تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

پندنامه ي افلاطون:

 
 
معبود ِ خويش را بشناس و حق ِ او را نگه دار،
 
و هميشه با آموزش دادن و آموزش گرفتن باش،
و توجه بر طلب ِ علم را مقدم دار.
 
اهل ِ علم را به كثرت ِ علم امتحان مكن،
بلكه اعتبار ِ حال ِ ايشان به دوري از شر و فساد كن.
 
 
 
و از خدا چيزي مخواه كه نفع ِ آن منقطع (مقطعي) بـُوَد،
و يقين داشته باش كه ?همه ي? مواهب از حضرت ِ اوست،
 
و از او نعمت هاي باقي (نعمتهايي كه مثل ِ انرژي پايستگي دارند!)،
و فوايدي كه از تو مفارقت(جدايي) نتواند كرد، التماس كن.
 
 
 
هميشه بيدار باش
كه شرور را اسباب بسيار است،
 
و آنچه نشايد كرد (شايسته نيست)  به آرزو مخواه،
و بدان كه انتقام ِ خدا از بنده،
به سُخـط (خشم ِ بي رحمانه)  و عـِتاب (بي حرمتي و سرزنش)  نبـُوَد،
بلكه به تقويم (متحول كردن) و تأديب (ادب كردن از فرط ِ عشق) باشد.
 
 
بر تمناي ِ حيات ِ شايسته اقتصار مكن (اكتفا مكن)
تا موتي شايسته با آن مضاف نبـُوَد،
(حيات و مرگ را با هم در نظر بگير و تا مطمئن نشدي مرگي شايسته خواهي داشت به زندگي ِ آن مرگ اكتفا نكن)
و حيات و موت را شايسته مشمر،
مگر كه وسيله ي اكتساب ِ خير بوده باشد.
 
 
و بر آسايش و خواب اقدام مكن،
مگر بعد از آنكه محاسبه ي نفس در سه چيز را
به تقديم رسانيده باشي،
 
اول آنكه تأمل كني تا در آن روز هيچ خطا از تو واقع شده است يا نه،
دوم آنكه تأمل كني تا هيچ خير اكتساب كرده اي يا نه،
سوم آنكه هيچ عمل به تقصير فوت كرده اي (كوتاهي كرده اي در عمل به نداي درونت) يا نه.
 
 
 
 
و ياد كن كه چه بوده اي در اصل،
و چه خواهي شد بعد از مرگ،
و ?هيچكس? را ايذا (رنجور) مكن،
كه كارهاي عالم در معرض ِ تغير و زوال است.
و ?بدبخت? آن كس بُوَد كه از تذكر ِ عاقبت غافل بُوَد و از زَلـَت (لغزش) باز نـَه ايستد. (اين تعريف ِ بسيار علمي و دقيقي از معناي بدبخت است و فوق العاده اهميت دارد. پس بدبخت كسيست كه با وجوديكه به او تذكرات ِ مهمي داده مي شود، دست از تكرار ِ چيزي كه مي داند خطاست بر نمي دارد. جالب اين است كه كسي كه مي لغزد مي داند كه دارد مي لغزد.)
 
 
سرمايه ي خود را از چيزهايي كه از ذات ِ تو خارج بُوَد مساز.
 
 
و در فعل ِ خير با مستحقان، انتظار ِ سؤال مدار(منتظر نه ايست تا رنجوري از تو گدايي كند تا بعدش تو به او كمك كني)،
بلكه پيش از التماس افتتاح مكن. (قبل از اينكه التماس كند، شروع به كمك كن)
 
 
 
حكيم مشمار كسي را كه به لذتي از لذت هاي عالم شادمان بُوَد و يا از مصيبتي از مصائب ِ عالم جَزَع (ناله) كند و اندوهگين شود،
هميشه ياد ِ مرگ كن و به مردگان اعتبار گير.
(كسي كه به جايزه اي و مدالي تكيه مي كند و گرفتنش مغرور و شاد شده است و يا كسي كه مدالي را نگرفته و آه مي كشد و بر پشت ِ دست مي زند را دانا ندانيد. به مرگ نگاه كنيد كه به هيچ مدالي اهميت نمي دهد.)
 
