تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

 
نیمه شب است ....
 
 
خواب  بر بیداری مغلوب  ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.فکر تو که همیشه با آمدنش اشک را همراه دارد.
 
عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم
 
میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.
 
میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.
 
اینها را – و خیلی چیز های دیگر را – میدانم. ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه را که میخواهم به من میدهد.
 
احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود. او هم ابر های سیاهش را برای یاری ام در دل خود گسترانیده . ابر ها هم میخواهند با من هم گریه شوند.
 
آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..
 
گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.
 
.... و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم سرنوشت!!!
در چنین  روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :
 
به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.
 
        " تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار       
 
           عشق من


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 22 Sep 2007 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت


 
 
اينجاست آييد . پنجره بگشاييد اي من و دگر من ها 
                    
   صد پرتو من در آب
مهتاب . تابنده نگر. بر لرزش . برگ انديش  
                        جاده مرگ
 
آنجا نيلوفرهاست به بهشت . به خدا آنجا درهاست
 
اينجا  ايوان. خاموشي هوش . پرواز روان.
 
در باغ وزن تنها نشديم. اي سنگ و نگاه. اي وهم
 
 
                              و درخت . آيا نشديم؟
 
 
من صخره . منم . تو شاخه . تويي
 
اين بام گلي . آري . اين بام گلي .خاك است و من پندار
 
و چه بود . اين لكه رنگ اين دود سبك؟ پروانه گذشت؟
 
 
افسانه دميد؟
 
ني اين لكه رنگ . اين دود سبك . پروانه نبود .من بودم
 
و تو افسانه نبود
 
ما بود و شما
 
آرزومند آرزوهايتان


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 22 Sep 2007 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت


هر روز


شیطان لعنتی

 
خط های ذهن مرا


اشغال می كند


هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ آن وقت


من اشتباه می كنم و او


با اشتباه های دلم


حال می كند.


دیروز یك فرشته به من می گفت :


تو گوشی دل خود را


بد گذاشتی


آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ

 
آخر چرا جواب ندادی


چرا بر نداشتی ؟!


یادش به خیر آن روزها


مكالمه با خورشید


دفترچه های ذهن كوچك من را


سرشار خاطره می كرد


امروز پاره است


آن سیم ها


كه دلم را


تا آسمان مخابره می كرد .

 

با من تماس بگیر ، خدایا


حتی هزار بار


وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را


روی پیام گیر دلم بگذار



با خودت قرار بگذار که زيباتربن، پرشورترين و با انگيزه ترين فرد

جهان را دوست داشته باشي، يعني خودت را

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 11:11 موضوع | لینک ثابت


 

 

1(چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ، از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود

 

2(حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست ،بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است ،بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به نا گفته هايش گوش بسپار

 

زياد از حد خودت را تحت فشار نگذار زيرا بهترين چيز ها زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري3(

 

4(اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي، تضميني بر اين نيست كه
اون هم همين كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته
باش، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه
و اگه اينطور نشد، خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده

 

5(منتظر باش اما معطل نشو تحمل کن اما توقف نکن قاطع باش اما لجباز نباش صريح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتما بگو نه ولي نگو ابدا اين يعني همه چي باش و هيچي نباش

 

6(توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره
چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره

 

7(ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد

 

8(نه!نرو!صبر کن
قرارمان اين نبود
بايد سکه بيندازيم
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم
.....
صبر کن سکه بيندازيم
اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو

 

9(عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ،
خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

 

10(سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها مانند رودخانه ها نيستند که حرکت ميکنند و منظره را عوض ميکنند.

 

11(در دنياي واقعي عشق مي بايست ممکن باشد کسي که دوست ميدارد نياز دارد که گم شدن وباز يافتن را بلد باشد.(پائلو)

 

12(از راهي نرويد که روندگان آن بسيارند راهي را طي کنيد که روندگان آن اندکند

 

13(اگر زندگي يك پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستي باشيد تا با او قسمت كنيد.

