تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

يك شعر تازه دارم ، شعري براي ديوار


شعري براي بختك ، شعري براي آوار


تا اين غبار مي مرد ، يك بار تا هميشه


بايد كه مي نوشتم ، شعري براي رگبار


اين شهر واره زنده است ،اما بر آن مسلط


روحي شبيه چيزي ، چيزي شبيه مردار


چيزي شبيه لعنت ، چيزي شبيه نفرين

 
چيزي شبيه نكبت ، چيزي شبيه ادبار


در بين خواب و مرداب ، چشم و دهان گشوده است


گمراهه هاي باطل ،بن بست هاي انكار


تا مرز بي نهايت ، تصوير خستگي را


تكرار مي كنند اين ، آيينه هاي بيمار


عشقت هواي تازه است ، در اين قفس كه دارد


هر دفعه بوي تعليق ، هر لحظه رنگ تكرار


از عشق اگر نگيرم ، جان دوباره ،من نيز


حل مي شوم در اينان اين جرم هاي بيزار


بوي تو دارد اين باد ،وز هفت برج و بارو


خواهد گذشت تا من ، همچون نسيم عيار


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 12 Sep 2007 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت


مهرباني دارم و مهرش  به دل ديگر مرا بس است
 
ريشي از هجر دارمش به دل اما به از ديگر كس است
 
سرو قامتي ،فرخ پيكري ، پري وشي و سيمين تني
 
در فراقت رخي زرد و پايي لنگ دارم و فتاده قامتي
 
در غرور يگانه و بر مهر من بيگانه ايي
 
درعشق تو ازبغض دارم دم به دم ترانه ايي
 
دوست داشتم مي نگاشتم ازطرب نامه ايي
 
تا نباشد سوز من در نامه پس هر نامه ايي
 
تا به حال بر كامت چشيد ه ايي زهر انتظار
 
يا كه ايام در برت گريده چون شب تار
 
تا به حال خفت اصرار بي ثمر را ديده ايي
 
يا كه از دلبري  ناز بي انتها كشيده ايي
 
ايكاش مي خواندي از دفترم نيز ترانه ايي
 
تا كه بيني از عشقت گرديده ام همچو ناله ايي
 
كاش ميسر بود ترا يادآور ايام وصال
 
تا كه نباشي تو اينگونه مرا بي خيال
 
كاش  عاشقي بر دلت همچو سوزن باريك نبود
 
كاش راه ورود بر دلت اينگونه تاريك نبود
 
سوز غريبي دارد اين مكتوب من
 
مهربانم بازآ  زود تر سوي من
 
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 12 Sep 2007 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت


لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد. نگاهم کن، برق چشمان
 
 زيبايت نوازشم مي کند، من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق
 
خنده، گرم خواهم شد.

 
وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد.
 

 
صداي پاهايت را مي شنوم که به من نزديک مي شوي و تو هميشه به من
 
 نزديک خواهي ماند.

 
من گرم خواهم شد. من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم.

 
من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني، من سرخ خواهم شد.

 
تو را از شوق لبريز خواهم کرد. وقتي که صدايت مي کنم و تو در دل پاسخ
 
مي گويي، جان دوباره مي گيرم، وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان
 
 از من برمي گيرد و من سرخ مي شوم.

 
از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو.

 
بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي. بگو که
 
 هميشه خواهي ماند، بگو که سرخيم را ستايش مي کني، من سرخ خواهم
 
 شد.

 
من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي
 
 زمستان، سرخ خواهم شد.

 
لحظه ي جدايي را نمي شناسم، خداحافظي را معنا نخواهم کرد، سيب
 
 سرخي به تو خواهم داد و دانه ي اناري.

 
دانه ي انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت.

 
سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد.

 
من سيلي عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام.

 
شکل آن را نمي دانم، تنها مي دانم که آن نيز سرخ است و روزي که اين رگ
 
 هاي خون در وجودم فوران کنند، من سرخ خواهم شد، و من از هميشه تا
 
 هميشه سرخ خواهم ماند 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 12 Sep 2007 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