 
 
خساست ِ مردم را از بسياري ِ سخن ِ بي فايده ي او،
و از اخباري كه كند به چيزي كه از آن مسؤول نبُوَد (مي گويد اين مشكل ِ شماست و مشكل ِ شما به او ربطي نيست)، بشناس. (اين نشانه هاي دقيقي از يك خسيس است.)
و بدان كه كسي كه در شر ِ غير از خود انديشه كند،
(كسي كه به فكر ِ ضرر رساندن به ديگريست، مثل ِ دانشجويي كه جواب ِ مسأله اي را مي داند اما به دانشجوي ديگري كه همان را ازو سؤال مي كند نمي گويد يا كاسبي كه مي خواهد كسي را ورشكست كند)
نفس ِ او قبول ِ شر كرده باشد و مذهب ِ او بر شر مشتمل شده. (يعني چنين كسي خيال مي كند كه زرنگ است ولي او در واقع ريسك ِ بزرگي كرده و شر را باور كرده است و آنرا در اعماق ِ وجودش راه داده. چنين كسي راهي كه در زندگي طي مي كند پر از شر خواهد بود زيرا راه ِ زندگي ِ ما پژواك ِ نيات ِ قلبي ِ ماست.)
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 8 Aug 2007 ساعت 7:44 موضوع | لینک ثابت


تيک تاک٫ تيک تاک

از ميان جاده پر از گرد و خاک ارابه گردآلودی ميگذرد.اسب های سرکشی آن
 
را می کشند و به سرعت در پيچ و خم راه از نظر ناپديدش ميکنند. از دور ٫در
 
 دامان سبز و خرم کوه٫ دهکده های زيبايی ديده می شود. ابر های سرخ
 
 رنگ به انتظار موکب خويش در کنار افق صف کشيده اند. در سرتاسر بيابان
 
 چيزی جز زيبايی ديده نمی شود.ارابه ميرسد. سورچی دهنه اسبان را به
 
 زحمت می کشد و آنها را نگه ميدارد . آنگاه شلاق از دست می نهد. به زير
 
 می جهد.اسب های خسته و کوفته را عوض ميکند ٬ گرده نانی برای ناهار
 
 خويش می خرد و دوباره به جای می نشيند. پوستين را به خود می پيچد.
 
شلاق را برمی دارد و دقيقه ای بعد در ميان گرد و خاک و پيچ و خم جاده از
 
نظر محو ميشود....
                                       ***
اين ارابه گذران٫ زمان نام دارد٫ زمان! مسافرينش را ما تشکيل می دهيم.
 
راهی را که می پيماييم عمر نام دارد. در اين جاده پر نشيب و فراز راه می
 
سپريم تا به گورستان برسيم٬ گورستان ! ارابه زمان می گذرد. در طول راه٫
 
مسافرين خود را از نظر ناپديد می کند و از آنها چيزی به جا نمی گذارد.
 
هنگامی که پای به دايره هستی ميگذاريم مسافری هستيم و راهی که در
 
 پيش داريم سر منزلی بيشتر نيست. کودکی٫ جوانی٫ پيری. اما ميان هر يک
 
 از اين سه٫ سالها راه است. اين راه دراز را توشه فراوان بايد که جز نکوکاری
 
 نيست. هان ای آدميان٬ برای اين راه دراز زادی جز اين ميندوزيد:نکوکاری٫
 
 نکوکاری!

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 8 Aug 2007 ساعت 7:42 موضوع | لینک ثابت


 
 
 
اولین تست لو رفته کنکور 86: هزينه مکالمات بين شهري تو همه جاي کشور 499 ريال شده !! از کي تا حالا؟؟
الف)از وقتي ايران سل اومده.
ب)از وقتي ايران وبا اومده .
ج)از وقتي ايران طاعون اومده.
د) اصلا به تو چه شمارتو بگیر
 
 
بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان
 
تف
.
.
تف
.
.
.
تف
.
.
.
.
تو فکر کردی من میتونم بهت فکر نکنم؟!
 
