بهترین بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشی .
بهترین عادت آن است که ، همیشه در سلام ، پیش دستی کنی .
بهترین خصلت آن است که ، هیچ کس را نرنجانی .
بهترین خداحافظی آن است که ، حتما سلامی در پی داشته باشد .
بهترین قدردانی آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان .
بهترین عشق آن است که ، دو طرفه باشد .
بهترین شغل آن است که ، از انجامش لذت ببری .
بهترین غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود .
بهترین پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی .
بهترین پدر و همسر آن است که ، خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند .
بهترین مادر و همسر آن است که ، تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر .
بهترین فرزند آن است که ، به او افتخار کنی .
بهترین دوست آن است که ، با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی ، بتوانی حرف دلت را به او بزنی .
بهترین ترانه و آهنگ آن است که ، تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد .
بهترین مسافرت آن است که ، همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی .
بهترین خانه آن است که ، همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی .
بهترین احساس آن است که ، شادی را در زیر پوستت حس کنی .
بهترین انگیزه آن است که ، تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد .
بهترین هدف آن است که ، قابل دسترسی باشد .
بهترین هدیه آن است که ، بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود .
بهترین حادثه آن است که ، زندگی تو را متحول سازد .
بهترین خاطره آن است که ، تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سرحال سازد .
بهترین منظره آن است که ، صورتی را با اشک شوق ببینی .
و بالاخره بهترین انسان آن است که ، به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چه بر او پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح اوست و این را فقط خدا می داند و بس ...
بهترين نعمت خدا داشتن دوستان خوبي چون شما عزيز بزرگوار است.
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 5 Sep 2007
ساعت 9:4 موضوع |
لینک ثابت
حريق سرد
وقتي كه شعله ي ظلم
غنچه لبهاي تو را سوخت
چشمان سرد من
درهاي كور و فروبسته ي شبستان عتيق درد بود.
بايد مي گذاشتند خاكستر فرياد مان را بر همه جا بپاشيم
بايد مي گذاشتند غنچه قلب مان را بر شاخه هاي انگشت
عشقي بزرگ تر بشكوفانيم
بايد مي گذاشتند سرماهاي اندوه من آتش سوزان لبان تو را فرو
نشاند
تا چشمان شعله وار تو قنديل خاموش شبستان مرا بر افروزد...
اما ظلم مشتعل
غنچه لبان ات را سوزاند
وچشمان سرد من
در هاي كور و فروبسته شبستان عتيق درد ماند..
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 5 Sep 2007
ساعت 8:59 موضوع |
لینک ثابت
لطفا پس از شنیدن صدای بوق ..و پیام های زیر ..پیغام بگذارید
پیغام گیر حافظ :
رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور !
پیغام گیر سعدی:
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر فردوسی :
نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام:
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!
وپیغام گیر نیما :
چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش
پیغام گیر شاملو :
بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمی
تا آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم.. می آیم ..می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 5 Sep 2007
ساعت 8:56 موضوع |
لینک ثابت
شايد براي گفتن
براي سرودن
براي گريستن
و براي خنديدن
سنگي شده باشي
و شايد
درياي وجودت
يخ زده
عقابي
و شايد هزاران عقاب
به وجود خاموشت
چشم دوخته اند
اما
براي تو
دفاع
حتي واژه دفاع هم
بيگانه شده
به خود مي گويي بيانديشم
مبهوت و سر گشته
به تنگ خالي
زل زده و مي گويي
به چه بيانديشم؟
اري واژه ها عاري از معنا
و زندگي عاري از عشق
شده است
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 5 Sep 2007
ساعت 8:55 موضوع |
لینک ثابت
جملات قصار دولت نهم
دولت نهم
رییس جمهور :
با حذف قیمت زمین ، بهای خانه نصف میشود !
فرار مغزها و سرمایهها نداریم ، هر کس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند !
امارات اگر پیشرفت کند ، انگار ما پیشرفت کردهایم !