تو هم ترك ، منم ترك

اينم يه درد مشترك

تو غصه دار، من غصه دار

 پس واسه چي بياد بهار

تو بي چراغ ، من بي چراغ

كي بگيرد از ما سراغ

تو هم غريب ، منم غريب

عشقا چي بود به جز فريب

تو حادثه ، من حادثه

پس كي به ابرا برسه

تو باروني ، من باروني

پس كجا رفت مهربوني

من بي پناه ، تو بي پناه

كافيه امشب نور ماه

من بي وفا ، تو بي وفا

چي كار كنه با ما خدا

 من بي فروغ ، تو بي فروغ

بازم به هم بگيم دروغ ؟

من بي جواب ، تو بي جواب

معنيش چيه ! اين جز سراب

من تشنگي ، تو تشنگي

كاش كه نمي گذشت بچگي

منم گله ، تو هم گله

آخر كي داره حوصله

من انتظار، تو انتظار

من باريدم  تو هم ببار

من چشم خيس ، تو چشم خيس

برام يه چيزي بنويس

منم زلال تو، هم زلال

چي كم داريم ما دو تا بال

من اولي ، تو اولي

چقدر قشنگ و مخملي

من در به در ، تو در به در

مي ياي با هم بريم سفر ؟

 من اعتماد ، تو اعتماد

عشق و چرا داديم به باد

من ديوونه  ، تو ديوونه

 پس كي مي گه نمي مونه

من نااميد ، تو نااميد

از من و تو نبود بعيد ؟

تو شبنمي ، من شبنمي

ما مثل هم شديم كمي

تو بي صدا ، من بي صدا

پس چي شد اون همه دعا

تو پرغم ، من پر غم

جون خودت خسته شدم

تو بي گناه ، من بي گناه

يعني همش بود اشتباه ؟

 تو خستگي ، من خستگي

پس چيه معنيش زندگي ؟

تو پر درد ، من پر درد

پاييز واسه چي مي شه زرد ؟

 من كه رها ، تو كه رها

فقط بگو بريم كجا ؟

من كه محال ، تو كه محال

چي بود دوست دارم  خيال ؟

تو كه بدي ، من كه بدم

ببخش نه بد حرفي زدم

باشه بدم تو كه گلي

معجزه اي  تجملي

من كه اسير ، تو كه اسير

كي كرده ما رو ناگزير ؟

من سر حرف ، تو سر حرف

تقصير ماست غيبت برف ؟

من بي نشون ، تو بي نشون

 جايي داريم جز آسمون ؟

من پر راز ، تو پر راز

اما نداريم اعتراض

من پر شور، تو پر نور

 چرا نريم يه جاي دور

 من فاجعه ، تو فاجعه

 چيكار كنيم با شايعه

 من اتفاق ، تو اتفاق

به جرم قدري اشتياق

تو عطر ياس ، من التماس

راسته كه دنيا دست ماس ؟

من اولين ، تو آخرين

 واسه تو بس نيس نازنين ؟

من عابرم ، تو شاعري

نرو كجا مي خواي بري ؟

من يه كتاب ، تو يه كتاب

كاش نكشيم انقد عذاب

 من خاطره ، تو خاطره

بمون تا يادمون نره

منم كه تو ، تو هم كه من

 پس زير وعده هات نزن

من آرزو ، تو آرزو

پس آرزو كن و بگو ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 12 Sep 2007 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت


از چند نفر پرسیدن خدا تو آفرینش از چه مداد رنگی ای بیشتر از همه استفاده کرده

؟! اولی گفت : " آبی...چون تموم دریاها و آسمون آبیه " دومی گفت : "سبز...چون

تموم جنگل ها سبزه " سومی گفت : "قرمز...چون خون همه قرمز قرمزه " چهارمی

گفت : "سیاهه سیاه...کاملآ بی دلیل ! " ...اما یکی گفت : "سفید سفید !!! " همه

نگاش کردن دیدن خدا به اون چشم نداده !!!
 
دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد. ادعاي خدا پرستيمان دنيا

را سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم. غرورمان را بيش از ايمان باور داريم.

حتي بيش از عشق
 
خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي

 ديگر کجاست؟؟؟؟
 
آدم هايي هستند مثل قطار شهر بازي، که از بودن با آنها لذت مي بريد، اما به جايي

نمي رسيد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 8 Sep 2007 ساعت 13:1 موضوع | لینک ثابت


 
بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اما حالا بهت می گم
بی تو دارم کم میارم
بهت نگفتم تاحالا
که بدجوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا
اما حالا بهت می گم

داری کجا ها می کشی
با این دل در به در و
قشنگ مهربون من
اینجوری از پیشم نرو

بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اینکه چقد آرزومه
پیش چشات کم نیارم

دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون , بمون
وقتی می گم نرو , نرو

بری هزار سالم بشه
چشم انتظارت می مونم
بازم برای دل تو
ترانه هامو می خونم
خودت می دونی که تورو
از دل و از جون میخوامت
لیلی عشق من شدی
من مثه مجنون می خوامت

بهت نگفتم تا حالا
اینکه چقد دوست دارم
اما حالا بهت می گم
بی تو دارم کم میارم

بهت نگفتم تا حالا
که بد جوری عاشقتم
بهت نگفتم تا حالا
اما حالا بهت می گم

دلم می خواد باور کنی
از ته دل می خوام تو رو
وقتی می گم بمون , بمون
وقتی می گم نرو , نرو
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 8 Sep 2007 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


The image “http://www.69mb.net/users/jaber/Eshgh.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 8 Sep 2007 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت


چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره... . تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه... . تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده... . تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد... . و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه
 
 
آرزوهاتو یه جا یاداشت کن و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره که چیزی که امروز داری دیروز آرزوشو کردی
 
