گل سرخ : عشق آتشین مرا بپذیر
غنچه گل : برای نخستین بارقلبم به خاطر تو لرزید
گل میخک : قلبم را به تو تقدیم میکنم
گل شقایق : زندگیم فقط به خاطر عشق توست
گل بنفشه : همیشه به یاد من باش
گل اطلسی : نمیدانم مرا دوست داری یا نه
گل محمدی : ترا از صمیم قلب می پرستم
گل شب بو : در شب مهتاب ، رویت را می بوسم
گل همیشه بهار : عشق تو برای همیشه در قلب من رخنه کرده
گل داوودی : از صدای دلپزیر تو لذت می برم
گل اشرفی : این هدیه را از من بپذیر
گل اقاقیا سفید : عشق پاک ، نتیجه ازدواج و خوشبختی
گل میمون : یک بوسه می خواهم نه بیشتر
گل یخ : از عشق تو نا امیدم
گل تاج خروس : از دوریت سرگردان شده ام
گل لادن : گاهی از من یاد کن
گل سفید : میسوزم و میسازم
گل مینا : بی وفا بدلداده ی خود رحم نکردی
گل کامیلیا : فداکاری در راه عشق خوشبختی می آورد
گل زرد : از تو بیزارم
گل نسترن : شهرت را بر عشق رجحان دادی
گل ساعتی : در واپسین دم زندگی ، خوشبختی تو را می خواهم
گل پژمرده : افسوس که بهای عشقت را ناچیز پنداشتی
گل مریم : به پاکدامنی تو دورود می فرستم
گل کوکب : چرا بیهوده قلبم را افسرده می سازی
گل رازقی : شفا و بهبودی تو را آرزو دارم
گل لاله : تو که دل من را غم زده می خواهی ، این من و این دل
دردمند من
گل سنبل : تو به منزله باغ پر گلی هستیکه دلدادگان را از تو نتیجه ای نیست
گل بیدمشک : اگر می سوزم و خاکستر میشوم ، گناه از بخت
نامساعد من است ؛ ترا می بخشم
گل رازیانه : هرچند درکنارم نیستی ولی نگاهت در تنهایی مونس
من است
گل ناز : ناز و دلبری جامه ایست که به قامت تو دوخته اند
گل یاسمن : دستی است که دامن دلدار می گیرد و زبانی است
که تمنا میکند
گل یاس : از من نخواه که جز راستی سخن گویم ، من شیفته تو
هستم
گل چای : بختم بیدار و طالعم میمون است
گل هرزه : حساس و موشکافم و بر عشق گذشته حسرت می
خورم
گل حنا : بیشتر از این دیگر فریب تو را نمی خورم
گل شیپوری : به تو اطمینان میدهم که جنجال حسودان در عش ما
اثری نخواهد کرد
گل مروارید : این آواز حزین دلداده ایست که برای آخرین بار سخن
می گوید
گل سوری : عزیزم با من مهربان تر از گذشته باش
گل عباسی : تو مایه امید و سرچشمه آرزوهای منی
گل شمعدانی : عشق لازمه زندگی است و بدون عشق نمی توان
زنده بود
گل نرگس : خود را این همه سزاوارعتاب نمی بینم ، دلم از نا
مهربانی های تو به ستوه آمده است
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 6 Oct 2007 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 6 Oct 2007 ساعت 12:19 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 6 Oct 2007 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت
سلام ای بی وفا ای بی ترحم
سلام ای خنجر حرفهای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه میدم با سطر قرمز
آخه اینبار شده من با تو هرگز!
نمی خوام حالتو حتی بدونم
تعجب میکنی؟! آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت٬ یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه میمرد
که ذکر نامتو بی جون نمیبرد
همونم که میگفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
تعجب میکنی؟! آره عجیبه
میخوام دورشم ازت٬ خیلی غریبه؟!
خیال کردی همیشه زیر پاتم؟
با این نا مردمیت بازم باهاتم؟!!!!
برات کافی نبود حتی جوونیم
تموم شد٬ آره گم شد مهربونیم
دیگه بسه برام هرچی کشیدم
فریبی بود که من از تو ندیدم؟!