 

14(آغاز کسي باش که پايان تو باشد!!


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 10:30 موضوع | لینک ثابت


زیباترین گناه عمرم تو بودی

 

              
                *******
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو
 
برای عشق قبول کن ولی غرورتو از دست نده
 
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو
 
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
 
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن
 
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن
 
برای عشق بمیر ولی کسی را نکش
 
برای عشق خودت باش ولی خوب باش


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت


اگر باران بباردچتري خواهم شد براي تو..
 
چه انديشه غريبی است اين انديشه ها

وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود.

در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.

چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی،دلتنگی،دلتنگی

آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند.

چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.

وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند شکسته
 
در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.

چه دلگیرند اين لحظات.

نمی دانم كه غنيمت شمارمش يا بر تمام اين انديشه های از هم گسيخته و لغزيده
 
در ذهن انديشه های ديگری يابم كه چه بايد بكنم.

راستی من چه كاری بايد بكنم.

نمی دانم،نمی دانم، نمی دانم

ای كاش تو بدانی.

نمی توانم بنوسم هر چند كه بايد از خيلی چيزها بنويسم و شايد تو بعدها برايم
 
خيلی چيزها بگويی.

هر چه كه هست بيا شريك شبنم ساده زندگی باشيم

به خود دروغ نگوييم وبه هم.

بگذاريم كه انديشه های سبز پيچكی شود بر ذهن.

وبگذاريم كه خيال فاصله های جدايی افتاده را طی كند

و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم.

زمان آن نيست كه هر چه دلم می خواهد بگويم.

اما

اگر باران ببارد

چتری خواهم شد برای تو ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 9:41 موضوع | لینک ثابت


شکنجه گر

تو بری کی به دل من

بزنه زخمه همیشه

یا کدوم نگاه سردی

زجر لحظه لحظه میشه

به یه بغض دست و پا گیر

حنجرم رو کی ببنده

تو بری به عاشقیام

کی بخنده ؟ کی بخنده ؟

کی نفس بگیره از شب

با لب ساکت قصّه ش

کی مث تو از عذابم

می تونه نگیره غصّه ش

تو بری گریه نکردن

به چشای من نمیاد

دل دلتنگ من از من

جای زخمی از تو می خواد

دیگه کی مثل خود تو

می تونه شکنجه گر شه

نرو تا که باقی من

با همین ضجّه به سر شه

تو بمون با همه تلخی

که به بودن تو گیرم

تو اگه نفس نگیری

تو نفس زدن می میرم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 9:22 موضوع | لینک ثابت


زنهايي که به دنبال برابري با مردها هستند آرزوي بسيار کوچکي دارند !
" تيموتي ليري "
 
اگر مردها مي توانستند حامله شوند آن وقت سقط جنين ايين مقدسي مي شد !
"فلورانس کندي "

زن بدون مرد مثل يک ماهي بدون دوچرخه است !
"گلوريا استاينم "

شما هميشه مي توانيد براي سالگرد ازدواج ، شوهرتان را غافلگير کنيد . فقط کافي است يادش بياوريد که آن روز سالگرد ازدواج شماست !!!
" ال شلاک "

شوهرم گفت به فضاي بيشتري احتياج دارد ، من هم او رابه بيرون خانه فرستادم و در را پشت سرش قفل کردم !
"رز آني "

طبقه بندي مردها از نظر مادر من : مرد خوب برايت هر کاري انجام مي دهد ، مرد بد هر بلايي که بتواند به سرت مي آورد .
"مارگارت ات وود "

پرسش : وقتي شوهرت با عصبانيت از خانه بيرون مي رود چه کار مي کني ؟
پاسخ : در را پشت سرش مي بتدم !
" آنجلا مارتين "

اگر چه مي دانم دوستم دارد
امشب غمگينم
چون نگاهش
به شيريني روياهاي من نبود .
" سارا تيزديل "