 
توجه                            
باغ وحش تصمیم گرفته خرهای سر گردان را جمع اوری کند چند روز خودتو مخفی کن
 
 
زندگی را از تو نام برده اند !
ز : زاویه نگاه تو
ن : نوای کلام تو
د : درگاه ابروی تو
گ : گیسوی پریشان تو
ی : یارو سر کاری
 
 
عشق را رنگ آبي زدم، دوست داشتن را قرمز، نامردي را سياه، دروغ را سفيد، ولي نمي دانم چرا به تو كه ميرسم نمي دانم مهرباني چه رنگي است!
 
 
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را
 
 
وطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست / وطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش می دارند...
 
 
دنیا دو روز است . یک روز با تو یک روز علیه تو . روزی که با توست مغرور مباش روزی که علیه توست صبور باش هر دو پایان پذیر است.
 
 
ای کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود / و آخرین سیاهپوش که مرا به فراموشی میسپارد چه کسی خواهد بود.
 
 
دلم میخواد برم رو بلند ترین قله و داد بزنم که تا ابد بیشتر از ستارهای آسمون دوستت دارم ولی حیف که حسش نیست.
 
 
گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟ آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی . مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی...
 
 
می دونی فرق تو با عشق ، زندگی و گل چیه؟؟؟
عشق یک کلمه است ولی تو معنی اون هستی. زندگی یک اجبار است ولی تو دلیل اون هستی.
گل یک گیاه است و تو عطر اون هستی.
 
 
گردو خاک تنهایی دلم را با جاذبه نگاهت زدودی...خانه قلبم را از غم پاک کردی...
حالا که انقدر زحمت کشیدی بیا این دستمالو بگیر میزم پاک کن...!!!
 
 
زن از شوهرش میپرسه : عزیزم تو زن خوشگل دوست داری یا زن با شعور؟
مرده میگه : هیچ کدوم عزیزم من تورو دوست دارم...!!!
 
 
شب بهت اس ام اس دادم
که بگم تنهام , مثله ماه .
کوچیکم مثله ستاره
اما دوست دارم به قد آسمونی که اندازه نداره !!!
 
 
سخته لحظه های رفتن میدونم سخته تو خودم شکستن میدونم با یه دنیا غم و فریاد رو لبام سخته از هیچی نگفتن میدونم
كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد.
 
 
20 . . . . . . . . . . . . 19 . . . . . . . . . . . . 18 . . . . . . . . . . . . 17 . . . . . . . . . . . . 16 . . . . . . . . . . . . 15 . . . . . . . . . . . . 14 . . . . . . . . . . . . 13 . . . . . . . . . . . . 12 . . . . . . . . . . . . 11 . . . . . . . . . . . . 10 . . . . . . . . . . . . 9 . . . . . . . . . . . . 8 . . . . . . . . . . . . 7 . . . . . . . . . . . . 6 . . . . . . . . . . . . 5 . . . . . . . . . . . . 4 . . . . . . . . . . . . 3 . . . . . . . . . . . . 2 . . . . . . . . . . . . 1 . . . . . . . . . . . . دينگ دينگ، طبقه همكف!
 
 
از خدا پرسيدم چي دوست داري ؟ گفت : سخاوت . ديوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فداي تو که گفتي : رفاقت
 
 
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه
 
 
علت مصرف زياد کاربران اينترنت ... مخابرات ايران اعلام کرد از شنبه اينترنت سهميه بندي مي شود!!! به کاربران روزي 1 ساعت اينترنت داده مي شود!!!
 
 
کنسرت بزرگ هايده و مهستي 30 ژوئن در تالار بزرگ بهشت سيتي برگزار خواهد شد. از مردگان عزيز دعوت ميشود هرچه سريعتر به مراکز فروش مراجعه نمايند
 
 
قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟ چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره
 
 
اگه چشمات پرسيد بگو نديدمش... اگه گوش هات پرسيد بگو نشنيدمش... اگه دستت لرزيد بگو مال سرماست... اما اگه دلت لرزيد به خودت دروغ نگو دوستش داري
 
 
می پرسم: اثر کیست؟ می گوید: نمی دانم! می پرسم: این نوشته معنی اش چیست؟ می گوید: نمی دانم! می خواهم بپرسم ... نگاهش می کنم . چشمان زلالش پایین است. دلم می گیرد. دوست دارم چشمانش را بالا بیاورد تا بگویم اینها مهم نیست، تو یک چیز را خوب می دانی، خوبی و مهربانی را
 
 
اگر شما یک سگ گرسنه را بگیرید و به ا وغذا بدهید دیگر گازتان نخواهد گرفت. این فرق اساسی یک سگ و یک انسان است

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 7 Aug 2007 ساعت 9:22 موضوع sms | لینک ثابت


چندتا اس ام اس میخواستم بفرستم فکر کنم تکراری نباشه
 
 درصورتیکه خدااز حضرت ابراهیم خواسته بود بجای فرزندش ،مادرزنش را قربانی کند،این مراسم هرسال باشکوه بسیارتکرارمیشد
 
دوست دارم یه سنگ بردارم وروش بنویسم دلم برات تنگ شده ..!بعداونو محکم بکوبم توسرت تا بفهمی که دلتنگی چقدردردناکه
 
 شکسپیرمیگوید : چیزی راکه نمیتوانی بدست بیاوری فراموش کن وبدست بیاورچیزی را که نمیتوانی فراموش کنی
 
دوست دارم تورانظاره کنم ، زیرپایت پراز ستاره کنم ، گربپرسند نازنینت کیست ؟دوست دارم به تو اشاره کنم ...
 
 بگذاربمیرم که دگرهم سفری نیست درسینه من فرصت عشق دگری نیست  
  بعد تو دلم عرصه تکراربلابود.....     آری دگرازعشق دراینجا خبری نیست
 
 داروها ودوستیها هردومشکلات را حل میکند تنهاتفاوتشان دراین است که دوستی هیچ
وقت تاریخ انقضا ،بهاواندازه ندارد
" ارنست همینگوی "       


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 7 Aug 2007 ساعت 8:57 موضوع | لینک ثابت



He didn't tell me how to live; he lived, and let me watch him do it.
~Clarence Budington Kelland
 
او هیچوقت به من نگفت چه جوری زندگی کنم..بلکه زندگی کرد و اجازه داد که با نظاره کردن او . زندگی کردن را از او بیاموزم

A father is always making his baby into a little woman. And when she is a woman he turns her back again.
 ~Enid Bagnold
یه پدر همیشه دختر کوچولوش رو خانم صدا میکنه ولی وقتی همون دختر کوچولو بزرگ میشه و یه خانوم میشه .. پدر دوست داره اونو  به دختر کوچولو بدونه
 
       
It is not flesh and blood but the heart which makes us fathers and sons.
~Johann Schiller
این گوشت و خون نیست که رابطه پدر و فرزندی رو ایجاد میکنه بلکه قلب هاست
 
 

Old as she was, she still missed her daddy sometimes.
~Gloria Naylor
هر چقدر هم یه دختر سنش بالا بره ولی  هنوز هم گاهی اوقات  دلش شدیدا واسه پدرش تنگ میشه
 

Making the decision to have a child is momentous. It is to decide forever to have your heart go walking around outside your body.
~Elizabeth Stone
تصمیم گرفتن برای  صاحب فرزند شدن بسیار مهم و خطیر هست ..زیرا تو در واقع تصمیم میگیری که قلبت بیرون از بدنت این ور و اون ور بره
 


I don't care how poor a man is; if he has family, he's rich.
~M*A*S*H, Colonel Potter
برای من مهم نیست که یک مرد آیا فقیر هست یا نه ..چون وقتی او خانواده ای داشته باشد یعنی    ثروتمتد هست

"The greatest gift I ever had Came from God, and I call him Dad! "
~Anonymous
بزرگترین هدیه خداوندی را من از پروردگار دریافت کرده ام ..من این هدیه را پــــــــدر می نامم
 
 
 

"We never know the love of our parents for us till we have become parents.
~ Henry Ward Beecher
ما هیچ زمانی عشق پدر و مادر نسبت به خودمان را درک نخواهیم کرد تا وقتی که خودمان هم بچه دار بشیم
 
 

There are fathers who do not love their children; there is no grandfather who does not adore his grandson. "
-~ Victor Hugo
وجود دارن پدر هایی که فرزندان خودشون رو دوست ندارن ..ولی هیچ پدر بزرگی رو پیدا
نمیکنی که نوه اش رو از صمیم قلب دوست نداشته باشه
 

"When a father gives to his son, both laugh; when a son gives to his father, both cry. "
~Jewish Proverb
وقتی که پدری خرج فرزندش رو میده و به او چیزی میده ..هر دوطرف شاد و راضی هستند ..ولی ناراحتی زمانی هست که یک پدر محتاج فرزندش بشه ..که هم پدر و هم فرزند  هر دو متاثر و گریانند
 
 

It is admirable for a man to teach his son fishing, but there is a special place in heaven for the father who teaches his daughter shopping."
~John Sinor
بسیا ر پسندیده و قابل تحسین هست که یه پدر به پسرش ماهیگیری (کار کردن و پول در آوردن :مترجم)رو بیاموزه ..ولی یه جای مخصوص توی بهشت رو پدری داره که به دخترش خرید کردن رو یاد بده

Children learn to smile from their parents."
-- Shinichi Suzuki
بچه ها شاد بودن و لبخند زدن رو از والدین خود فرا میگیرند

To be a successful father...there's one absolute rule: when you have a kid, don't look at it for the first two years.

~ Ernest Hemingway
اگه میخوای یه پدر موفق باشی ..یه قانون قطعی وجود داره و اونم اینه که وقتی بچه دار شدی  تا دو سالگی بهش نیگاه نکنی ..(تا دردسراش تموم شه)

It doesn't matter who my father was; it matters who I remember he was.
~ Anne Sexton
مهم این نیست که پدر من چه جور آدمی بوده ..مهم اینه که من چه جوری اونو به خاطر بیارم و ازش یاد کنم ..

The most important thing a father can do for his children is to love their mother.

~ Henry Ward Beecher

 
مهمترین کاری که یه پدر میتونه برای بچه هاش انجام بده اینه که مادر اون هارو از صمیم قلب دوست داشته باشه

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 6 Aug 2007 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت


پاک تر از باران
امشب آسمان بارانیست و باران زیباست
باران را دوست دارم و تصور میکنم باران نیز مرا دوست می دارد.
باران! این دوست داشتن را دوست می دارم زیرا که پیوندیست بین من و تو پیوندی به وسعت آبی
آسمان و سپیدی ابرها. این را می نویسم تا به تو بپیوندم چونن پیوند تو نا گسستنی ترین پیوندها
-ست.
باران! تو ای فراتر از همه ی وجود و ای پاک ترین مقدسات آسمانی امشب بر من ببار می خواهم
امشب از تمام شبهای عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار می خواهم امشب آخرین شب دلتنگیم
باشد.
بر من ببارکه شاید از پاکی و روشنایی تو گل وجودم دوباره جان گیرد.گلی که دست پشیمانیم
گلبرگهایش را پرپر کرده است. دلم امشب تاریک است شمع وجودش را سردی نفسهای مسافر
طرد شده خاموش کرده . امشب جرعه ای عشق می خواهم برای روشنای اش.
باران! ای بهترین بهانه برای اشکهای شبانه ی من ای طلوع دوباره عشق بر من ببار و مگذار غبار
غم همچنان بر تن خسته ام بماند
 
فقط با تو
                            بگذار با چشمان تو ببینم.........
                بگذار در نگاه تو ذوب شوم.............
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی.......
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه میخندیم.......
بگدار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم......
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی.......
بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....آنهم عشقی آسمانی در هم گره بخورد......
  بگذار دلم برای تو باشد........
         بگذار دلت.......حالم را بپرسد.......
                     بگذار قلبم برای تو بتپد...........
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو...........
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم........
         