بر خلاف نظر بقیه ، من معتقدم زنان گیلانی در کنار کار و تلاش روزانه ، حریم عفاف و ناموس خود را هم حفظ میکنند !!!
مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع میگیرند !
بر خلاف دولتهای قبلی ما در انتخابات شوراها ، بیطرف عمل کردیم !
این که می گویند دو تا بچه کافیه ، بنده معتقد نیستم . کشور ما برای صد و بیست میلیون نفر جا دارد !
۴۲ روزنامه علیه دولت مینویسند !
یک زن -اشاره به فاطمه رجبی- پیدا شده که مردانه حرف میزند ، آن وقت شما بهش ایراد
میگیرید ؟
در کشور ما طی این دو ساله معجزهی اقتصادی رخ داده !
گوجهفرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست ، بغل خانهی ما ۱۲۰۰ تومان است !
رشد تورم ۲۳ درصدی -گفتهی مرکز پژوهشهای مجلس- دروغ است ، تورم ۱۳ درصد است !
من نگفتم نفت را سر سفرهها می آورم !!
ا
سخنگوی دولت :
مردم این بار در بحث مذاکره با آمریکا اعتراض نمیکنند ، چون بر خلاف دولتهای دیگر به دولت نهم
اعتماد دارند !
ا
وزیر کشور :
مردمی که کارت سوختشان گم شده یا به دستشان نرسیده ، فعلا برای تهیهی سوخت کارت
سوخت دوستان و آشنایانشان را قرض بگیرند !
ا
وزیر آموزش و پرورش :
برای نزدیک شدن به استانداردهای جهانی بهتر است زمان کلاسهای درسی را از ۳۰ دقیقه به ۵۷
دقیقه ارتقا دهیم ! ( توضیح : زمان کلاسهای درس از دوران دبستان ما تا حالا ۹۰ دقیقه بوده
است . )
ا
وزیر مخابرات :
( یک روز بعد از این که گفت کپی سیم کارت از نظر علمی غیرممکن است ) بله ، شده ولی سعی
میکنیم هر چه زودتر این معضل را حل و فصل کنیم .
ا
وزیر راه :
اگر تا سه ماه دیگر در جادهها چالهچوله پیدا کردید زنگ بزنید به ما جایزه بگیرید ! ( یک سال پیش
بود ، و تا امروز هم کسی زنگ نزده است ! )
ا
وزیر مسکن :
سکوت ! ( هر وقت خبرنگارها را میبیند ، انگشتش را روی بینیاش میگذارد که : هیس !! )
ا
وزیر رفاه :
جلسات کمیسیون رفاه اجتماعی به خاطر نبود موضوع جلسه تشکیل نشده است ! ( یعنی خدا را
شکر همه چیز در امن و امان است و همه در رفاه کامل به سر میبرند !)
ا
و :
همهی کارتهای سوخت بین مردم توزیع شده است و فقط حدود ۵/۱ میلیون کارت باقی مانده .
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 4 Sep 2007
ساعت 13:51 موضوع |
لینک ثابت
شعري براي تو
صدای پای تو زیباست
همانند طپش قلبم
هنگامی که میدوی
تا از من جدا شوی
صداي خنده ي تو زيباست .
لب هاي تو زيباست
زماني كه جمله ي دوستت دارم را سرودي
چشمانه تو زيباست
هماننده تكه ابري بهاري
زماني كه براي دل شكسته ي من گريستي .
سكوتت نيز زيباست .
سكوتي كه هميشه مرا به سوي تو ميكشاند
اين همه زيبايي است كه اسير كرده مرا.
همه ي احساساتم را .
ولي من اين تك سوال را از دل رسوا شده ام مي پرسم .............
تو مرا بهر چه مي خواهي
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 4 Sep 2007
ساعت 8:28 موضوع |
لینک ثابت
خسته شدم........بـبخش
!!!!