مردها با يک بيماري وراثتي متولد مي شوند . روانشناسان در تعريف اين بيماري مي گويند : ترس از اينکه اگر به زني وابسته شوي ، مرد مجردي در جاي ديگري ممکن است از زندگي بيشتر از تو لذت ببرد !
" ديو باري "

مردها از صفت " جوان " براي زنهاي زير 18 سال و مردهاي زير 80 سال استفاده مي کنند !!!
"نانسي لين دزموند "

اگر زني رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجيب و غريبي سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خيابان مي برد . ولي اگر کلاه کوچکي بر سرش بگذارد و کت و دامن خياط دوز تن کند شوهرش با کمال ميل او را بيرون مي برد و تمام مدت به زني که لباس رنگ شاد پوشيده و کلاه عجيب و غريب سرش گذاشته و رژ لب زده است خيره مي شود !!!
"بالتيمور بيکن "

فکر مي کنيد قبل از اينکه يک مرد اعتراف کند که گم شده است چند راه ديگر را بايد بالا و پايين برود ؟!
" نويسنده ي ناشناس "

تنها 99 درصد مردها هستند که باعث بدنامي 1 درصد باقي مانده مي شوند !
" نويسنده ي ناشناس "

او مثل همان خروسي است که خيال مي کند خورشيد براي اين طلوع مي کند که صداي قوقولي قوقوي او را بشنود .
"جرج اليوت "

ما نقاط مشترک زيادي با هم داشتيم ، من عاشق او بودم و او هم عاشق خودش بود !!!
" شلي وينترز "

وقتي مردي به من مي گويد که مي خواهد همه ي ورق هايش را رو کند هميشه بي اختيار به آستينش نگاه مي کنم !!!
" لزلي بليشا "

اکثر مردها سه گروه را دوست دارند ولي هيچ وقت آنها را درک نمي کنند : افراد مونث ، دخترها و زنها !!!
"نويسنده ي ناشناس "

حرفي نيست که زنها کودن هستند ،ولي آنها براي اين اين طور آفريده شده اند که بتوانند با مردها برابري کنند!!!!!
" جرج اليوت "

شما خيلي مردهاي باهوش را مي شناسيد که با زنهاي کودن ازدواج کرده اند ، ولي هرگز زن باهوشي را پيدا نمي کنيد که با مرد کودني ازدواج کرده باشد !
" اريکا جانگ "

مردها داراي قوه ي بينايي هستند ولي زنها از بينش برخوردارند .
" ويکتور هوگو "

براي اينکه مردي را واقعا بشناسيد ببينيد که با يک زن ، يک بچه و يک لاستيک پنچر چطور رفتار مي کند .
"نويسنده ي ناشناس "
 
وقتي شما نشسته ايد مردها و بچه ها فکر مي کنند حتما منتظريد تا کسي کاري به شما بدهد تا برايش انجام بدهيد !!!
" سرنا گري "

هيچ وقت سوار ماشين مردهاي ناشناس نشويد و فراموش نکنيد که همه ي مردها براي شما ناشناس هستند .
" رابين مورگان "

زن بودن کار بسيار شاقي است ، چون معمولا مستلزم سر و کله زدن با مردهاست

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 9:20 موضوع | لینک ثابت


باز امشب چشم به آسمان دوخته ام ٬


باز امشب گوش به صدای بال کبوتران می سپارم تا شاید ٬ صدای بال تو را

هم بشنوم
باز امشب تمام حرف ها و درددلهایم را در قفس سینه ام محبوس کرده ام...
 


خیلی وقت است که دیگر به خوابم نمی آیی ٬


خیلی وقت است که شبانگاهان گلهای بالش من رنگ اشک به خود می

گیرند ٬
 
رفتی ...


خیلی زود ...


بدون هیچ خبری ...


تنها یادگار من از تو ٬ نقش غروبی است که تو را با خود برد...


 
باغ زندگی ام خزان شد ٬


اشک چشمانم خشک شد ٬


سکوتم رنگ بغض گرفت ٬



تو رفتی ٬



خیلی زود ...


