تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

ببين که مي کشد دلم هميشه انتظار تو
 
و آه مي کشم تو را ، خوشا دمي کنار تو
 
ببين چگونه لحظه ها سياه و سردو بي صدا
 
عبور مي کنند و من هميشه بي قرار تو
 
شبي به خواب ديدمت. الهه سعادتم.
 
که من نشسته ام چه خوش به زير سايه سار تو
 
سروده ام دو شعر، شعري از بلور و نور
 
يکي در انتظار تو ، يکي به افتخار تو
 **********************
وقتي    که   صداي   آسماني   تو
 
  در   خاموشي    شبهاي    تو  
 
طنين   مي افکند    تو اي    
 
نغمه پردازگشوده بال       
 
آسمان تنهايي من        
 
خبر نداري که         
 
من چشم در        
  
راه تو             
 
 دارم               


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 17 Oct 2007 ساعت 8:22 موضوع | لینک ثابت


اگر به خاطر زيبايي ، دوست ام ميداري دوستم مدار!
 
 خورشيدرا دوست بدار با گيسوان زرينش .
 
 اگر به خاطر جواني دوستم ميداري دوستم مدار!
 
 به بهار عشق بورز كه هر ساله جوان است.
 
 اگر به خاطر دارايي دوستم مي داري دوستم مدار!
 
 پري دريايي را دوست بدار كه مرواريد و ياقوت ، بسيار دارد.
 
 اگر دوستم مي داري به خاطر عشق پس هر آينه دوستم بدار!
 
 دوستم بدار هماره من هماره عاشق ات خواهم بود
 
**********


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 17 Oct 2007 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت


مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم
به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم
چه سود از مهرورزیدن چه حاصل از وفاکردن
مرالایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
 
اگه میخوایی دوستت داشته باشم این نقطه ها رو دنبال کن
.
.
.
.
.
.
دیدی گفتم کمبود محبت داری جیگر!!!
 
عزیزم هر کسی غیر من بهت میگه "دوست دارم" باور نکن !!! اخه رویا تو تنها کسی هستی که می پرستم ... مریم من واقعا واست میمیرم ... میدونی چیه زهرا ؟ اصلا زندگیم بدون تو فایده نداره !!! خدا شاهده سیمین شبها از عشقت خواب ندارم !!! مامانم میگه فکر ناهید دیوونه ات کرده !!! هر چی بهش میگم من غیر از سپیده کسی رو نمی خوام باورش نمیشه !!! تو بگو عاطفه جونم باید چی کار کنم ؟!!
 
چنین گفت زرتشت اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن ... اگر کسی را دوست داری خردش نکن ... اگر دستی را گرفتی رهایش نکن ... مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستان با زمین کرد زندگی با دلت نکند ...
 
تو یک دونه ای اگه ۲ تا بودی میذاشتمت رو چشمام ... حالا که یک دونه ای میذارمت تو قلبم ...
 
اگه بیکاری... اگه حوصله ات سر رفته ... اگه دوست داری کاری بکنی و نمی دونی چیکار کنی ............ . مربا بده بابا ........!!!
 
نگاهی اشنا به یاس کردم ... تو را در برگ گل احساس کردم ...در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقی را پاس کردم ...!!!
 
دیشب خواستم واسه ی دل خودم فال بگیرم ... وقتی فالنامه رو باز کردم ... چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت... تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست ....!!!
 
بیا "قایم باشک" بازی کنیم و در پی یکدیگر بگردیم ... اگر در دلم پنهان شوی ... یافتنت برایم دشوار نیست ... ولی اگر در لاک خویش پنهان شوی ... تلاش دیگران برای یافتنت بیهوده خواهد بود ... !!!
 