 
به روز معلم از شاگردش مي پرسه 4 تا از اعضاي بدنت رو نام ببر شا گرد مي گه: معده . روده. مري . مر يم معلم مي پرسه مريم ديگه كجاست؟ شاگرد مي گه :مريم جگرمه
 
 
نجوم نخوندم،ولي مي دونم تو هفت آسمون يه ستاره ندارم...... فيزيک نخوندم،ولي مي دونم « هر عملي را عکس العملي است ......» غير از عشق من به تو و مي دونم که واحد اندازه گيري عشق , ژول و کالري و وات و ... نيست .... زيست شناسي نخوندم،ولي مي دونم قلب همون دله که مي تونه براي يه نفر تنگ بشه يا تندتر بزنه ..... شيمي نخوندم،ولي مي دونم اگه عشق نباشه مولکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن ... اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد
 
 
 
میدونی چرا بعضی شبها خیلی زود صبح میشه ؟ چون خورشید هم دلش واسه تو تنگ میشه
 
 
وقتيكه عاشق چشمات شدم تازه فهميدم كه زيبايي چيست // وقتيكه تو رو در قلب كوچكم جاي دادم تازه صداي ضربان قلبم را شنيدم // وقتيكه دست در دستان تو نهادم تازه معناي گرمي را درك كردم // لحظه ها و ثانيه هايي را كه با تو سپري مي كنم بيشتر پي به معناي زندگي مي برم // هنگاميكه به ياد تو هستم مي فهمم كه آرامش چيست و هرگاه به جدايي مي انديشم كنار خود سايه مرگ را مي بينم

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 8 Sep 2007 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


شكوفه هاي نگاه توست كه عطر خاطره هاي دور را به يادم مي آرد

سخاوت دستهاي زيباي توست كه گل عشق در باغچه خانه مان مي كارد
واژه هاي قشنگ و پر معناي توست كه در دفتر عشقم به يادگار مي ماند

اندوه از دست دادن توست كه غبار مرگ بر دلم مي افشاند

انديشيدن به چشمان بي پرواي توست كه خواب ناز را از ديدگانم مي رباید
پيوند دستهاي من و توست كه شوق زندگي در دلم مي روياند

وعده هاي پر اميد توست كه برايم نويد خوشبختي به ارمغان مي آرد

شبنم اشكهاي توست كه بر چهره ام گلهاي غم مي كارد

صداي آشناي توست كه مرا پيوسته به سوي خود مي خواند

من از او شور وحال و گرمي واحساس ميخواهم

من او را پاكتر از غنچه هاي ياس ميخواهم

من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 6 Sep 2007 ساعت 9:29 موضوع | لینک ثابت


زمان مرا دختر بزرگی کرده است


آنقذر که تمام این زخم ها را


فراموش کنم


تمام غصه های نهفته را


گریه های شبهنگام را


و تمام آرزو های محالم را


فراموش کنم


اما هرکز فراموش نخواهم کرذ


که زمان هیچ دردی را مدارا نبوذ


تنها صفحات زندگی را ورق میزد


تا شاید که فراموش کنی


مرحم این زخم ها ذستان کیست


کدام دستان


این زخمها را مداراست


قطعا دستان خدا



کاش انسان ها


کاش انسان ها میدا نستند


در پس این زندگی


چه تلخی نابی نهفته است


کاش انسان ها می ذانستند


آسمان آبی نسیت


آسمان چنذ روزیست رنگ غزا دارد


و گل رازقی باقچه ها دگر


برقی نمی زنذ


آه کاش انسان ها می ذانستنذ


زیستن در زندگی کردن نیست


زیستن در دیددن این همه درد است


زیستن در شنیدن صدای مرگ است


و باز هم


ادامه دادن .


و دامه دادن


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 6 Sep 2007 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به دلهای که ...
 
ای کاش می دانستم ...
دستهام و تنها
و دل غریبم و چشم براه میذاری
ترانه هام و بدست فراموشی می سپاری
 
ای کاش می دانستم ...
که باید با چشمانی ابری
تنهایی ام و بنگرم
با دلی پر ز آرزو ولی محکوم به سکوت
نظاره گر فریاد ثانیه ها باشم
 
ای کاش می دانستم ...
کسی که لحظات شیرینم را می سازد
روزی
تلخترین ثانیه ها را برایم می نوازد
هنوز باورم نیست
مرگ لحظه های با تو بودنم را
 
ای کاش می دانستم ...
سهم من از با تو بودن
بی تو ماندن
و خاطراتی بی رنگ شده
و محو شده
      و خورشیدی که گرفتار کسوف ماه تو شده
خاموش شده
 
ای کاش می دانستم ...
ای کاش می دانستم انچه را که از نگاه آخرت به قلبم جا گذاشتی
که مرا اتش زده
چه عمیق پیش رومه
می نگریستی
خیره به چشم های مات من
ای کاش می دانستم ...
حرف سکوت نگاهت را
خواهش یا تحقیر ؟؟!!!
ای کاش ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 6 Sep 2007 ساعت 9:25 موضوع | لینک ثابت


>