من پروازت را با حسرت به تماشا نشستم٬


من هم آغوشی فرشتگان با تو را به قاب گرفتم ٬


من مسیر معراجت را تا نزدیکی ستارگان ٬ دنبال کردم ...



تو رفتی و من به همزبانی آینه ها عادت کردم ٬


تو رفتی و گوش من دیگر آواز زندگی را نشنید ٬


تو رفتی و دستانم سرد شد...



دنياي من!


آخرین خیال نگاهت را در قلبم به یادگار دارم ٬


خوشحالم که لبخند می زنی ٬



دنياي من!


بیا و ببین که امشب برایت معجر سیاه بر سر کرده ام ٬


بیا و ببین که قلب من برای دیدنت پرپر می زند ٬


 بیا و ببین که غم ندیدن تو چه بر سر شبهایم آورده است

 ٬
بیا و ببین که دیگر هیچ ستاره ای به من لبخند نمی زند ٬


بیا و ببین که احساسم را نامهربانان به غارت بردند ٬

بیا که خیلی وقت است دلتنگ چشمانت هستم ٬


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 9:0 موضوع | لینک ثابت


نامه ای عجیب و غریب**



 
محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم


دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد.

در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و


بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.

اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر

باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای

لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه

دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفادار تو هستم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 8:57 موضوع | لینک ثابت


كوتاه اما عميق

زندگی خوردن و خوابیدن نیست انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست.زندگی چون گل
 
 سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر
 
 و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند. (دکتر علی شریعتی)

می دانی چرا آب همیشه به آن چیزی که می خواهد می رسد؟ 1- دقیقاً می داند
 
 چی می خواهد (پایین رفتن) 2- اگر به سنگ برسد اول سعی می کند دورش بزند،
 
 بعد اگر نتوانست سوراخش می کند. 3- اگر به یک چاله رسید ، آرام صبر می کند تا
 
 پُر شود بعد رَد می شود..... بیائید ماهم در برابر مشکلات مثل آب باشیم. مثل آب با
 
 مشکلات برخورد کنیم.

همیشه یادت باشد چیزی که امروز داری ، شاید آرزوی دیروزت بوده، و بزرگترین آرزوی
 
 فردایت شود. پس همیشه سعی کن قدرِ چیزی که امروز داری را خوب بدانی.

 
همیشه دو درس را در زندگی خود به یاد داشته باش: 1- جسارت در بیان عقیده. 2-
 
جرأت در پذیرش اشتباه.
 
هر موقع خواستی از کسی جدا شوی؛ یادت نرود؛ بهترین راه این است که به او
 
بگویی: برای همیشه خدانگهدار..... شاید طرف مقابلت ناراحت شود و قلبش بشکند
 
 ولی بهتر از این است که منتظر بماند.

اول جای خالیت حس می شود. بعد پاک می شوی. بعد فراموش می شوی . بعد هم
 
 یک خاطره می شوی. چه با خداحافظی...... چه بی خداحافظی


سخني از ناپلئون : هرگز اشتباه نکن ....اگر اشتباه کردي ... تکرار نکن. اگر تکرار
 
کردي ... اعتراف نکن. اگر اعتراف کردي ... التماس نکن. اگر التماس کردي ... ديگر
 
زندگي نکن

عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط
 
 كرديم، دوباره برخيزيم
 
ما نمي توانيم به دلمان ياد بدهيم كه نشكند ولي ميتوانيم به دلمان ياد بدهيم كه اگر
 
 شكست لبه هاي تيزش دست کسی که آنرا شكسته، نبرد

لحظات
را طي کرديم تا به خوشبختي برسيم اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي
 
 همان لحظات بود.

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد که احساس ميکني در
 
ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد

فرق زيادي بين انسان كامياب و انسان شكست خورده وجود ندارد انسان كامياب كار
 
 مي كند و منتظر مي نشيند انسان شكست خورده فقط منتظر مي نشيند .