می تونی تصور کنی با هم لب دریا نشستیم ؟ می تونی تصور کنی که با هم به یک سفر طولانی میریم از جنگل تا دریا می تونی تصور کنی که تو یه شب بارونی شونه به شونه با هم قدم می زنیم ... اما همه ی اینا رو هم که بتونی تصور کنی ... نمی تونی تصور کنی که اشپزی با "تک ماکارون"چقدر راحته !!
 
تو گلی عین گلهای قشنگ قالی ............ تو به ظرافت تار و پود فرشهای زیبای ایرانی ........اصلا خود فرش پاتریسی .......... همونی که یه تختش کمه ...!!!!!
 
دانشجو اگر عاشق شود ..بی پرده مشروط می شود ..چیزی مانند حذف ترم .. با عشق ممکن میشود!!
 
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی شیطان تو را به بهشت بازگرداند
 
عشق فراموش کردنی نیست بلکه بخشیدنی است ... عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است  ... عشق دیدنی نیست بلکه احساس کردنی است ... عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست ... بلکه عشق صبر داشتن و ادامه دادن است ...
 
به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم گفت دستانش گرمی مرا ندارند ... به اسمان گفتم پاکی ات را به من بده گفت چشمانش پاکی مرا ندارند ... از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت قلب تو به اندازه ی اقیانوس است ...و ارامشت نیز در مقابل دستان گرمت پاکی نگاهت و بزرگی و ارامش قلبت چیزی ندارم به تو تقدیم کنم جز قلبی که به عشق تو می تپد ....
 
بچه ها به ۵ دلیل دوست داشتنی هستند : ۱- گریه می کنند چون گریه کلید بهشته . ۲ - قهر که می کنند زود اشتی می کنند چون کینه ندارند . ۳- چیزی که می سازند زود خراب می کنند چون به دنیا دلبستگی ندارند . ۴- با خاک بازی می کنند چون تکبر ندارند . ۵- خوراکی که دارند زود می خورند و برای فردا نگه نمی دارند چون ارزوهای دراز ندارند ...
 
کاشکی مانیتورت بودم همیشه رخ به رخت بودم ... کاشکی کیبوردت بودم تا همیشه زیر انگشتات بودم ...کاشکی هدفونت بودم که همیشه در گوشت بودم ...کاشکی موست بودم که همیشه تو مشتت بودم ...کاشکی پسوردت بودم که همیشه توی فکرت بودم .... !!!
 
اگر دبیر ریاضی بودم ثابت می کردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذرد ...اگر دبیر شیمی بودم اسمت رو در قلبم پخش می کردم تا محلول با محبت شود ... اگر دبیر دینی بودم می دونستم که بعد از خدا تو رو می پرستم ... اگر دبیر جغرافی بودم می دونستم که خوش اب و هواترین منطقه اغوش گرم توست ... اگر دبیر زبان بودم با زبان بی زبانی می گفتم I LOVE YOU...
 
یه روز یه جوجه اکس می خوره ... میگه : جیکس .... جیکس .... !!!
 
دقت کردی همه ی چیزای خوب خانم اند : خورشید خانم .... مهتاب خانم ... پروانه خانم ... و همه ی چیزای بد آقا هستن ... !! ... اقا دزده ... اقا سگه ... اقا گرگه ... !!!
 
گفتمش دل می خری ؟ پرسید چند ؟ ... گفتمش دل مال تو ...تنها بخند ... خنده کرد و دل ز دستانم ربود ... تا به خود باز امدم او رفته بود ...دل ز دستش روی خاک افتاده بود ...جای پایش روی دل جا مانده بود ......... !!!
 
توی زندگی ۲ چیز وجود داره : ۱- حادثه ۲- فاجعه . حادثه اینکه مادر شوهرت رو بندازی تو دریا !!! فاجعه این که ببینی شنا بلده .... !!!
 
گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیبا ترینها را بیافرینند ... !!!


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت


ياد بگذشته به دل ماند و دريغ، نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد، نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانستم چه خطائي كردم، كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائي اگر بود مرا، پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مي نگرم؛ باز هم اوست، كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز، بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم، بيگمان زودتر از دل برود
 
مرگ بايد كه مرا دريابد، ورنه درديست كه مشكل بروم
 
تا لبي بر لب من مي لغزد، ميكشم آه كه كاش اين او بود
 
كاش اين لب كه مرا مي بوسيد، لب سوزنده آن بدخو بود
 
ميكشندم چو در آغوش به مهر، پرسم از خود كه چه شد آغوشش
 
چه شد آن آتش سوزنده كه بود، شعله ور در نفس خاموشش
 
شعر گفتم كه ز دل بردارم، بار سنگين غم عشقش را
 
شعر خود جلوه ئي از رويش شد، با كه گويم ستم عشقش را
 
مادر ؛ اين شانه ز مويم بردار، سرمه را پاك كن از چشمانم
 
بكن اين پيرهنم را از تن، زندگي نيست به جز زندانم
 
تا دو چشمش به رخم حيران نيست،به چكار آيد اين زيبائي
 
بشكن اين آينه را اي مادر، حاصلم چيست ز خودآرائي
 
در ببنديد و بگوئيد كه من، جز او از همه كس بگسستم
 
كس اگر گفت : چرا؟ باكم نيست، فاش گوئيد كه عاشق هستم
 
قاصدي آمد اگر از ره دور، زود پرسيد كه پيغام از كيست
 
گر از او نيست، بگوئيد آن زن ديرگاهيست ، در اين منزل نيست


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


زندگي مثل پياز است که هر برگش را ورق بزني اشکتو در مي ياره

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر

فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو

گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

به یه نی نی میگن عشق یعنی چی؟ میگه عخش یعنی بذالی اونم از

پفکت بخوله اما فقط تو تا دونه

طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و مرد را به وسيله زن

 امتحان کنيد.


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت


سحر در سجده ی پاکی
تو را در زجه های قلب بیمارم دعا کردم.
هزاران بار
اندوه و تنهایی در
تو را در های های گریه و اشک ام صدا کردم
تو را من تا.
سحر هر شب به تنهایی دعا کردم.
دریغ از درد تنهایی
دریغ از آه سرد و اشک رسوایی
که در دنیای بی مهری
کسی از دل نمی تابد
_ و من در آسمان و کهکشان- اینچنین دنیای بد عهدی
تو را خورشید پاک_آسمان عشق کردم
تو را من عاشق ام عاشق!
تو را با عشق و مستی من وفا کردم.
عجب دنیای بد عهدی
عجب دنیای صد رنگی
عجب رنگ پر از ننگی
چرا اینگونه بی رحمی؟
چرااز خود نمی پرسی؟
چرا با من چنین کردی!؟
من اینجا در تمام لحظه هایم
نام زیبای تو را فریاد کردم
تو را در کفر این هستی، خدا کردم
خدایا من تو را اینگونه با خود آشنا کردم.
از آن روزی که مهر از من گسستی
تو را من تا خدا فریاد کردم
دعا کردم ، دعا کردم
کردم. تو را از هر بلایی من رها
عجب دنیای بیرحمی!
نمیدانم خدایا ،
من چرا بیگانه ای را با دل دیوانه ی خود آشنا کردم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت


ديروز به ياد تو و آن عشق دل انگيز، بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
 
در آينه بر صورت خود خيره شدم باز، بند از سر گيسويم آهسته گشودم
 
عطر آوردم و بر سر و بر سينه فشاندم، چشمانم را ناز كنان سرمه كشاندم
 
افشان كردم زلفم را بر سر شانه ، در كنج لبم خالي آهسته نشاندم
 
گفتم بخود آنگاه ؛ صد افسوس كه او نيست، تا مات شود زينهمه افسونگري
 
و ناز
چون پيرهن سبز ببيند بتن من، با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز
 
 
او نيست كه در مردمك چشم سياهم، تا خيره شود عكس رخ خويش بيند
 
 
اين گيسوي افشان به چه كار آيدم امشب، كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند
 
او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد، ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را
 
اي آينه مُردم من از اين حسرت و افسوس، او نيست كه بر سينه فشارد بدنم
 
 را
من خيره به آئينه  و او گوش به من داشت، گفتم كه چسان حل كني اين
 
مشكل ما را
 
بشكست و فغان كرد كه« از شرح غم خويش، اي زن ؛ چه بگويم كه
 
شكستي دل ما را»


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت


دقيقه هاي دلتنگ ، ثانيه هاي لبريز

صداي پاي خش خش ، دختر برگ و پاييز

گل پونه هاي وحشي ، نسترناي بي تاب

نگاه آبي ِ عشق ، دختر مهر و مهتاب

پنجره ها رو وا کن ، برگا شدن طلايي

تکيه بده به ابرا ، دلا شدن هوايي

با ريتم خيس بارون ، برقص ميون باغچه

اُرکيده رو صدا کن ، براي خواب ِ طاقچه
 
تو حسرت ِ نگاتن ، پنجره ها ي دلتنگ

همنفس ي صداتن ، قنارياي خوشرنگ

خورشيد ماه مهري ، نارنجي و طلايي

زردي عطر ليمو ، تلخي آشنايي

چشماي جاده گريون ، صورت ي کوچه خيسه

ستاره تا ستاره ، شب از تو مي نويسه

 
من بودم و تو بودي ، پرنده  بود و پرواز

غزل ترانه مي شد ، تو کوچه باغ آواز

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 9:12 موضوع | لینک ثابت


در پناه سایه نیمه لرزان یک شمع برایت مینویسم.....

 
غریبی بد دردیست.....من تو را می خواهم....نه هیچ چیز دیگر را....
 
میان این همه اشنا من بی تو غریبه ام....تو در حال عبوری از من از
 
 خاطره هایت از گذشته ها....می دانم که طاقت نداری که باور کنی
 
من این همه ماه، برای دیدنت صبوری کردم.....
 
اما باور کن با صد هزار دریا هم نم توانی نفرت گذر اینهمه روزها و
 
هفته ها را از دلم پاک کنی....هیچ چیز جز با تو بودن ان همه قصه را
 
 فراموشم نمیکند....
 
 
*********************************
همیشه در عجب بودم که چرا
 
در جاده عشق پا به پایم
 
نمی امدی حتی وقتی که آهسته و پیوسته می رفتم
 
امروز فهمیدم
 
ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 9:11 موضوع | لینک ثابت


طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟!
پوچ و بس تند چنان باد دمان
همه تفسير من است اين كه خودم می دانم
 كه نكردم فكری
كه تامل ننمودم روزی
ساعتی يا آنی
كه چه سان می گذرد عمر گران !!!
 
كودكی رفت به بازی به فراغت به نشاط
 
فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات  
 
همه گفتند كنون تا بچه است
 
 بگذاريد تا بخندد شادان  
 
كه پس از اين گردش فرست خنديدن نيست  
 
بايدش ناليدن 
 
من نپرسيدم هيچ  
 
كه پس از اين ز چه رو نتوان خنديدن
 
هيچ كسی نيز نگفت زندگی يعنی چه
 
چرا می آييم ؟!
 
بعد از اين چند صباح به كجا بايد رفت ؟
 
با كدامين توشه به سفر بايد رفت ؟ 
 
من نپرسيدم هيچ  
 
هيچ كسی نيز نگفت !!!
 
 
 
 نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط ، فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات
بعد از آن باز نفهميدم من
 
كه چه سان عمر گذشت؟!  
 
ليك گفتند همه  
 
كه جوان هست هنوز
 
بگذاريد جوانی بكند  
 
بهره از عمر بَرد، كامروايی بكند  
 
بگذاريد كه خوش باشد و مست
 
بعد از اين باز ورا عمری هست!
 
 يك نفر بانگ برآورد كه او  
 
از هم اكنون بايد فكر آينده كند
 
ديگري آوا داد
 
كه چو فردا بشود فكر فردا بكند  
 
سومی گفت
 
همان گونه كه ديروزش رفت  
 
بگذرد امروزش  همچنين فردايش
 
 
با همه اين احوال
 
من نپرسيدم هيچ كه چه سان دی بگذشت ؟
 
 آن همه قدرت و نيروی عزيم 
 
به چه ره مصرف گشت 
 
نه تفكر  نه تعمق و نه انديشه دمی 
 
عمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبری
 
 چه توانی كه ز كف دادم و مفت
 
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت 
 
قدرت عهد شباب  
 
مي توانست مرا تا به خدا پيش برد
 
ليك بيهوده تلف گشت جوانی
 
هيهات!!!
 
 
آن كسانی كه نمی دانستند
 
زندگی يعنی چه ،راهنمايم بودند
 
عمرشان طی شده بيهوده و بی ارزش و خام
 
و مرا گفتند كه چو آنها باشم
 
 كه چو آنها دائم
 
فكر خوردن باشم  فكر گشتن باشم
 
فكر تامين معاش
 
فكر ثروت باشم
 
فكر همسر باشم
 
 
كس مرا هيچ نگفت
زندگي ثروت نيست
 
زندگی داشتن همسر نيست
 
                                              زندگی كردن 
 
فكر خود بودن غافل از جهان بودن نيست
 
من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت
 
و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم
 
و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم
 
و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم
 
و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم
 
و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم
 
و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم
 
و صد افسوس كه چو عمر گذشت معنيش فهميدم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 9:10 موضوع | لینک ثابت



بي‌شك‌ چنين ‌كه‌ خواب ‌زچشمم ‌پريده ‌است‌

پروانه‌اي‌ دوباه‌ مرا خواب ‌ديده‌ است‌

شايد دوباره ‌شيطنت‌ بره‌اي ‌سفيد

بر روي ‌خواب ‌تند علف‌ها دويده‌ است‌

اي‌ خاطرات‌ خانه‌ به ‌دوش‌ از شما كسي‌

آيا صداي ‌گمشده‌ام‌ را نديده ‌است‌

آيا كسي ‌از آن‌همه ‌گل ‌بوسه‌هاي ‌مهر

يك‌ غنچه ‌از براي ‌لبانم‌ نچيده‌ است‌

مادر بيا دوباره ‌به‌ گهواره‌ام‌ ببر

آنجا كه‌ شوق ‌كودكي‌ام‌آرميده‌ است‌

مادر بيا دوباره ‌به‌گهواره‌ام‌ ببر

آنجا كه ‌لاي‌لاي‌ تو شور آفريده‌ است‌

آنجا در آن‌بهشت‌ كه‌ روزي‌ هزار بار

خورشيد چشم‌هاي‌ تو بر من ‌دميده‌است‌

مادر ببين‌ كه ‌شعلة‌ آن ‌خاطرات ‌سبز

شعر مرا دوباره‌ به‌ آتش‌ كشيده‌ است‌

آن‌عقرب ‌سياه ‌كه ‌عين‌هراس ‌بود

چندي‌ است ‌زير جامه‌ي ‌خوابم ‌خزيده‌ است‌

يك‌ عنكبوت‌ كبودي ‌به ‌رنگ ‌مرگ‌

روي ‌تمام ‌آينه‌ها خط‌ كشيده‌ است‌

گوساله‌اي ‌حريص ‌از آن‌سال‌هاي ‌دور

روزي‌ دو برگ‌ازعاطفه‌ام‌ را جويده ‌است‌

مادر تو را به ‌جان‌ خودت‌ چاره‌اي‌ بجو

دفترچه‌ام ‌به ‌صفحه‌ي ‌پايان ‌رسيده‌ است‌

مادر بر اشك‌اشك‌ غزل‌...، آه‌، نه‌، نشد

بر حرف‌ حرف‌اين‌غزل‌اشكي‌ چكيده ‌است‌

راهي ‌نمي‌برد به‌دلم ‌شعر مدتي‌ است‌

رنگ ‌از رخ‌ تمام‌ قلم‌ها پريده ‌است‌

شعر زبان ‌بريده ‌در اين ‌واژه‌هاي ‌گنگ‌

همرنگ ‌وحشت ‌رمه‌هاي ‌رميده ‌است‌

مادر بيا دوباره ‌به‌ گهواره‌ام‌ ببر

مادر بيا كه ‌خواب‌ زچشمم ‌پريده‌ است‌


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 9:7 موضوع | لینک ثابت


 
 
خدایا! در این شب عید ما را از شر الیاس، پدرانمان را از شر هستی، و بیمارانمان را از شر دکتر پژوهان در امان بدار! 
آمین
prayingprayingprayingprayingpraying


حاجی فتوحی اعلام کرد: به کوریه چشم بینندگان خانم دکتر بردیا رو هم می گیرم
peace sign

کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقي ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بي وفا باور ندارد


عبادت بعضي از ما مانند شيطنت بچه هايي است كه در مي زنند و فرار مي كنند

يادت باشه دنباله ۳ چیز ندویی : 1ـ اتوبوس ۲ ـ مترو ۳ ـ دختر . حالا چرا؟ چون هر کدومشون برن۱۰ دقیقه بعد یکی دیگه میاد
big grinbig grinbig grinbig grinbig grin

دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي افتاب ميشه همه چيز يادشون ميره

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست، همه دريا از آن ما كن اي دوست، دلم دريا شد و دادم به دستت، مكش دريا به خون پروا كن اي دوست

حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه

هر وقت پيشم نيستي دلم برات تنگ مي شه... هر وقت هم که پيشم هستي دلم برات تنگ مي شه...اي مردشورتو ببرن که بود و نبودت يکيه

عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من و تو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم

بيا با پاک ترين سلام عشق آشتي کنيم *بيا با بنفشه هاي لب جوب آشتي کنيم * بيا ازحسرت و غم ديگه باهم حرف نزنيم * بيا برخنده ي اين صبح بهار خنده کنيم

بگذار که در حسرت ديدار بميرم در حسرت ديدار تو بگذار بميرم دشوار بود مردن و روي تو نديدن بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب در بستر اشک افتم و ناچار بميرم تا بو ده ام اي دوست وفادار تو بودم بگذار که اي دوست وفادار بميرم
rose

وقتی که وفا قصه برف به تابستان است و محبت گل نایابیست به چه کسی باید گفت: با تو خوشبخت ترین انسانم!؟؟

میخوام به سردی شبهام بخندم... میخوام به پوچی فردام بخندم... وقتی میبینمت با دیگرونی... تو اوج گریه هام میخوام بخندم... میخوام داد بزنم تنهای تنهام... میخوام وقتی میگم تنهام بخندم

اقتدار دل شکسته به اندوهی ست که سروده نمی شود
rose

اگر زندگی یک پرتقال در دستتان نهاد ، آن را پوست بکنید و به دنبال دوستی باشید تا با او قسمت کنید.

کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن

در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد

زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انيشتن

التماس به خدا شجاعت است ، اگر برآورده شد رحمت است، اگر برآورده نشد حكمت است ، التماس به خلق ذلت است ، اگر برآورده شد منت است، اگر برآورده نشد خفت است

عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است
roseroseroseroseroserose

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 9:4 موضوع | لینک ثابت


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 مي گفت

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

 به جان دلبرش افتاده بود- اما-

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
 
بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 14 Oct 2007 ساعت 8:56 موضوع | لینک ثابت


>