دروغی هست نگفته مونده باشه؟
کسی هست تو خیال تو نباشه؟
عجب٬ حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک کلام عاشقونه
دریغ از یک سلام بی بهونه
نه٬ نفرینت چرا؟! این رسم ما نیست
اگرچه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات تو هم شد؟
چیه؟ توهین به ذات محترم شد؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
که عشق ما رسید به سد هرگز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 2 Oct 2007 ساعت 10:20 موضوع | لینک ثابت
اگر زندگی موهبت است بپذيرش
اگر زندگی زيبايی است، تحسينش کنيد.
اگر زندگی اندوه است، با آن روبه رو شويد.
اگر زندگی تکاپوست، به آن تن در دهيد.
اگر زندگی شادکامی است، با آن نغمه سر دهيد.
اگر زندگی تعهد است، به آن وفا کنيد.
اگر زندگی مصيبت است، بر آن غلبه کنيد.
اگر زندگی گرفتاری است، تحملش کنيد.
اگر زندگی راز است، کشفش کنيد.
اگر زندگی لذت است، از آن بهر ببريد.
اگر زندگی اميد است، آرزويش کنيد.
اگر زندگی سفر است، به پايانش برسانيد.
اگر زندگی مسئله است، حلش کنيد .
اگر زندگی هدف است ، به دستش آوريد.
اگر زندگی بازی است، با آن بازی کنيد.
اگر زندگی نبرد است، جرأت مقابله با آن را داشته باشيد.
زندگی زیباست بابا . حالشو ببریییییییین
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 2 Oct 2007 ساعت 10:17 موضوع | لینک ثابت
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از انوار نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچون روزان دگر
سایه ای ز امروزها . دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای نور
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
می خزند آرام روی دفترم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 2 Oct 2007 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت
عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست .
______________________________
پرسيدم چرا دوستم داري؟ توي چشمام نگاه كرد وهيچي نگفت گفتم شايد واقعا دوستم نداره؟ وقتي رفت فهميدم دوست داشتن دل ميخواد نه دليل
___________________________-
.نذاري فاصله ها ، تو هجوم سايه ها ، ميون غريبه ها ، نذاري تو جاده ها تو رو از من بگيرن ، تو خودت خوب مي دوني ، توي راه زندگيم ، دلخوشم به بودنت ، پس نكني يه كاري تا فرق نكنه چه بودنت ، نبودنت.
____________________________
.آن شب هستي را چه جلوه ها بود تو بودي دنيا به کام ما بود عشقت با جان من آشنا بود عشقت لاله صفت لب بر خنده گشود مه چون چهره ي تو رويايي.
_________________________
.ملاحظه ي حال ديگران را ميکني ، کسي را که دوست داري بيشتر ملاحظه کن. راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و ارامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار.! راز عشق در آن است که حقيقت اصلي عشق (يعني تفکر) را از ياد نبريد
___________________________
لا لالالا نخواب دنيا خسيسه واسه كم آدمي خوب مي نويسه يكي لبهاش تو خوابم غرق خنده است يكي پلكاش تو خوابم خيسه خيسه لا لالالا نخواب عاشق يه سيبه هميشه سرخ و تب دار و غريبه تا اون بالاست رسيده است ولي تنهاست پايين هم كه مي افته بي نصيبه.
___________________________________-
.روياي با تو بودن را نمي توان نوشت نمي توان گفت و حتي نمي توان سرود.با تو بودن قصه شيريني است به وسعت تلخي تنهايي و داشتن تو فانوسي به روشنايي هر چه تاريکي در نداشتند و ..... ومن همچون غربت زداي در آغوش بيکران درياي بي کسي به انتظار ساحل نگاهت مي نشينم و ميمانم تا ابد و تا وقتي که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشويد بانوي دريايي من .
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 2 Oct 2007 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت
اخر جاده ها کي به پايان ميرسد ؟ عشق من و تو کي به سامان مي رسد؟؟ دردهاي
قلب من کي به پايان ميرسد؟ انتظار هر شبم کي به پايان ميرسد؟ چشم هاي من
اينک حال گريه دارد شب را در خيالش تا سپيده مي بارد دستهاي من تاب ان ندارد تا
بگيرد خاطرات روزهاي رفته بر باد سايه ام در ميان خاک و باد مي برد جسم مرا در
گردباد.