اندازه گرفتن شما با كوچك ترين كارتان مانندحساب كردن قدرت درياست از روي ضعف
 
 كف موج هاي آن. (جبران خليل جبران)


آنچه ضعيفترين ومحقرترين عنصر وجودي شما به نظر مي آيد قوي ترين عنصر وجود
 
شما نيز هست. (جبران خليل جبران)


نعمت هاي خود را بشمار نه محروميت هاي خود را.(ديل كارنگي ).


ثروت خانه را تزيين مي كند و فضيلت دارنده اش را.(كنفوسيوس).


اگر خودم به فكر خودم نباشم چه كسي خواهد بود واگر فقط به فكر خودم باشم چه
 
 هستم ؟(هيلل)

آنها كه بدترين استفاده را از وقت خود مي كنند آنهايي هستند كه از كمي آن شكايت
 
مي كنند .(ژان دولابرويه )

چيزي كه مي بينيم اساسا بستگي به چيزي دارد كه جستجو مي كنيم .(جان
 
لوباك )

چيزي به اسم خوب يا بد وجود ندارد افكار آنرا خوب يا بد مي كند .(شكسپير ).


شادي عطري است كه نمي تواني آنرا به ديگران به ديگران بزني مگر آنكه قطره اي از
 
 آن را به خودت بزني .(امرسون).

انسان وقتي بلند حرف مي زند صدايش را مي شنوند اما هنگامي كه آهسته صحبت
 
كند به حرفش گوش مي دهند .( پل رينو ).

من از ساعت متنفرم از اين اختراع عجيــب بشر که جاي خالـــــــــي حضور تو را به رخ
 
دلتنگــــــــي هاي من مي کشد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 8:48 موضوع | لینک ثابت


شليک



گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم !

باشد ! شقیقه را نشانه می روم ! چشمانم را می بندم !

همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند !

وای ! چقدر همیشه مظلوم و صبور بودم ! با من چه کردی ؟ !

همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،

دفتری که برایت نوشته بودم و هديه ی میلادت بود را از کیفم در می آورم و

به سمت تو می گیرم ! فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست !

چشمانم را می بندم !

دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد !

تمام دیدارها و لحظه ها ...

چشمانم را باز می کنم ! نگاهت می کنم !

چشمانت را می بندی و باز می کنی ! بغضی غریب داریم !

این اشکهای لعنتی ! نمی گذارند ببینمت !

با آستینم اشکهایم را پاک می کنم ! به این کار من نمی خندیم !

چشمانم را می بندم،

بد بودی ! بدی کردی !

می گذرم ! از همه ی بدیهایت !

در دلم ،12 بار دوستت دارم می گویم ! فقط تو می دانی چرا 12 بار !

چشمانم را باز می کنم !

حالا آشکارا می گریم، دستانم می لرزد اما نمی ترسم !

نگاهت لبریز خواهش است که نگریم !

چشمانم باز است !

مستقیم نگاهت می کنم، با اشکهایی که بی وقفه می بارند،

دوستت دارم می گویم !

تو گریه می کنی! دیر است ! برای گریستن تو حتی دیر است!

شقیقه را نشانه گرفتم!

کاش می بوسیدمت ! دیر است ! چشمان مبهوت تو یادم هست !

1،2،3...

اماعاقبت سرم را از فکر تو خالی کردم !

درست شقیقه ام را زدم!! ...



 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 19 Sep 2007 ساعت 8:39 موضوع | لینک ثابت


عشق را دوست دارم!!
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
-----------------------------------------------
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
-------------------------------------------
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
----------------------------------------------
 
 
دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه


گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

=======================

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو

=======================

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز

=======================

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي

=======================

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

=======================

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم

=======================

آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و كهكشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاكي از وجود پروردگار يكتاست، پس از او اطاعت مي كنيم، چون او معين كرده كه مرگ آغاز جاودانه هاست.

