تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

دستمال کاغذي به اشک گفت:
قطره قطره ات طلاست!
يک کم از طلاي خود حراج ميکني؟
عاشقم!... با من ازدواج ميکني؟!

اشک گفت:ازدواج اشک و دستمال کاغذي؟
تو چقدر ساده اي؛خوش خيال کاغذي!
توي ازدواج ما تو مچاله ميشوي!
چرک ميشوي و تکه اي زباله ميشوي!
پس برو و بي خيال باش،...عاشقي کجاست؟
تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذي دلش شکست،گوشه اي کنار جعبه اش نشست!
گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد
در تن سپيد و نازکش دويد خون درد!

آخرش دستمال کاغذي مچاله شد
مثل تکه اي زباله شد!
او ولي شبيه ديگران نشد
چرک و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال؛
پاک بود و عاشق و زلال!

او با تمام دستمال هاي کاغذي فرق داشت!
چونکه در دلش خودش ، دانه هاي اشک کاشت...

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 22 Aug 2007 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت


زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک …
 سوت داور............
 بازی شروع شد!!!
دویدی ، دست و پا زدی ،
 غرق شدی ، دل شکستی ،
عاشق شدی ، بی رحم شدی ،
 مهربون شدی…
بچه بودی ، بزرگ شدی ،
پیر شدی
سوت داورــــــ0?ــــــــــ
 بازی تمام شد...
زندگی را باختی
 
****
*
 
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم
به بهانه تولد حقایق
 غم انگیزی که درد را به درد می آورد
 و آتش را می سوزاند
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای
 آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد،
گریه می کنم با شکوه ،
مثل اقیانوس ،
 بلند مثل کوه ،
 او نمی شنود و نمی داند که ماه ،
 خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 22 Aug 2007 ساعت 8:29 موضوع | لینک ثابت


تو بگو بهار قشنگه من ميشم بهار تو
تو بگو بمون منم نميرم از کنار تو


تو بگو منو نميخواي ديگه خسته کردمت
گر چه سخته امّا من دور ميشم از ديار تو


تو بگو سرد هوا منم ميشم خورشيد تو
تو بگو که نا اميدي من ميشم اميد تو


تو بگو دلم گرفته از همه دورنگيها
مشکي ميشم مظهر يه رنگي ميشم واسه تو


تو بگو خدا کنه بارون بياد از آسمون
به خدا قسم ميگم گريه کنه براي تو


اگه غمگين بشي از دستم ناراحت بشي
ميميرم که تا ابد پاک بشم از خيال تو


کاش تموم نميشد اين روزا ، اين خاطرها
تو ميموندي واسه من منم ميموندم واسه تو

براي كسي كه مثل خون تو رگهامه


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 22 Aug 2007 ساعت 8:29 موضوع | لینک ثابت