_____________________________-
کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري
سرودم . آن هنگام زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي
ريختم اشک مي شد و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم تا شايد جاده اي دور . هنوز
بوي خوب بهار را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد که مرهمي باشد براي
دلم . بيا و از کنار پنجره دلم عبور کن تويي که در ذهن خسته هميشه بهاري.
_____________________________
.تو مثل راز بهاري ومن رنگ زمستانم جگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم
____________________________--
.نذاري فاصله ها ، تو هجوم سايه ها ، ميون غريبه ها ، نذاري توجاده ها تورو از من
بگيرن ، تو خودت خوب مي دوني ، توي راه زندگيم ، دلخوشم به بودنت ، پس نكني يه
كاري تا فرق نكنه چه بودنت ، نبودنت.
_______________________________
سلام آهنگ هر سازم سلام اي زندگي سازم تمام هستي ام را من به چشماي تو
مي بازم چشات همرنگ خورشيده قشنگه صبح اميده ميون اين همه گلها چشام
تنها تو را ديده تو عطر رازقي هستي تو شوق عاشقي هستي نجابت از تو مي باره تو
مثل زندگي هستي به اميد سلام عشق هميشه از تو ميخوانم توي تبعيد و تنهايي به
ياد تو که مي مانم .
____________________________
.از تو بهترين روز ديدن تو بهترين حرف گفتن ازتو زندگي هستي و بودن يعني
خواستن،خواستن تو بهترين خاطره از تو يادگار عمر من تو دورترين راه واسه ي من
کمترين فاصله از تو پرسيدي از عشق اول فقط از رو بچگي بود چي بگم از عشق دوم
اونم از رو سادگي بود دلم عادت قريبي به هواي عاشقي داشت عشق سوم اومد.
________________________
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 2 Oct 2007 ساعت 10:13 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 2 Oct 2007 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت
دستم رو ميندازم دور گردنش
صندلي ایی که بارها اشکهام بر رويش چکه کرده
به ديوار سلام مي کنم
و گاه که بي هوا بهش مي خورم
ازش دلجويي مي کنم
- ببخشيد آقاي ديوار
چپ ... راست
چپ ... راست
اما غم مرا هم به رقص وا داشته !
اشک هايم را مي خورم
و باز با صندلي مي رقصم
من خوشبختم
چون غم دارم
با غم هايم مي رقصم ...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 2 Oct 2007 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت
من نمیدانم کیم . . .
هیچکس ؟
بدنبال . . . ؟
شاید هیچ چیز از جنس هیچ کس . . .
شاید دنبال خودم می گردم در دنیای دگران . . .
هیچمو در پی هیچ همه عمر ، چو غمی در پی اشک و دلی در پی آه . . .
چیستم ؟ هیچکسی در پی شاید هیچ
باید گشت
شاید دید
در گذر ظلمت این دیر گذر کرده ز دور شاید آواز دلی می آید
شایدم نعره فریاد غمی میشنوم از آهی
شایدم داغ دلم تازه شده . . .
همین دانم که روزی آمدم روزی روان ، خواهم کشید جسم خود از این تن
فرسوده بی روح پر دردم به رویای حقیقت بار انسانهای نا باور .
من نه فرشته ام و از جنس آسمون ، و نه به قول اون نویسنده معروف یک
کلوخ تیپا خورده ، من فقط یه آدمم ، یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی
زیادی حساسه و گاهی هم زیادی مغرور ، آدمی که دوست داره همه رو
دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدمای دیگه گاهی
این چیزا رو حس نمی کنن افسوس که دردتو هيچکس نميفهمه نميتوني به
کسي بگي مثل يه بغض بايد تا دم مرگ تو گلوت نگه داري هيچکس نمي
دونه چي ميگي به جز بعضي ها ......
نمیدانی
که انسان بودن وماندن چه دشوارست
چه رنجی میکشد آن کس
که انسان است
و ازاحساس سرشاراست....
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن
، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن ، و فهم و ادب و ایمان چاشنی
صداقت کلامشون باشه .
