از ناراحتی چشاش خون میفته!!
دلم می لرزه وقتی ناراحت می شه و تو صندوقچه ی غمایی که داره جمعشون می کنه و گلایه نمی کنه...
وقتی شبا که تنهام پهلوم می شینه تا تنها نمونم در حالیکه می فهم اونقدر خوابش میاد که شاید حتی حرفامو
نفهمه...
به قلب بزرگش حسودیم میشه وقتی میبینم با همه ی عشقی که به فرشته ی آسمونیه خونمون داشت هیچ
حرفی در موردش نمی زنه تا من ناراحت نشم.
به عشق پاکش حسودیم میشه وقتی میبینم درد عشقشو تو دلش میریزه و به هیچ کس چیزی نمی گه.
پدرم بود که با دل مهربونش ... خدا رو به من نشون داد
پدرم بود که پاهامو رو پاهاش گذاشت و مسیر زندگی رو بهم نشون داد...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 4 Aug 2007
ساعت 13:12 موضوع |
لینک ثابت
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان دريايي ست
گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .
من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند
که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 4 Aug 2007
ساعت 13:4 موضوع |
لینک ثابت
مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل می شوند
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبدیل می شوند
مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل می شوند
مراقب عادتت باش آنها به شخصیت تبدیل می شوند
مراقب شخصیتت باش آنها سر نوشت خواهند شد
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 4 Aug 2007
ساعت 13:3 موضوع |
لینک ثابت
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت:فقط امروز
برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش
خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای
زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال
شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و
گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز
نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه
گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم
به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه
را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن
روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده و حیران
پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :
بخدا دوستت دارم اما

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 4 Aug 2007
ساعت 9:34 موضوع |
لینک ثابت
اينم يه چندتا اس ام اس
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی ، حس کنی هنوزم دوستش داری
: از یک دیونه میپرسن چرا دیونه شدی؟ میگه من یک زن گرفتم که یک دختر 18 ساله داشت دختره زنم با بابام ازدواج کرد. پس زنم مادرزنه مادرشوهرش شد دختر زن من پسری زایید که داداشه من و نوه ی زنم بود . پس نوه ی منم بود پس من پدربزرگه پسرم بودم . وزن من.... اي بابا زياد فکر نکن تو هم ديوونه ميشي ها
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو
نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن
طبق قانون بقاي شادي هيچ شادي از بين نميره؛ بلكه فقط از دلي به دلي ديگه جابه جا ميشه
اگه شکلات بودی شیرین ترین بودی اگه عروسک بودی بغل ترین بودی اگه ستاره بودی روشن ترین بودی و تا زمانی که دوست منی عزیزترینی
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 4 Aug 2007
ساعت 8:29 موضوع |
لینک ثابت
كاش مي دانستي
چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
كاش مي دانستي
دختري هست كه احساس تو را مي فهمد
دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد
دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد
كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني
شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم
كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري
باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 4 Aug 2007
ساعت 8:17 موضوع |
لینک ثابت