=======================
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم

=====================

خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زند

======================

هزار دستگاه ريو، صد دستگاه آپارتمان، هزار سكه طلا و ميلياردها ريال اسكناس دو هزارتوماني فداي يه تار موي گلي مثل تو

======================

هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند


بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم

=======================

خوشبختي مثل يه پروانه است . وقتي دنبالش مي‌دوي پرواز مي‌كنه اما وقتي وايسي مياد رو سرت ميشينه


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 15 Sep 2007 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت


این دیوانگست ...

که از همه ی گلهای رز تنها به خاطر این که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم .
 
این دیوانگیست ...
که همه ی رویا های خود را تنها به خاطر اینکه یکی از انها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.
 
این دیوانگیست ...
که امیدخود را به همه چیز از دست بدهیم ،به خاطر اینکه در زندگی با شکست مواجه شده ایم.
 
این دیوانگیست ...
که از تلاش و کوشش دست بکشیم به خاطر اینکه یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است.
 
این دیوانگیست...
که همه دستهایی را که برای دوستی به سویمان دراز می شوند را به خاطر اینکه یکی از
 
دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم.
 
این دیوانگست
 که هیچ عشقی را باور نکنیم ، به خاطر اینکه در یکی از انها به ما خیانت شده است ...
 
این دیوانگیست ...
که همه ی شانس هارا لگد مال کنیم به خاطر اینکه در یکی از تلاشهایمان نا کام مانده ایم ..
 
 
این دیوانگیست ... 
 
به امید  اینکه در مسیر خود هرگز دچاراین دیوانگی ها نشویم... 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 15 Sep 2007 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت


من سوالی دارم

 
 
 
من سوالی دارم
             از خداوند رحیم و رحمان
هیچ تو می دانی
             عشق کجاست
زیر آغوش کدام جنس به رقص مشغول است ؟؟؟
 
هیچ می دانی
         شهوت خشک علف آتش بود
                                 و شقایق
                                گرچه تر بود بسوخت
 
من سوالم این است
                تو لب سرخ زنی تشنه به عشق بوسیدی ؟؟؟
یا نگاه شرب آلوده کنیزی عریان
                                  فهمیدی ؟؟؟
تو به اندام کسی دست زدی
                          شق باشد ؟؟؟
ناز کردی گیس او
طعم سینه 
      سینه ی مروارید فام
                    نوشیدی  ؟؟؟
 
کاش من برگ بودم
یا درخت یا برکه
             هرچه بودم جز این
 
آدمی دشوار است
                    نیست اینک بسیار
چند تعداد که هست در خواب است


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 15 Sep 2007 ساعت 9:19 موضوع | لینک ثابت


دانشگاه یعنی چه؟

 
 
بعضی ها فکر می کنند ...
دانشگاه یعنی  مردهایی سوار بر اسب سفید
دانشگاه یعنی بنگاه قلبهای تنها
 
اما شاید...
دانشگاه یعنی اول اس ام اس ...کم کم زنگ ...آخرش ، پخش بلتوث شما با آهنگ!
دانشگاه یعنی محلی برای نزاع ...نزاعی برای بقا...بقایی برای بشر
 
بعضی ها فکر می کنند...
دانشگاه یعنی محل تدریس پروفسور بالتازار
دانشگاه یعنی جای گشاده یک قیف
 
اما شاید...
دانشگاه یعنی یک تخته یعنی یک میز... که زیرش چسبیدست تکه دماغی نچندان ریز
دانشگاه یعنی دو قیف به هم چسبیده... یعنی سرش تنگو تهش تنگ ...وسط باشد گشاد همچون مایه ی ننگ
 
 
بعضی ها فکر می کنند...
دانشگاه یعنی علم بهتر است از ثروت
دانشگاه یعنی تخصص در دروس تحصیلی بی عشق مدرک
 
اما شاید...
دانشگاه یعنی علم بهتر است با ثروت!
دانشگاه یعنی آخرش هر مدرکی ضمیمه اش آمار بچه های جنس مخالف تر  
 
 
بعضی ها فکر می کنند...
دانشگاه یعنی تفکر...یعنی انتخاب...یعنی حرکت
دانشگاه یعنی میتینگ... فعالیت...گاها حتی اعتراض
 
اما شاید...
دانشگاه یعنی جایی که دیگر در آن ، خطر فکر کردن هیچوقت تهدیدمان نخواهد کرد
دانشگاه یعنی صفحه ای شطرنجی...که تو باید در آن... مهره ی خوبی باشی!
 
بعضی ها فکر می کنند...
دانشگاه یعنی ژتون... یعنی غذا... یعنی خواب
دانشگاه یعنی سایت ...یعنی نظام آموزشی از نوعه اعلا
 
اما شاید...
دانشگاه یعنی محل طبخ دسته جمعیه چند مرغه مادر*
دانشگاه یعنی ...شاید فقط یعنی ... پشت آن پنجاهی یک وقت نماند خالی!


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 15 Sep 2007 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت


شعري براي تو

مي دانم عشقي اينچنين کامل ،روزي خاتمه مي پذيرد

و بايد وداع کرد

خداحافظ ،غمناکترين واژه ايست که خواهم شنيد

و خداحافظ يعني براي آخرين بار تو را در بر خواهم گرفت

روزي اين واژه را خواهي گفت و من نيز خواهم گريست

قلبم خواهد شکست هنگاميکه از تو اين واژه را بشنوم

چون تو به من عشق بخشيدي

تنها وعده اين بود ،که مرا دوست داري

چيزي اينچنين استوار روزيمي دانم عشقي اينچنين کامل ،روزي خاتمه مي پذيرد

و بايد وداع کرد

خداحافظ ،غمناکترين واژه ايست که خواهم شنيد

و خداحافظ يعني براي آخرين بار تو را در بر خواهم گرفت

روزي اين واژه را خواهي گفت و من نيز خواهم گريست

قلبم خواهد شکست هنگاميکه از تو اين واژه را بشنوم

چون تو به من عشق بخشيدي

تنها وعده اين بود ،که مرا دوست داري

چيزي اينچنين استوار روزي خواهد رفت

و بايد وداع کرد

اما اين عشقي که به من بخشيدي

براي هميشه زنده خواهد ماند

تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم

ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي

و براي هميشه دوستت خواهم داشت

و در کنارت مي مانم

همچو فانوسي در تاريکترين شبها

بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد

و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود

خواهد رفت

و بايد وداع کرد

اما اين عشقي که به من بخشيدي

براي هميشه زنده خواهد ماند

تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم

ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي

و براي هميشه دوستت خواهم داشت

و در کنارت مي مانم

همچو فانوسي در تاريکترين شبها

بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد

و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 15 Sep 2007 ساعت 9:14 موضوع | لینک ثابت


ديگر نکنم از روي ناداني

قرباني عشق او غرورم را

شايد که چو بگذرم از او يابم

آن گمشده شادي و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستي داد

آنکس که مرا اميد و شادي بود

هر جا که نشست بي تأمل گفت

" او يک زن ساده لوح عادي بود "

ميسوزم از اين دورويي و نيرنگ

يکرنگي کودکانه ميخواهم

اي مرگ از آن لبان خاموشت

يک بوسه جاودانه مي خواهم

رو ؛ پيش زني ببر غرورت را

کو عشق تو را به هيچ نشمارد

آن پيکر داغ و دردمندت را

با مهر روي سينه نفشارد

عشقي که تو را نثاره کردم

در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

شورنده تر آذري نخواهي يافت

در جستجوي تو و نگاه تو

ديگر ندود نگاه بي تابم

انديشه آن دو چشم رٍٍويايي

هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

ديگر به هواي لحظه اي ديدار

دنبال تو در بدر نميگردم

دنبال تو اي اميد بي حاصل

ديوانه و بي خبر نمي گردم

اي زن که دلي پر از صفا داري

از مرد وفا مجو؛ مجو ؛ هرگز

او معني عشق نمي داند

راز دل خود به او مگو هرگز

فروغ فرخزاد
 
تو را با دیگری دیدم گرم گرفته بودی

با او آهسته می رفتی سراپا محو او بودی

صدایت کردم به من چو بیگانه نگاه کردی

شکستی عهد دیرینه گناه کردی

چه شبها که من تنها به یاد تو سحر کردم

چه عمری که بیهوده با تو هدر کردم

تو عمرم را تباه کردی گناه کردی

گناه کردی
گناه کردی
گناه کردی
 
من گرفتار سنگيني سكوتي هستم كه گويا قبل از هر فريادي لازم است

من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت ، در تهاجم با زمان آتش زدم، كُشتم

من بهار عشق را ديدم اما باور نكردم، يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم.

من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم ، تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم

من به عشق منتظر بودن ، همه صبر و قرارم رفت... بهارم رفت...عشقم مُرد...يارم رفت


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 15 Sep 2007 ساعت 8:57 موضوع | لینک ثابت


چه با گذشتی که از من هم گذشتی



دست بلند كردم و سويش نگاه ديده پر از اشك و دلم پر ز آه


خواستم اورا كه بگويم منم بغض گرفت راه سخن گفتنم


اشك از آن چشم ترم شد روان آه دمادم زد و كردم فغان


كرد خدا بر من بيچاره آه تو چه ستم ديده اي اي بي گناه


گفتمش اي بار خدايا تو هم گريه كني چون شنوي قصه ام


صبر نماند و دگر از جا شدم راز دلم گفتم و رسوا شدم


پيش همه خلق شدم زرد روي او كه مرا برد ز رخ آبروي


او كه دلم هيچ ز يادش نبرد رفت و غمش را به دل من سپرد


لحظه ي ديدار كه پايان رسيد روز فراق و غم هجران رسيد


روز وداع لحظه ي مرگ من است فصل خزان زردي برگ من است


گرچه شدم پرپر اين عشق پاك باز تو در قلب مني زير خاك

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 13 Sep 2007 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


عاشق                           عاشق تر
نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@   نبودش @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل
از
ت


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 13 Sep 2007 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت


شناخت

کودک نجوا کرد:خدایا با من صحبت کن و یک چکاوک
در

چمنزار آواز خواند ولی کودک نشنید

پس کودک فریاد زد:خدایا با من صحبت کن!و آذرخش

در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد

کودک فریاد زد :خدایا یک معجزه به من نشان بده

و یک زندگی متولد شد ولی کودک نفهمید

کودک در نا امیدی گریه کرد و گفت: خدایا مرا

لمس کن و بگذار تو را

بشناسم،پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد

ولی کودک بالهای پروانه را

شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از

آنجا دور شد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 13 Sep 2007 ساعت 13:35 موضوع | لینک ثابت


شعري براي تو
 
امشب شعري خواهم نوشت

شعري كه نام تو را كه

«با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو رفته اي»

تكرار كند

خوابي كه اين روزها همراه تو شده است

همان خوابي كه سرودي كرده بودي

«پر طبل تر از حیات»

خواب خود را

با فصلها در میان نهاده ي

«با فصلی که در می گذشت؛»

من در انتظار فصل سردي ام كه درونم جريان دارد

به جستجوي آن فصل بودم

تو

خواب خویشتن را

«با برفها در میان نهادي

با برفی که می نشست؛»

من به پاييزي بي بهار متصلش كردم

«تو خوابت را

رازی کردي»

و من راز خواب تو را از بامداد خواستم

من خواب تو را

فرياد زدم

«چنان چون سنگی

که به دریاچه ئی

و بودا

که به نیروانا.»

آن چه ماند حسرتي بود

از نامي كه

بروي سنگي ساده حك شده بود
 
 
براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 13 Sep 2007 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت


>