(( ای کاش می توانستیم ادراکمان را از نگاهها بالا ببریم زیرا در هر نگاهی
هزاران جمله نهفته است که ما از آنها بی خبریم . ))
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 2 Oct 2007 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 1 Oct 2007 ساعت 9:34 موضوع | لینک ثابت
گفته بودم عشق يعني هورم نفس داغِ داغ
عشق يعني بوييدن گل از لاي در باغ
مي گويم عشق يعني سوز درد سرد سرد
عشق يعني دلي بي كينه اما پر ز درد
گفته بودم عشق يعني التهاب التماس
عشق يعني مرواريد يه قطعه الماس
مي گويم عشق يعني حقارت در التماس
عشق يعني ذغال، ني مرواريد و الماس
گفته بودم عشق يعني زلالي رود وجود
عشق يعني به درگاه يار به سجود
مي گويم عشق يعني دفن خود در وجود
عشق يعني به درگاه خالي به سجود
گفته بودم عشق يعني مستي از جام نگاه دوست
عشق يعني پستي رانده شدن از در دوست
مي گويم عشق يعني پيمانه ات بشكسته به دست دوست
عشق يعني سراب رسيدن تا در دوست
گفته بودم عشق يعني صداي تيشه فرهاد
عشق يعني مجنون از ليلي به فرياد
مي گويم عشق يعني تيشه زدن بر دست فرهاد
عشق يعني ليلي به بر دگر يار ،مجنون به فرياد
گفته بودم عشق يعني گداختن در انتظار
عشق يعني خطر كردن با اختيار
مي گويم عشق يعني سوزش سردي ديدار
عشق يعني خطا كردن بي اختيار
گفته بودم عشق يعني ديدن خنده يار
عشق يعني سيل اشك ،بي اختيار
مي گويم عشق يعني حسرت در ديدن يار
عشق يعني سيل اشك ويار بي عار
گفته بودم عشق يعني بودن لب روي لب
عشق يعني صبر لبالب
مي گويم عشق يعني فشار دندان روي دست
عشق يعني فرود از بالا به پست
گفته بودم عشق يعني شرمساري ايوب
عشق يعني يوسف واسه يعقوب
مي گويم عشق يعني سنگ و رمي جمرات
عشق يعني بنده شدن بر مي و مسكرات
گفته بودم عشق يعني دوست داشتن بي انتها
عشق يعني ايستادن و سوختن تا انتها
مي گويم عشق يعني حماقت در دوستي بي ريا
عشق يعني ايستادن و سوختن ،تنهاي تنها
گفته بودم عشق يعني رنگ سرخ شقايق
عشق يعني پارو واسه قايق
مي گويم عشق يعني جان دادن يك گل زيبا
عشق يعني حقيري در بزرگي تا ناكجا
گفته بودم عشق يعني ترنم زيباي بارون
عشق يعني نفير صداي كارون
مي گويم عشق يعني سيل ويران گر
عشق يعني دلت به دست ياري سوداگر
گفته بودم عشق يعني همه زيبايي ديدن
عشق يعني خود نديدن ،يار ديدن
مي گويم عشق يعني زنگار بر رخ زيبايي و مدارا
عشق يعني نه خود ديدن و نه يار ديدن ،تو را
گفته بودم عشق يعني رنگين كمان را يك رنگ ديدن
عشق يعني بر عاشقي دم مسيحا دميدن
مي گويم عشق يعني يكرنگي را رنگ رنگ ديدن
عشق يعني بر دلت دم مرگ ،پي از پي دميدن
گفته بودم عشق يعني رنگ آبي آسمون
عشق يعني وسعت دريا مث مهربون
مي گويم عشق يعني رنگ آبي آسمون
عشق يعني وسعت دريا مث مهربون
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 1 Oct 2007 ساعت 9:26 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 1 Oct 2007 ساعت 9:8 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 1 Oct 2007 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 1 Oct 2007 ساعت 8:33 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 30 Sep 2007 ساعت 8:53 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 30 Sep 2007 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت
با اجازه تو!
جای خالی ات را به انتشار بوی شاخه گلی هدیه کرده ام
بدون تو اینجا قلبم ته مانده آرزوهایش را بدرقه می کند
و نا امیدانه نفسهای گرمت را به روی
کاغذ مقابلش حک می کند و بعد؛
به اجاق خاموش خاطرات پرتاب می کند
از تو چه پنهان دوباره بغض کرده ام؛
باید وضو بگیرم؛
از بس اذان چشمهای تو را نشنیده ام
تمام نمازهای نگاهم قضا شده است
حس غریبی دارم
مثل همه روزهای بارانی در دلم غوغاست؛
کاش می دانستم چرا اینهمه باران را دوست دارم ؛
حتی حالا که برایم یاد آور یک حادثه شوم است!