عجله نکن چون دیگه دیر شده

****************************** 
یه روزایی مثل امروز برای گفتن خیلی چیزها دیگه دیر شده

خوب که فکر می کنم برای همه چیز دیر شده

توی هر کاری عجله می کردم اما همیشه کندتر از زمان بودم

من جا موندم

من توی این بازی عمرم جا موندم

دیگه فرصتی نیست

چون برای بازی مجدد دیگه دیر شده

نه رقیبی هست نه وقت و انگیزه ای

همیشه همینطور بوده

آره از وقتی من یادم می یاد واسه هر کاری که کردم یه لحظه بعدش پشیمون شدم

بعد پشیمونی رو فراموش کردم بعد فراموشی رو رها کردم

بعد خودم رو گم کردم و به خودم اومدم که ای وای دختر چه کردی با خودت

وقت اضافه هم گذشت

 تو حتی نفهمیدی که کی سوت آخر بازی رو زدن

فقط وقتی فهمیدی که همه با حالت تعجب از شکست بهت زده نگات می کردن

و تو هیچ وقت نفهمیدی که چرا باختی

اما من بهت می گم تو همیشه از روزگار جا موندی
 
چون هیچ چی رو جدی نگرفتی

آره بابا زندگی چیزی جز یه شوخی بامزه نیست اینو بعدن می فهمی

هیچ چیز این زندگی جدی نیست

حتی اخم آدمها هم یه جورایی بامزه است

و من به همه چیز می خندم، حتی به گریه های خودم

مجبورم برای همه چیز

حتی برای خندیدن و گریستن

 چون چاره ای نیست

پس به روزگار و بازی های روزگارهم می خندم

اما یه لحظه صبر کن ببینم

نگام کن

خوب به من نگاه کن

واسه چی داری گریه می کنی

واسه چی داری ناله می کنی

شکایتت از کی ، از چی؟

اشک نریز گلکم، نازکم

آروم باش و به من خوب گوش بده

دیدی گفتم برای خیلی چیزها دیر شده

اما تو حرفم رو باور نکردی

آره جونم، وقتی واسه چیزی که تموم شده و از دست رفته گریه می کنی

معلوم می شه که تو نفهمیدی و قدر خیلی چیزها رو ندونستی شایدم اونا قدر تو رو ندونستن

اما دیگه بازی تموم شده حتی اگر همه تلاشت رو بکنی دیگه هیچی سر جای خودش بر نمی گرده

قصه غصه های آدمها هیچ وقت خدا تمومی نداره

اما خاطره ها می تونه مرهمای خوبی واسه زخم ما باشه

مثل من باش که خاطره هام شده فانوس روشن روزها و شبای سیاهم

البته اگه یه کم فکر کنی می فهمی که درد هم شیرینه، لذت داره

الان که توی رنج و دردم دارم اینا رو می گم

چون فهمیدم که رنج لذت داره

لذتش اینه که قدر روزهای خوب و شیرینت رو توی رنج و درده که  می فهمی

خیلی چیزهای دیگه هست که می خوام بگم

اما حرفم نمی یاد، باشه واسه بعد، وقتی که ....

تو بگو که کی تا واست خوب خوب تعریف کنم.
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 21 Aug 2007 ساعت 11:53 موضوع | لینک ثابت


چه با شتاب امد ي گفتم برو اما نرفتي و باز هم كوبه در را كوبيدي

گفتم:بس است برو! گفتم:اين جا سنگين است و شلوغ ،جا براي تو نيست اما نرفتي
 
 نشستي و گريه كرديان قدر كه گونه هاي من خيس شد
 
تعد در را گشودم و گفتم نگاه كن چه قدر شلوغ است و تو خوب ديدي كه ان جا چه قدر
 
 فيزيك فلسفه وهنر ومنطق و كتاب و مجله و روزنامه وخط كش وكامپيوتر و كاغذ و
 
 حرف و حرف و حرف و تنهايي وبغض و زخم و ياس و دل تنگي و اشك و اشوب و مه
 
 و مه ومه و تاريكي و سكوت و ترس و اندوه و غربت در هم ريخته بود و دل گيج گيج
 
بود ودل سياه و شلوغ و سنگين بود.
 
گفتي اين جا رازي نيست! گفتم راز!؟؟ گفتي من رازم و امدي تا وسط خط كش ها. بعد
 
 چشم هات ازميان ان قاب سبز جادو كردند و گويي توفاني غريب در گرفت ان چنان كه
 
 نزديك بود دل از جا كنده شود ومن مي ديدم كه حرف ها و فلسفه ها و كتاب ها وخط
 
كش ها و كاغذها و ياس ها و تاريكي ها و ترس واشوب ومه و سكوت وزخم ودل تنگي
 
 و غربت و اندوه مثل ذرات شن در شن زار از سطح دل روبيده مي شد ند و چون كاغذ
 
 پاره هايي كه در اغوش توفان گم مي شدند خانه پرداخته شد خانه روشن شد و خلوت
 
و عجيب سبك و تو در دل هبوط كردي گفتم:چيستي؟گفتي:راز


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 21 Aug 2007 ساعت 11:49 موضوع | لینک ثابت


اگر بتوانم
 
ماه وستارگان را
 
روي برگهاي سوزني كاج بدوزم 

 اگر عاشق تر از
 
همه شمع هاي جهان بسوزم


اگر از قطره هاي نجيب خونم


صدها رود خانه خروشان بسازم


اگر زيباتر باشم از


هر چه بود ونبود


اما تو مرا


دوست نداشته باشي


چه سود؟          


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 21 Aug 2007 ساعت 11:47 موضوع | لینک ثابت


 
 
بسمه تعالي: غرض از مزاحمت ايجاد آن بود كه بحمد الله حاصل شد... و من الله توفيق
 
 
وقتي يه بار از يه نفر ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده
 
 
سرمايه ي عمره آدمي 1 نفس است و اون 1 نفس از براي 1 هم نفس است. گر نفسي با نفسي هم نفس است اون 1 نفس از براي 1 عمر بس است
 
 
اگه کسی بهت گفت دوستت داره و برات می میره باور نکن ، بهش بگو کارت سوختتو میدی به من؟
 
 
خدا ميدونه كه من :فقط تو رو دوست دارم, خدا ميدونه كه تو تنها عشق مني!خدا ميدونه كه فقط تو رو مي پرستم !خدا ميدونه كه من اين اس ام اس رو تا حالا واسه چند نفر فرستادم
 
 
آرزوي جوجه تيغي نازش كنن آرزوي پاندا عكس رنگي بندازه آرزوي گوسفند صندلي جلوي وانت بشينه آرزوي خر نمي گم داغ دلت تازه نشه!!!!!
 
 
آيا مي دانيد ميزان پاسخ مثبت دختران به بوق زانتیا 60 درصد بيشتر از انواع پژو مي باشد؟ . . . . روابط عمومي شركت سایپا
 
 
سخت ترین سوال کنکور ۸۶:سهمیه خودرو سواری ۲ گانه سوز دولتی که آمبولانس وانت است و شبها در آژانس کار می کند چند لیتر است؟
 
 
دوستت دارم قد يه بشكه بنزين، خاطرخواتم قد يه پمپ بنزين، روز تولد تو بهترينم، هديه بهت ميدم يه كارت بنزين
 
 
مئلم اظيضم، اض اینکح برايم ضهمط كشيدي، ديكطح يادم دادي، از تو ممنونم
 
 
زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم... اما تو هر کار بکني قشنگ نميشي پس بيخود زور نزن
 
 
عشق ناتمام ميگويد: من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم . عشق تمام ميگويد: من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم
 
 
شهادت جان سوز، جان گداز، جان كاه، جان اف كندي، جان فورد، جان تراولتا، جان علي، جان نثار ، جان من، جان هرکی دوست داری سرکاری!
 
 
به علت كمبود اس ام اس پيشاپيش سال 86 و عيد نوروز را تبريك ميگوييم!
(سازمان اس ام اس بازان بيكار)
 
انگشتتو مشت کن..... مشته؟
مشته مشته؟
حالا محکم بزن تو چشمت تا کور بشی دوریمو نبینی......!!!
 
این اس ام اسو با احساس بخون...!
آتش زدی بر خرمنم.... وای خرمنم
وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم.. وای خرمنم..
وای خرمنم.. وای خرمنم.... وای خرمنم.......وای خرمنم...........
خوب بسه دیگه میدونم حیوونی

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 20 Aug 2007 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت


چرا عشق ما روز به روز کمرنگ تر مي شود ؟

 
بر خلاف تصور خیلی ها كه فكر می كنند عشق یكباره پیدا می شود و همیشه می ماند و یا حتی بیشتر می شود؛ واقعیت اینست كه عشق ممكن است یك لحظه ایجاد شود، اما همانند بذری است و در صورتی باقی می ماند و رشد می كند كه در زمین مناسبی جای گیرد، آب و نور كافی به آن برسانیم؛ مرتب آفت كشی كنیم و به آن كود بدهیم و مستمراً به آن رسیدگی نمائیم.
چگونه عشق به مرور كمرنگ می شود یا از بین می‌رود؟
ما عاشق ایده‌ آلها و كمالها می شویم و از نقصان­ها می­گریزیم. شاید تعجب كنید اگر بدانید معمولا انسانها عاشق یك موجود كامل و بدون نقص در ذهن خود می شوند و هنگامی كه این تصویر ذهنی را منطبق با یك دختر یا یك پسر در اطراف خود می‌كنند، به آن نام عشق می نهند. پس عشق به آن دختر آن وقتی رشد می یابد و قلب ما را به تپش وا می دارد كه او خود را منطبق با تصویر ذهنی ما ارائه دهد. و هنگامی كه به مرور او را متفاوت از ذهنیات خود بیینم ، عشق ما رو به افول می رود. اما اینكه تصویر ذهنی ما چگونه باید در بیرون شكل بگیرد و حفظ شود نیاز به تخصص و منطق دارد ، لذا عشق ما فوق عقل است ، یعنی اینكه باید از مسیر عقلانی و منطقی گذر كند و بالاتر از تفكر خام ما باشد ، نه به عكس . یعنی عشق نباید مادون فكر باشد. عشقی كه مادون باشد، و از سطح پائین تری برخوردارست ، ارزش ندارد تا برایش بمیریم.
پس اگر در زندگی به مرور دریافتیم همسرمان از زیر بار وظایف و مسئولیتهای خود شانه خالی می كند، لذتهای خود را محور قرار می دهد و هنوز آ« منآ» بودن محور فكری اوست. اینگونه می شود كه كسالت مزمن عشق، را به چشم خواهیم دید. از دیگر آفتهایی كه ما به عشق می رسانیم ، می توان به موارد زیر اشاره كرد.
 
عدم انعطاف پذیری:
عدم انعطاف پذیری نسبت به مسائلی كه در زندگی با آن روبرو هستیم. مثلا اگر تعصب روی روش و سلیقه های خود داشته باشیم. و به علاقه ها، سلیقه ها و شیوه های زندگی همسرمان، مكرراً انتقاد كنیم یا از آن بدتر ، اهانت كرده یا مسخره بگیریم.
 
كمال گرایی افراطی:
از آنجا كه ما در ناخودآگاه عاشق  وبی مطلق، مثبت مطلق و كمال مطلق شده­ایم و معشوق خود را آخر معرفت و خوبی ارزیابی كرده­ایم ، به مرور این ارزیابی خطا، خود را به ما نشان می­دهد و دچار مشكل می­سازد. او هرگز نمی‌تواند انتظارات و توقعات ایده­آلی ما را بر آورده كند. او هم یك انسان مثل بقیه انسانهاست و بدیهی است كه نقاط ضعف زیادی نیز در كنار نقاط مثبت و نقاط قوت خود دارد.
 
عدم مهارت­های زندگی:
مهارت­های كافی جهت رسیدگی به بذر عشق را نداریم. مهارتهای ارتباطی زندگی را كسب نكرده­ایم، مقابله با تنش­ها و مشكلات را تجربه نكرده­ایم، ‌نحوه سازگاری با مسائل زندگی را نیاموخته­ایم، همه و همه موجب ناكارآمدی ما در ایجاد عشق و آرامش در زندگی می­شود

عدم رعایت حریم خانواده و مرزهای زندگی:
به وظایف خود در زندگی آگاهی نداریم یا مرزهای مسائل زندگی و مشكلات خانواده را رعایت نمی­كنیم. مثلا موارد مربوط به خانواده را به بیرون منتقل می­كنیم. مشكلات را به دلسوزان خود مثل پدر، مادر، دوستان ،‌فامیل ، حتی همسایگان و ... در میان می­گذاریم یا در حیطه و مرزهای همسرمان دخالت می­كنیم و به نام عشق و دوست داشتن وی را كنترل كرده و در قفس نامرئی انتظارات خودمان، او را محبوس و زندانی می­كنیم. مثلا به علائق او، دوستان وی،‌ نحوه لباس پوشیدن او، شیوه راه رفتن و حتی طرز تفكر و احساسش گیر می­دهیم و او را در تنگنا قرار می­دهیم. و در نهایت آزادی را از او می گیریم.
 
مشكلات شخصیتی و انتظارت غیر واقع:
توقعات بیجایی به لحاظ مسائل شخصیتی خود، از همسرمان داریم. كه بر آورده شدنی نیست و برآورده نمی­شود. مثلا یك نفر با اختلال شخصیت وسواسی، زیاد نكته سنجی می­كند و معیارهای زیادی در ذهنش دارد و با ریزبینی بیش از حدی كه به همسرش نشان می­دهد و او را در چهارچوب خشك و در قالب معیارهایی كه تعیین می كند؛ حبس می­كند و عرصه را بر او تنگ می­كند. یا كسی كه اختلال شخصیت پارانوئیدی دارد و بدبین است ، با سوء‌ظن­ها و بدبینی­ها خود و حسادت و توهم توطئه­هایی كه در ذهن خود، آنها را می­بافد، همسرش را همیشه در نقش یك دشمن و جاسوس می بیند.
 
لذت طلبی و خودكامگی:
ما می بایست در چهارچوب خانواده، خود را مقید به بعضی امور كنیم. وقتی كه لذتهای خود را كه در خارج از خانواده است به صورت افراطی دنبال می­كنیم و توجهی به خواست و میل خانواده نداریم. به مرور زندگی یك طرفه و بی روح می­شود. زن و شوهر هر كدام دنبال تمایلات خاصی در خارج از خانواده هستند. و لذت بردن از یكدیگر را فهم نمی كنند.
 
عدم مهارتهای ارتباطی:
نمی­توانیم ارتباط موثری با همسرمان بر قرار كنیم، حرف هم را نمی ­همیم. هر كدام به ظاهر منطقی صحبت می­كنیم ، ولی نمی­توانیم یكدیگر را قانع كنیم.  وجه كافی به احساسات،  خواسته­ها و صحبتهای یكدیگر نداریم . گوش شنوا و تحمل ارتباط موثر را از هم دریغ می كنیم. در رساندن حرفهای خود به یدیگر آنها را تحریف می كنیم یا آنقدر مبهم رفتار می كنیم یا صحبت می­كنیم كه دیگری را به خطا می ­ندازیم. در واقع مهارتهای ارتباطی را نمی دانیم.
ولی عشق عمیق تر از آنست كه لحظه ای خلق شود یا در لحظه ای بمیرد. هم به وجود آمدن عشق مستلزم صبر، سختی و زمان است و هم از بین رفتن آن به علت مسائل مختلفی است كه در طی زمان و به وسیله زوجین ایجاد می گردد.
آنچه كه اكثراً افراد با هم اشتباه می گیرند؛ هوس و عشق است.
هوس : میلی شدید برای پاسخ آنی به یك نیاز جسمانی و روانی است كه به خود رنگ رمانتیك می گیرد و یك استدلال به ظاهر عقلانی نیز در پی دارد و پس از ارضا تا زمان نیاز بعدی محو می شود. هوس شامل آن چیزهایی از وجودتان است كه شما نقشی در آن نداشته اید. فقط احساسی هست كه در خود برای ارضاء نیاز می بینید.
لیكن عشق ، دوام دارد و مهارتهای زوجین به رشد آن كمك می كند. دو طرف با برنامه و انرژی آن را رشد داده و تداوم می بخشند و از آن نگهداری می كنند و بیشتر از آنكه احساسی باشد ، متشكل از احساس و منطق است.
آری عشق به نگاهی نمی آید كه با نگاهی برود.
با رنگ چشمی نمی آید كه با رنگ چشمی برود.
با قامتی رعنا نمی آید كه با قامتی رعناتر برود.
با عشوه ای نمی آید كه با غمزه ای برود.
عشق سنگین و به تدریج می آید ، با زحمت و تلاش می ماند و هرگز نمی رود. و از همه مهمتر اینكه منحصر به فرد می ماند و هیچ كس و هیچ چیز
جای آن را نمی گیرد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 20 Aug 2007 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


می توان

 
از نشستن ها چه سود ،

 مي توان شعري سرود

مي توان نقشي كشيد از ماهيان توي رود

مي توان لبخند را معنا نمود

مي توان غم را بدست باد پائيزي سپرد

مي توان از غنچه گفت

مي توان چون گل شكفت

مي توان فعل قشنگ زندگي را صرف كرد

مي توان با آفتاب مهر او ،

 رخنه در انديشه هاي برف كرد

مي توان از برگ ، به جنگل رسيد

مي توان عشق خدا را اندرون دل به نيكي ظرف كرد

مي توان بر روي قطره ، نقشي از دريا كشيد

مي توان غم را زدود

مي توان بنهاد گام اندر وجود

مي توان اندوه را فرياد كرد

مي توان خارج شد از بود و نبود

مي توان شد آنچه بايد بود و بود
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 20 Aug 2007 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت


كودكي

 
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
 
خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن
 
و از من بخواه تا به تو بدهم  با خود فکر کرد و فکر کرد
 
گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم  
 
خداوند به او داد
 
گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
 
خداوند به او داد
 
اگر ..... اگر ....... و اگر........
 
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
 
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم 
 
خداوند گفت باز هم بخواه
 
گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم
 
گفت بخواه که دوست بداری
 
بخواه که دیگران را کمک کنی
 
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
 
و او دوست داشت و کمک کرد
 
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
 
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد 
 
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
 
در نگاه و لبخند دیگران


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 20 Aug 2007 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت


 
 
انتظار !!!

واژه ی غريبی است ...
واژه ای است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام .
که چه سخت است انتظار .
هرصبح طلوعی ديگر است بر انتظار فرداهای من !
خواهم ماند تنها در انتظار تو .
چرا نوشتم در برگ تنهاييم برای تو ، نمی دانم؟


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 20 Aug 2007 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت


 

در سپهر زندگي مثل مه و خورشيد شد
با تو بي معني تمام غصه و تنهايي و ترديد شد
 
دلخوشي‌هايم دگر در ابتداي انتهاي خويش بود
با تو گويي فرصتم در عرصه‌ي دلدادگي تمديد شد
 
آمدي جانا و غم رفت و دگر هم برنگشت
اشك چشمانم به يك شهر دگر نيمه شبي تبعيد شد
 
در نمازم هر قيامي قامتت را ياد داد
سجده كرديم و چنين بر خوبي احساس تو تاكيد شد
 
- تقديم به خود خود خودت!
- سرخي "دستهايت" به تلافي يك شاخه گل سرخ
- شعر مشكي است به تلافي چشمهايت (حتي اگر چشمهايت قهوه‌اي باشد)
- لعنتي...
 
دستهايم مي شود حتي در آخر عاشق دستان تو
چشم‌هايم مي شود حتي در آخر لايق دستان تو
 
در چنين دريا مواجي كه تن ها و توان ها غرقه اند
ناجي من مي شود حتي در آخر قايق دستان تو
 
 
- حالا باز هم پيامبر و موسيقي و گل سرخ؟
- هنوز مانده ... ببين...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 20 Aug 2007 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت


>