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 6 Aug 2007 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت


دلسوخته تر از همه ی سوختگانم ،از جمع پراکنده رندان
جهانم،در صحنه ی بازیگری کهنه دنیا  ،عشق است قمار من و بازیگر آنم"با آنکه همه سوخته در بازی عشقند بازنده ترین هست در در این جمع نشانم
ای عشق زهر است از تو به کامم ،دل سوخت ،تن سوخت ماندند من و نامم.
عمریست که می بازم و یک برد ندارم ،اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم،"ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت،بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من در به در عشقم و رسوای جهانم  چون سایه به دنبای سر عشق روانم  ،او کهنه حریف من و من کهنه حریفش سرگم حالیم من و او رو سر جانم
باید که ببازم با درد بسازم ،در مذهب رندان این است نمازم
          ************
 
و .......... اشکی به امتداد آسمان دلتنگی سهم من از زندگیست


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 6 Aug 2007 ساعت 10:28 موضوع | لینک ثابت


وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بی صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالی ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگی ، مونده تو شبهای من

تو اين روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صدای آخرين من ،تا تو نيای در نمي ياد

تك تك لحظه های من ، فقط تو رو ازم مي خواد
 
ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو، سه ماه بيشتر زنده نيست ، ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند ، ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست و ياد گرفتم هر چه عاشق تري ، تنهاتري


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 6 Aug 2007 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت


آنقدر آرزوهایم را به گور برده ام که دیگر جایی برای جسدم نیست
******


من در گودال فرو رفته ام و تو جای آنکه دستم را بگیری بر من سنگ زدی ،سنگی را

که زدی خورد بر قلب من،شکست آیا فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


*******
شمع می سوزد و پروانه به دورش چرخد


من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 6 Aug 2007 ساعت 10:18 موضوع | لینک ثابت


خیلی وقتا نمی فهمم که چرا ما با هم دیگه دوست می شیم


نمی دونم که چرا با هم حرف می زنیم


به هم قول می دیم، عهد می بندیم،عاشق می شیم


بعد به خودمون می گیم:


وای دنیا الان دیگه بهترین روزهاش رو داره بهم نشون می ده


بعد کم کم به هم دلبسته می شیم


دیگه تنهایی ممکن نیست


این حرفی که هر روز توی آینه به خودمون می زنیم


وای چقدر خوشبختم


نمی فهمیم که روزهاو شبامون چطوری داره می گذره


کلی آدم توی دنیا پیدا می شه و بهمون حسادت می کنه


ما هم کلی پز می دیم


آخ که چقدر احساس غرور می کنیم


دیگه زیاد به آدمهای اطرافمون توجهی نمی کنیم


بعد واسه همدیگه هر کاری می کنیم


برای اینکه نشون بدیم عاشقیم به هر دری می زنیم


اوضاع بر وفق مراد


نمی فهمم، یعنی هر چی فکر می کنم که چرا آدمها می تونن این همه

 عوض بشن نمی فهمم


من عوض می شم


تو عوض می شی


خواسته هامون تغییر می کنه


دیگه احساس می کنیم به درد هم نمی خوریم


اولش سر هر چیزی جر و بحث می کنیم


بعدی اوضاع رو به هم می زنیم و چند روز قهر می کنیم


یواش یواش قهرامون طولانی می شه و هیچ کس ناز هیچ کسی رو نمی

 کشه


وای چقدر دلتنگی درد داره


دلمون برای هم تنگ می شه اما به روی خودمون نمی آریم


فکر می کنیم اگه حرف بزنیم نصف دنیا کم می شه


واسه هم تب می کنیم اما به هم دروغ می گیم که سرما خوردیم


بی قراری می کنیم ، بهونه می گیریم


اما فکر می کنیم اولشه ، بعد به خودمون می گیم :


نگران نباش همه چیز درست می شه


بعد دیگه از دست خودمون هم خسته می شیم و به خودمون می گیم:


بس کن لعنتی، چی از جونم میخوای


تصمیم می گیریم از هم جدا بشیم


مهم نیست چقدر خاطره داشتیم


مهم نیست که یه روزی عاشق هم بودیم


مهم نیست واسه هم نفس بودیم


دیگه هیچ چیزی از با هم بودنمون مهم نیست


آره مهم نیست کی تصمیم می گیره که جدا بشه


تو باید بسوزی و بسازی


چون خودت خواستی


چون جرمت عاشقی و صادقی


چون گناهت متعهد بودن به عهدته


بعد مجرم می شی


سزای جرمت هم اینه که فراموش کنی


همه می گن ول کن بابا


اون نبود خوب یکی دیگه


اما هیچ کسی توی دله کسی دیگه ای نیست


اینا همه جزوه هایی که به دیگری می دیم


و گر نه در مورد خودمون که باشه تجدید می یاریم


بعد برای اینکه به هم نشون بدیم که دیگه مهم نیست وما به شرایطمون عادت کردیم


اگه بر حسب اتفاق همدیگه رو دیدیم یا حرف زدیم


سرد سرد می شیم


انگار که هیچ وقت همدیگه رو نمی شناختیم
اما مگه ممکنه ....


بعد شروع می کنیم به گم و گور کردن خاطراتمون
اما به قول پناهی:


همه چیز از یاد آدم می ره مگه یادش که همیشه یادشه


دلت می گیره و مدام بغض می کنی و اشک می ریزی


بی تاب می شی، کم می یاری


موقع با هم بودن یادت نمی یومد که کی روز می شه، کی شب می شه


اما وقتی جدا می شی، حساب دقیقه های جداییتون رو هم داری


هر روز می شماری 1، 2، 3، .....


بعد باورت نمی شه که چند ماه شده، انگار همین دیروز بود


بعد واسه بقیه می شی مادربزرگ


همه رو نصیحت می کنی که صادق نباشن


رو راست نباشن، همه چیزشون رو به پای کس دیگه ای نزارن


از تنهایی و کوله بار غصه ای که هیچ کس درک نمی کنه


ناخودآگاه می ری سراغ یکی دیگه


اما اینار با زره و شمشیر


مبادا که توی این جنگ زخمی بشی ، می خوای هر جور باشه برنده باشی


آخه یکی نیست بگه بچه جون مگه می خوای بری بجنگی و آدم بکشی


اما طفلکی تقصیری نداره، هر کاری می کنه که دیگه اینار زخمش نزنن


اما مگه ممکنه...


می یای زرنگ بازی دربیاری و برنده باشی اما نمی شه


اون یکی هم مثل تو شاید یه تجربه تلخ داشته


اونم انگار که اومده بجنگه و برنده بشه


حالا می مونی بین والا بلا


بعد برای اینکه از راه دیگه ای بری مثل موش می شی


می ری سراغ یه راه میون بر


میخوای از پشت حمله کنی


مهربون می شی


دائم بهش زنگ می زنی، براش هدیه می خری


الکی بهش حرفای عاشقانه می زنی


می دونی چرا اینکار رو می کنی؟


برای اینکه بهت وابسته بشه و تو دخلش رو بیاری، آره این بهترین راه ممکنه


بعد یهو چشمات رو باز می کنی


خوب نگاه می کنی و مات و مبهوت می مونی


تو خودت افتادی توی راهی که به خودت زخم زدی


اون ولت می کنه و می ره


تو می مونی و یه دنیا وابستگی و غصه


بعد دنیا پر می شه از آدمهای زخم خورده ای که هراسون دنبال کسی می گردن که بهشون زخم بزنن


دیگه به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کنیم


یا شایدم دیگه صداقت رو باور نداریم


یا خودمون رو توی این آشفته بازار گم می کنیم


دنیا دنیای بدی شده


یا نه ما آدمهای بدی شدیم


نامهربونیامون واسه چی


چرا هیچکسی با خودش و دنیای خودش رو راست نیست


بیا یه کاری واسه همدیگه بکنیم


بیا یه کاری واسه خودمون بکنیم


آره این یکی بهتره


هر کسی یه فکری به حال خودش کنه


تا دنیامون بهتره بشه


خوش رنگ تره و زنده تر بشه


بعد یه روزی ببینیم که هیچ کس با کسی جنگ نداره


دیگه کسی به خاطر کسی غصه نداره


یعنی می شه؟


دوستدار همیشگی شما


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 6 Aug 2007 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت


>