چقدر خسته ام از ماندن ِ کنار ِ خودم ***** و ایستاده ام أکنون کنار ِ دار ِ خودم
دویـدم و نـرسـیـدم بـه آن ِ پیـشـیـنم **** کنـار ِ راه نشـَستم بـه إنتظار ِ خودم
هوای ِ رود شدن داشت قطره ام امّـا *** نـَشد و قـرق شدم میان ِ سیل ِ خودم
خلاصه ساده بگویم پَرستوها رفـتند ****** و مانده ام چه عَبَث میان ِ تار ِ خودم
مرا بـِبَخش که این شعرهای تکراری ****** فقط رَواست بخوانم سَر ِ مَزار ِ خودم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 4 Sep 2007
ساعت 8:26 موضوع |
لینک ثابت
کجایم می تواند خوب باشد ...
می نویسم خطی
خالی از هر حسی
هر عشقی
همه از برکت دیوانگی بهت زمان فهمیده
همه از نفرت خشک ایمان آلوده
باغچه فهمیده
من نهایت دیده ام
من صدای خرد کردن گل فهمیدم
دست من آلوده است
از بیان و آواز
تنه من آلوده است
می گریزم تا به کی از دردم
آخرش باید به جلاد ستم دیده کنم گردن خم
همه ی هستی من یک حس بود
حس آزادی از آدم
کاش می فهمیدم
پشت صد ناز و فسونش او خفه
او که چشمانش مشکی است
او که دستش سنگین است
او که از آبادی بیرون است
او که بود
او بد بود
سینه در آه و هوس مدفون بود
او که بود
وحشت سست کنار رود بود
لرزه ای روی پل بی دسته
او خود شیطان بود
بشکن این سکوت تلخ وحشت
را
بشکن
تنه ام آزاد ساز
من به تنهایی فهمیدم
که خدا اینجا نیست
می حراسد از من
دلش از من سوخته
گاه می اندیشم
تا به کی مخفی شدن در بطن زشت انسان
آخرش باید کمی عاقل بود
کاش در تنهایی من عشق بود
کاش این وحشت تلخ مخفی
در عموق شعله های ترس من خاموش بود
زندگی زیبا بود
و کسانی که درخت سیب را می کاشتند
این هم زیبا بود
سیب را شهوت زد
از درختش افتاد
***
زندگی شاید سیبی است سرخ
گرد و زیبا و لجوج
و جماعت انگار
مثل کرم داخل آن می چرخند
***
معنای انتهایی زندگی همان مرگ با یک نهایت چرخش و دوران و اتفاقات بسیار است ٬ مرگ برادر بزرگ زندگی است و برای عشق که خواهر همیشه زیبا و گاهی گناه کارشان است خیالی نمی کند
زندگی تکراری است بی نهایت با روز ها و شب هایی شبیه هم ٬ از عشق هایی رنگارنگ که هر حنجره پشت ویترین خود به نوعی می فروشد
تنهایی یعنی نوعی رهایی و ترس توام با نوعی فرار از چیز هایی که ادعایشان را داریم ٬ بلطبع باید دانست که روزی می میریم و این نوع مردن تنها نمادی است که نمادین مانند برای همه مجهول است
اما در انتهای یک پلک به هم زدن تنها فهم انتهایی بشر می فهمد که چیزی که بوده دیگر نیست ٬ پس ما انگار باید به جایی سخت تر حرکت کنیم
حرکت نه تنها به سمت جلو نیست همیشه " بلکه گاهی در خود است و انگار مدادی را روی کاغذ می چرخانیم و با دیدن خرد شدن نوکش هیچ حسی به ما دست نمی دهد ٬ گاهی دیوانه وار می تراشیمش و اصلا به انتهای کار فکر هم نمی کنیم
فکر های ما برای ما نیستند و تمامشان به نوعی با جایگاهی که در آن آفریده شده این بستگی دارند و تنها سوال سخت این می تواند باشد که اگر آفریننده ما را می آفریند هر گونه و هر جا که می خواهد پس چرا ما مجازات می شویم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 3 Sep 2007
ساعت 7:38 موضوع |
لینک ثابت
شعري براي تو
گفتي : بمان مي خواستم اما نمي شد
گفتي :بخوان ،بغض گلويم وا نمي شد
گفتم كه : مي ترسم من از سحر نگاهت
گفتي : نترس اي خوب من،امّا نمي شد
گفتي: نگاهم كن ـ ببين ـ آهسته ديدم
راهي نبود از مرز ميشد تا نميشد دست دلم پيش تو رو شد
آه اي عشق راز نگاهم كاشكي افشاء نمي شد
در ورطه اي از عشق و عقل افتاده بودم
چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمي شد
مي خواستم ناگفته هايم را بگويم
يابغض مي آمد سراغم ،يا نمي شد
گفتي كه :تا فردا خداحافظ ولي،آه آنشب
نميدانم چرا فردا نمي شد ؟
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 3 Sep 2007
ساعت 7:36 موضوع |
لینک ثابت
همه گويند شفاي من بيمار تويي
به كه مي توانم بگويم؟
مگر درد دوري تو را كسي مي تواند بفهمد؟
مگر كسي مي تواند بفهمد نبودنت برايم چه عذابيست؟
ساعت هايم ، دقيقه هايم ، ثانيه هايم ، بوي تو را گرفته اند
تويي كه نيستي و شايد هيچ وقت نباشي
اما روياي بودنت آنقدر شيرين است
كه گاهي فراموش ميكنم كه نيستي
گاهي آنقدر تو را حس ميكنم كه از ياد ميبرم كه نيستي
باور نمي كنم كه تو را نداشته باشم
واي... نمي داني چه ميكشم
وقتي به خود مي آيم و ميبينم بودنت رويايي بيش نبود
آنقدر برايم زيادي كه به رويايي از تو هم قانعم
اما تا كي ميشود فقط با يك رويا زندگي كرد؟
آخر تك تك لحظه هاي زندگي واقعيست
نبودنت واقعيست
تنهاييم واقعيست
و بودنت دروغين
آري به خود دروغ مي گويم كه مي آيي
اما باشد... مي خواهم هميشه يك دروغگو بمان
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 3 Sep 2007
ساعت 7:35 موضوع |
لینک ثابت
كوتاه اما عميق
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی
پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست.
عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس
حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو
چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب
قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی
لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر
یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی
مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست
من یک لیوان چای داغ را به تو ترجیح می دهم. چون چای فقط زبانم را می سوزاند ولی تو دلم را.
اینکه یک نفر که ترا دوست ندارد و نامَرد است؛ دوست داشته باشی. درد وغمش مثل دردِ یک دندانِ
خراب وپوسیده است . یک دندانِ خراب که بعضی وقتها دردش به جایی می رسد که به خودت می
گویی: دیگه باید بِکشم و از دستش خلاص شوم. خلاص... اما ... اما من دوستش دارم . من دوست دارم
این دندانِ پوسیده ، سر جاش بماند تا اینکه جای خالیش را همیشه .. همیشه وقت غذا خوردن حس
کنم. جای یک دندان خراب... جای خالی یک نفر(م.ع) در دلِ خرابم... دلِ خرابم و باز دلِ خرابم....!؟
یک بچه همواره می تواند سه چیز به یک آدم بزرگ بیاموزد:
1-شاد بودن بدون دلیل 2- همیشه به کاری مشغول بودن. 3- تقاضا کردن وخواستنِ آنچه با تمام
وجود میخواهد
«فاصله» ، عشق های معمولی را از بین می برد. اما «فاصله» عشق های بزرگ و همیشگی را
شدت می بخشد وزیادتر می کند.مانند باد که شمع را خاموش می کند وآتش را شعله ور می سازد.
فرق من وتو :
تو گفتی: عاشقت هستم.
من گفتم : دوستت دارم.
تو گفتی : اگر یکروز ترا نبینم ، می میرم.
من گفتم: من فقط ناراحت می شوم.
تو گفتی: من به جز تو ، به کسی دیگر فکر نمی کنم.
من گفتم: اتفاقاً من به خیلی چیزها فکر می کنم.
تو گفتی: اگر با یکی دیگر بروی؛ من خودم را می کُشم.
من گفتم: اما اگر تو با یکی دیگر بروی ؛ من فقط دلم می خواهد طرف مقابل را خفه کنم.
گفتی: ..................................... گفتم: ..............................................
حالا فکر کردی فرق ما اینها است؟ نه ! فرق ما این است که : تو دروغ گفتی ................. من راست گفتم.
لبخندِ زن در دو موقع آسمانی وفرشته مانند است:
1- هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوقش می گوید: دوستت دارم.
2- هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند میزند. «ویکتور هوگو»
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 3 Sep 2007
ساعت 7:34 موضوع |
لینک ثابت
تقدیم به دل های که ...
چه سخته
آخر قصه تاریک و دل سپردن
دلی تا نیمه ترک را به باد سپردن
چه سخته ... چه سخته ...
چه سخته
دل به پرتوی تک ستاره سپردن
که اسیر تاریکیت میکنه
چه سخته ... چه سخته ...
چه سخته
هم ترانه ی تنهایی بودن و بی بهانه ماندن
بی بهانه نوشتن
چه سخته ... چه سخته ...
چه سخته
زیر عبور رگبار لحظه ها به خاطرات گذشته جون سپردن
گذشت زمان رو بیهوده شمردن
چه سخته ... چه سخته ...
چه سخته
دچار سکوت بودن در اوج تکرار شکست
دیدن و فقط دیدن با چشمی بارون زده
چه سخته ... چه سخته ...
چه سخته
چو خورشید ولی خموش
چشم انتظار تا کجا ؟ با چشمی خسته
چه سخته ... چه سخته ...
چه سخته
ترانه هام فریاد بی صدا شده
گرفتار بی کسی
بی هم ترانه شده
چه سخته ... چه سخته ...
حتی باورش هم سخته
چه سخته ... چه سخته ...
حالا
من ماندم و آخر قصه که برام ورق زدی
دلی که بهش رنگ سیاهی زدی
برای تو چه ساده
ساده
حالا
من همدم ترانه ها شدم
بهانه ترانه هام ، ترانه ها شده
بهانه ام ترانه هاست
ترانه ها
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 3 Sep 2007
ساعت 7:32 موضوع |
لینک ثابت
چند سخن اندیشه ای عرفانی...
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم
هر چه بیشتر اوج بگیری در نظر مردمی كه پرواز را نمی فهمند ، كوچیكتر به نظر میرسی. پس یا نظر مردم برایت مهم نباشد یا پرواز را فراموش كن
فریدون فرخ فرشته نبود....ز مشک و ز عنبر سرشسته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی..... تو داد و دهش کن فریدون تویی
(پیام اخلاقی: معصومی نبوده و نخواهد بود انسان در میدان جهل و آگاهی می تواند رشد کند گاهی جاهلی و نادان و گاهی دیگر آگاه و دانا و فریدون. با تجربه کردن ورزیده می شوی فریدون و برجسته و خردمند می شوی)(از فردوسی)
ما همه ، هم خوب و هم بد ، هم خیر و هم شر هستیم و اگر شما هیچ ناپاکی و پلیدی در خودتان نمی بینید ، دلیلش آن است که خوب به خودتان نگاه نکرده اید...استنلی کوبریک
کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به دشواری پیدا توان نمود شاید در پس سده ها و هزاران سال پیدایش کنی...
هرگز نمی توانید کسی را مجبور به دوست داشتن خود بکنید زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به شما آیینه ای از کردار و اخلاق خود شماست
جرج آلن : اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته میمانند، میشکنند
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است....
گمونم برای سعدی باشه.
کنایه از تاثیر ناپذیری آدم ناحالی و نااهل می باشد که شایسته همراهی و آموزش و پرورش نیست که نیست.
انسان
دشواری وظیفه است
انسان...
کهنه رند خدایی ست بی گمان
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 2 Sep 2007
ساعت 8:12 موضوع |
لینک ثابت
در کارگاه خلقت انسان، در آسمان، جائیکه خدا هر شخصیتی را مطابق با سلیقه خود آفرید، همه به صف بودیم تا قبل از اعزام به سیاره زمین، اصلیترین ویژگی شخصیتی خود را از خدا بگیریم...
سهم من یک پیمانه لبریز از احساسات بود... در حالیکه به استقامتی که در دست داشت تا به شخصیت بعدی بدهد خیره شده بودم، با خود فکر کردم، آیا همان احساساتی را که قبلاً در وجودم نهاده بود، کافی نبود؟
آیا من به استقامت بیشتر نیاز نداشتم؟ پدرانه لبخندی به صورتم پاشید و گفت: "صد البته که با وجود احساسات قویتر به استقامت بیشتری هم نیاز خواهی داشت... ولی آنرا الان به تو نمی دهم ...
وقتی به زمین رسیدی و شدت احساساتت تو را مجذوب اشخاص و زندگی زمینیات کرد... وقتی به غیر از محبت ابدی من، دلت برای محبتهای سطحی و زودگذر زمینی هم تپید و فراموش کردی در دنیایی بسر میبری که هیچ چیز پایدار و همیشگی نیست... آنگاه که از یاد بردی دنیا نمیتواند جوابگوی احساسات و محبتت باشد... زمانیکه گریان در کنج خلوت زمینی خود از بیمحبتی زندگیای که تو را احاطه کرده است، نالیدی... آنگاه بخاطر دریافت استقامت هم که شده باشد، مرا به یاد خواهی آورد... و من شادمان ا ز اینکه محبوبم دوباره مرا به یاد آورده است، تمام محبت خود را به پای تو خواهم ریخت و مرهم بر زخمهای دلت خواهم گذاشت...
وقتی زخمهای دلت شفا یافت، اگر دوباره دل به محبتهای زمینی بستی، من با اطمینان از بازگشت دوباره تو به سوی خود با محبتی نه کمتر، بلکه حتی بیشتر، به انتظارت خواهم نشست تا دوباره برای بستن زخمهای دلت به نزدم آیی... تا آن زمان که متوجه شوی تنها عشق پایدار تو در زندگیات، من هستم... آنگاه که این را دریافتی، روز شادی عظیم من درآسمان برای یافتن دوباره تو خواهد بود...
مغزم از درک شرایط تجربه نشدهای که توصیفشان را شنیدم، عاجز بود... پس پیمانه احساسات را گرفته، مزهمزهکنان شروع به نوشیدنش کردم... ابتدا به قدری شیرین بود که بقیه را بسرعت و با لذت سر کشیدم، اما در نهایت مزهای چنان تلخ و غیر قابل تحمل از خود در ذره ذره وجودم باقی گذاشت که از ناراحتی به خود پیچیدم... خدا با قطره اشکی از گوشه چشم ٬دلسوزانه در آغوشم گرفت و گفت: "این طعم لذت از محبتهای زمینیست... بیا و دهانت را با داروی آن شیرین کن و جامی سرخ، به رنگ خون در دستانم نهاد... رویش نوشته شده بود... عشق خدا...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 2 Sep 2007
ساعت 8:11 موضوع |
لینک ثابت
پلک هایم به نبض داغ زندگیِ خفته در لبهایش، جمع شد و لذت دنیا یی در رگهایم جان گرفت و رفت تا لحظه حیات را در من زنده کند و متولد شدم در آیینه نگاهش. پر حرارت دست کشید روی پوست تبدارم و مگر می شکست آیینه که بغضم بشکند! انگشتش به اشاره از پیشانی لغزید تا گودی چانه و بوسید که:
"روز دلنشین تست و هر چیز که عطری از تو را در خاطرم زنده کند مرا دوباره متولد می کند"
بغضم تکه شد. مثل شیشه های رنگی روی نرمی شانه اش و عاشق شدم بیشتر از پیش دوباره و دوباره در صبحگاه روز من. مثل رویش زرد خورشید در آسمان، مثل لحظه حیات، مثل اولین چکه باران، مثل حضور تو در مستی های بی پایانم.
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 2 Sep 2007
ساعت 8:9 موضوع |
لینک ثابت
تمام شب برای تسکین روحم به سیاهی آسمان خیره میشوم شاید چشمک ستارگان پیراهنش از ناریکی قلبم نجاتم دهد
تمام شب برای ستایش سکوت گوش به آوای شبنم می سپارم
تمام شب برای پرستش پاکی به زیر باران می روم تا از برخورد قطراتش بر کویر صورتم رنگی دوباره بگیرم
تمام شب به خود شب غبطه می خورم
به سکوتش به سیاهی اش به زیباییش به عشق پاکش و به عاشق بودنش
پروانه تمام شب برای خواباندن فرزندش لالایی می خواند و من من تمام شب به نغمه خوانی اش گوش فرا می دهم
و گل آهسته آهسته به خواب می رود...
و من آهسته آهسته صدای شکسته شدن عشق را می شنوم
و اینجا پایان تازه شدن است
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 1 Sep 2007
ساعت 9:3 موضوع |
لینک ثابت
تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
شب بود و خموش
چهره تاریکش دل من را لرزاند
و من افسرده کشیدم بر خود
بار اندوه غمی جان فرسا
دردم از آن عشق دیرین بود
غصه ام از او جدا ماندن
دردم از آن بود
غصه ام از او
اشک من غلتید
جای انگشتان تو بر صورتم پوسید
دختری گریید
پسری خندید
و من آهسته درآغوش گرفتم دخترک را، دخترک ترسید
از نگاهش خون می بارید
مثل یک بچه آهو می لرزید
پسرک باز هم دید و خندید
گفتمش:
غصه ات از چیست دختر زیبا
گریه ات از کیست، با من بگو آن را
گفت:
غصه ام از فراغ او
گریه ام از خنده های او
لیک همچنان از عشق نافرجام می نالید
از درد دوری بر خودش سخت می پیچید
دخترک آن شب در آغوش من خوابید
در درونش نور عشق و پاکی می تابید
با آن همه رنجش و آزار
اما هرگز در درونش خون نفرت نمی جوشید
باز هم مثل هر شب
دخترک خواب پیوند با پسرک را دید
باز هم پسرک بی اعتنا
در رویای آن شب می رفت و می خندید
خورشید صبح دگر بار،
بر آن سرزمین و مردمان تابید
اما دخترک از خواب برنمی خیزید
آری دخترک از اندوه تا به ابد خوابید
پسرک بر جسدش حاضر شد و گریید
او تا به ابد نالید
دخترک آرام در خواب خوشش خندید
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 1 Sep 2007
ساعت 8:27 موضوع |
لینک ثابت
از یکی ميپرسن : يه موجود نام ببر ؟ ميگه : يخ ..
ميگن : يخ که موجود
نيست ! ميگه : برو بابا ديگه الان تو خيابون هم
مينويسن "يخ موجود است
خرج كن ولي اصراف نكن. عاشق شو ولي ديوانگي
نكن. اسوده باش ولي بيخيالي
نكن. حرف بزن ولي وراجي نكن.دوستت دارم...........
ولي پورو نشو
قامتت چون سرو، چشمانت چون آهو، گيسوانت چون
آبشاران، ابروانت چون
كمند.... خلاصه هيچ چيزت به آدميزاد نرفته
روی برگ درختی نوشتم دوستت دارم ، اما تو مثل
بز همش رو خوردی!
چشمهای درشت و زیبایت را که به من میدوزی و با
لبهای زیبا آواز
میخوانی، احساس میکنم که بیش از همیشه عاشقت
هستم ، تو زیباترین قورباغه
ی این برکه ای!
به خرگوشه ميگن: تو چرا اينقدر هويج ميخوري؟
ميگه: هوينجوري...!
از يه زن ميپرسن: فرق تو با حوا چيه؟ ميگه
هيچي... فقط شوهر اون آدم
بود، شوهر من آدم نيست!؟
سوسكه ميخواد خودكشي كنه، ميره كنار
دمپايي ميخوابه!
به یارو میگن پسرتو بیشتر دوست داری یا چلو
کباب ؟ میگه بابا تو رو خدا
ما رو سر دو راهی قرار ندین دیگه!!
علم ثابت کرده که شکر در آب حل میشه .پس هیچ وقت
زیر بارون نرو چون
شیرینترین دوستمو از دست میدم.
خیلی بیکاری. ببینم تو کارو زندگی نداری؟ درس
نداری؟ خواب و خوراک
نداری که 24 ساعته تو قلب منی؟
سال 3010 :پسر از مامانش ميپرسه مامان من چه جوري
به دنيا اومدم.
مامانش جواب ميده از اينترنت دانلودت كردم
ديگه نه زنگ بزن، نه اساماس بده، نه با من
حرف بزن، آخه رفتم دكتر،
گفته: قند دارم و نبايد به عسلي مثل تو نزديك
بشم
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردند. ديروز با
خاطراتش مرا فريب داد
فردا با وعده هايش مرا خواب کرد . وقتي چشم
گشودم امروز گذشته بود
یارو اسم بچش رو می ذاره اس ام اس می گن این چه
اسمیه ؟ می گه : چیه از
پیام که باکلاس تره
گر خواستار مهاجرت به کانادا هستيد تا 30
سپتامبر با ما تماس
بگيريد.....دسته ي غاز هاي وحشي مهاجر
به یارو اس ام اس ميدن مي گن بابا شدي ميگه به
زنم چيزي نگيد مي خوام
غافلگيرش کنم
اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي
نگرد که آدرس بهت بده چون
غير از تو کسيي اونجا نيست
L : LOVE لنگت پيدا نميشه O : عمرمي V : وجودمي E :
انگار اشتباه فرستادم
1-مرام فقط مرام گاو چون نگفت من گفت ما 2- صفا
فقط صفاي مورچه که هر
وقت گريه کرد هيچکس اشکش نديد 3- رفيق فقط کلاغ
نه بخاطر سياهيش به خاطر
يه رنگيش 4- معرفت فقط معرفت کرم نه به خاطر کرم
بودنش به خاطر خاکي
بودنش
5- يه رنگي فقط يه رنگي ديوار که هرچي مردو نا
مرده بهش تکيه ميدن 6-
نامردارو خيلي دوست دارم چون اگه نباشن مردا
مشخص نمي شن
از جوجه تيغي کوچولو پرسيدم: بزرگترين آرزوت
چيه؟ معصومانه نگاهم کرد و
گفت: بغلم ميکني
ميگن هاچ زنبور عسل کنتاک کرده از خونه فرار
کرده . مامانش گفت بت بگم
اگه هاچ اومد در خونتون راش نده
اگه 1 روز بري سفر اگه 3 روز بري سفر اگه 5 روز
بري سفر اگه 7 روز بري
سفر اونوقت 1 هفته رفتي سفر
معلم همچون شمعي است که مي سوزد و هوا را آلوده
مي کند بياييد معلم ها را
گاز سوز کنيم
الهی تو خورشيد بشی من زمين،که سالی 1 بار من
دور تو بگردم و سالی 365
بار تو دور من بگردي
مرده از ماه عسل بر می گرده ، ازش می پرسن خوش
گذشت؟،میگه آره خیلی!
میگن پس چرا زنت داره گریه می کنه ؟ میگه آخه
اونو یادم رفت با خودم
ببرم!!!
من کاغذتم ، اگه خواستی منو پاره کن ! اگه
اعصابت خورد شد منو خط خطی
کن ! اگه گریه کردی اشکاتو با من پاک کن ! ولی
منو ....
...دور نریز!
سلام من بیمارستانم نگران نباش تصادف کردم ،
هفته ی بعد مرخص می شم ،
دکتر می گه شونت شکسته ، باید برم یه بورس بخرم
!!!
موبایلم گم شده اگه می تونی یه زنگ بهم بزن
شاید پیداش کنم !
رفتم گل فروشی دیدم قشنگ ترین گلش نیست،
اس ام اس زدم مطمئن شم که آبت دادن یا نه؟
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 1 Sep 2007
ساعت 8:8 موضوع |
لینک ثابت