صدای باران به وجدم می آورد؛
از همیشه عاشقترم ؛
بوی خاک باران خورده که می آید
عطر سحرانگیز آغوشی برایم تداعی می شود
که از گهواره کودکی ها هم امن تر بود
ولرزش عاشقانه دستانی را به یاد می آورم
که هنرمندانه با همان ظرافتی که بر ساز می نشست
ترسها وتردید ها را از دلم می زدود و غرق تمنایم می کرد!
می دانی مهربان ؛
می دانی چند روز بارانی آمده ورفته ومن به دوریت دچارم ؟
می دانی دستهایم را چند بار غسل تعمید داده ام
در سیل داغ اشکها تا لایق پاکی دستهایت شوند
ولی هنوز توبه شان را نپذیرفته ای وباز نگشته ای
به التماس درد مندانه ام ؟
می دانی چه حالی دارم بی تو ؟
می دانی چه ناگزیرم اینجا؟
می دانی جسمی که آنهمه مدارایش میکردی
وزیباییش را می ستودی چه بر سرش آمده
وتو حتی نیستی که ببینی ؟
چشمهایی که طاقت دیدن باریدنشان را نداشتی
تا صبح مثل ابر بهاری باریدند
و کبوتر دلم بهانه لحظه دیدار تو را می گرفت...
تا صبح تمام لحظه ها رو شماردم
که مبادا سکوت شب قدرت فریاد رو از من بگیرد
اما خدا می داند که چقدر دلم می خواست در کنار من بودی
دستهایم رامیگرفتی و از چشمهایم حرف دلم را میخواندی ...
برای پیدا کردنت در غبار بی امان زمان جستجو کردم
و برای بدست آوردنت ایستادگی را آموختم
خود می دانی که هرگز به قصه شاه پریان اعتقاد نداشتم
وهرگز روزی را انتظار نمی کشم که او
مرا با اسب سفید خویش نجات دهد
وهمینطور خود را دلداده ای خسته از عشق نیز نمی دانم
بیا پای در ره نهیم...
پاهایت را با کفشهایی که فرسودگی ازآنان بدور باشند
خواهم پوشاند و دلم می خواهد راهیشان کنم
تا راه رفته را به انتها برسانند ٫
راهی را که خود نیز بدون مخالفت و بدون تجربه آغاز کردم
و همچنان ادامه می دهم بگو شهر عاشقان کجاست ؟
خانه خویش ؟ جایی که عشق ها جاودانه می باشند؟
ا ز ساکنانش برایم سخن بگو ...
اما می ترسم اگر به زبان بیاوری :
" شهرعاشقان و جود ندارد"
بگو خود نیز کیستم ؟
عاشقی چشم دوخته به آینده؟
اما می دانم تا جایی که جان در بدن دارم شوم پناهگاه تو
تو را من حس می کنم ٫ می گویم ٫ می خوانم ٫ و دوست می دارم
انتهای این جاده های طولانی و پر پیچ و خم را من نیز نمی دانم
اما خواستارهمراهیه همسفری همچون تو میباشم...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 30 Sep 2007 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت
دست نیافتنی، دست نیافتنی، دست نیافتنی
شاید اگه دست یافتنی بودی هیچوقت عاشقت نبودم و دوستت نداشتم.
هر بار که یک دری رو پیدا میکنم برای ارتباط خیلی خوشحال میشم.
ولی خیلی خوشحالترم از اینکه این درها رو بستی پشت سر هم بدون اینکه من رو بشناسی.
میترسم واسه همیشه دست نیافتنی باشی. خسته شدم ولی میدونم دری هست واسه وارد شدن.
اینقدر دوست داشتنی شدی که دیگه وقتشه دستیافتنی بشی.
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 30 Sep 2007 ساعت 8:32 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

قرار نیست "من" "او" شوم قرار نیست او من شود
هر کس باید خودش بماند تا همدیگری ممکن گردد.
تجربه های عاشقانه نه استحاله است، نه از خود بیگانگی، نه فراموشی.
نه "های" دارد و نه "هوی". بهانه ای است برای پی بردن به خود خویش.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY