تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

ما به هم نمی رسیم ...
(من می گویم )
 
من باغ سنگین غم بر دوشم، چشم به آسمان دوخته ام !
و تو ،
 
با حسرت یک دوستت دارم تا ابد
 
چشم در چشم من دوخته ای !
 
چیزی از زبانم نمی یابی
شاید جست و جو می کنی در چشمانم !
می گویم :" زندگی یعنی اسیر حادثه ها بودن ، اسیر" !
 
می گویی :" و عشق؟ "
 
می گویم :" عشق، حادثه است " !
می گویی با قطره اشکی از رضایت :"و تو اسیر عشقی؟"
 
می گویم :" هر حادثه ای حادثه ی پیشین را خاطره ای خواهد کرد، فقط یک خاطره " !
با بغض می گویی :" می خواهی آخرین حادثه ی زندگیم باشی ؟! " (دلم به درد می آید) !
می گویم :"ولی افسوس، آخرین حادثه ی هر زندگی مرگ است " !

 
سکوتی گلوی هر دوی ما را می فشرد
 
هیچ وقت زیر بار فشار نرفته گلویم !
می گویم :" دست من کوتاه است برای رسیدن به تو . ما اسیر حادثه ایم، اسیر" !
تند باد سردی ست !
حرفهایم در وجودت طوفانی به پا می کند. ولی ، تو چه آرامی !
تحمل این هوای سرد را ندارد
 
ابر پر بار چشمانت می بارد
 
و چه سخت بارانی !
من چه سردم
 
تحمل این هوای سرد را ندارد
 
ابر پر بار چشمانت می بارد !
ولی افسوس
 
ما اسیر حادثه ایم ،
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 3 Nov 2007 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت


فصل رویش گل یخ ٬زمان له کردن برگها زیر پا
 
زمان مالک شدن لحظه ها ٬ زمان خفه کردن ارباب زمان
 
 
ارضای حس نفرت٬  ارضای حس دلتنگی
 
 
فصل دادگاه تو ٬ فصل حاکمیت من
 
 
چقدر نوشتم و کشیدم این شب را
 
 
جغد کور امشب برای من ناله نمی کند
  
شاید برای تو
 
 
می رقصم و می گریم ...
 
 
جمله های پاره پاره را به خنده در می آورم
 
 
اکسیژن کهنه ای را می بلعم و با دیدن تو استفراغش می کنم
 
 
چه زیبا شده ای ...
 
 
دستانم به لرزه افتاد ٬ مثال روز اول
 
 
چرا ترسیده ای؟  چرا این همه اشک؟  
 
 
زمان آن شد این جمله ها را به حلقت  بریزم
 
 
و آرام در گوشت  بگویم٬ این اتاق را می شناسی ؟
 
 
خلوت من و تو 
 
 
اما شد گورستان رویای من
 
 
جلوه پلیدی دارد  اما بی توقع
 
 
میشنوی صدای گریه شیطان را ؟
 
 
می پرسد: او کیست که تو  اینقدر به او وابسته ای؟
 
....          ....
 
 
 
 
دادگاه به جلسه بعد موکول


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 3 Nov 2007 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت


گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش
 
پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست گفتمش درمان دردم را
 
 بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يك اندكي تسكين آن گفت
 
تسكينش همه سوز و فناست
 
 
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در
 
خويش كه مرگ من تماشاييست مرا در اوج ميخواهي تماشا كن تماشا
 
كن دروغين بودمت ديروزمرا امروز تماشا كن در اين دنيا كه حتي ابر هم
 
نمي گريد به حال ما همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 3 Nov 2007 ساعت 9:39 موضوع | لینک ثابت


 
 
صدای اشک من ناقوس مرگ است
 کتاب عشق من تنها سه برگ است
 یکی برگ فراق و درد اسیری یکی رسوایی و درد فقیری 
یکی دیگر نگویم آیا ندیدی !؟ همان برگ تار نا امیدی 
 
 
 
عشق رازی است مقدس.
برای کسانی که عاشقند,
عشق برای همیشه بی کلام می ماند,
اما برای کسانی که عشق نمی ورزند,
عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.
 
عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
 
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 30 Oct 2007 ساعت 7:6 موضوع | لینک ثابت


انتظار واژه ی غریبی است ...

واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

که چه سخت است انتظار

هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!

خواهم ماند تنها در انتظار تو

چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟

شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...

می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...

گریان نمی مانم، خندانم!

برای ورودت ای عشق.

وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...

نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...

و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...

تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...

میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 30 Oct 2007 ساعت 7:5 موضوع | لینک ثابت


مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

چه سود از مهرورزیدن چه حاصل از وفاکردن

مرالایق بدانی یا ندانی دوستت دارم
 
 
http://hamtaraneh.com/
 

 
من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز
 
 مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی
 
 توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا نمی شه
 
 نمیدانم: قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد

و در موردش بنويسم گم شده

از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ... از بي وفايي ....
 
 نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ
 
كدوم از اينا برام معني نداره .... اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن
 
 ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم ..... اوني
 
 كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت
 
نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم ..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو
 
 كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن  آری همون دلی که 
 
 تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد
 
دوست داشت اما افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و
 
 غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از حقیقت تا دروغ
 
 فاصله خیلی کم ,نه  " نه دلم واست تنگ نشوده" شوده تنها دروغ من چرا
 
 دلتنگ تو باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به را
 
ه تو بدوزم توی که نموندی پیشم  توی که از جدا شودن نوشتی روی تن
 
زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام   نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.

 به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم
 
 نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از
 
همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط یک داغ جدایی
 
 بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت  هیچی
 
فروخته شود.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي
 
ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در
 
آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست
 
نداري درهمان دامنه ها و  دور از  دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده
 
من, همين  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي
 
روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط
 
گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 30 Oct 2007 ساعت 7:4 موضوع | لینک ثابت


>