فردوسی خردمند : بی خردی است، که بگویم کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد .
اُرد بزرگ : به کوهستان می نگرم ، درونم سرشار از نیرو می شود کوهها سر فرود می آورند ، و می گویند : باز ما را درخواهی نورد .
غررالحکم و دررالکلم : دانش انسان را از بلاها حفظ می کند .
اُرد بزرگ : بی مایگی و بدکاری پاینده نخواهد بود ، گیتی رو به پویندگی و رشد است . با نگاهی به گذشته می آموزیم آدمیان، نابخردیهایی همچون : برده داری ، همسر سوزی و زنده بگور کردن کودکان و ... را رها نموده اند
. خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد .
اُرد بزرگ : بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت .
سورن کی یر کگارد: زندگی گره ای نیست که در جست و جوی گشودن آن باشیم. زندگی واقیتی است که باید آن را تجربه کرد
اُرد بزرگ : بخش درخوری از پیروزی های آدمهای بزرگ روزگار ، از روی رایزنی و گفتگو با خردمندان ، بوده است .
غزالی طوسی : پرهیزگار باش که هرگز هیچ پرهیزگاری از درستی نمی میرد .
اُرد بزرگ : با خرد ، به سرچشمه پاکی بیاندیش . آدمی گاهی مبدا را اشتباه می گیرد ، برسان زمانی که رودها را سر چشمه دریاها می نامد ، حال آنکه ابرها از دریاها برمی خیزند و رودها و چشمه ها را لبریز می کنند .
فرانسيس بيكن : بدگمانی میان افکار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است که همیشه در سپیدهدم یا هنگام غروب که نور و ظلمت بهم آمیخته است بالفشانی میکند
فردوسی خردمند : روح و روان و دل جهان روشن است و زمین را بی دریغ روشن می سازد خورشید از خاور برخاسته بسوی باختر که مسیری درست و بی نظیر است ای آنکه همچون آفتاب لبریز از نور و خردی تو را چه شده است که بر من نمی تابی ؟!! .
فردریش نیچه :آموزش را در خانواده و دانش را در جامعه می آموزند و بینش را در تفکرات تنهایی.
فوللر : آدمی که پول ندارد مانند کمانی است که تیر ندارد .
اُرد بزرگ : راز اندوختن خرد ، یکرنگی است و بخشش .
دوفون : ارادۀ قویست که به همۀ قوای دیگر حکمرانی می کند . بشرطیکه ما آنرا با قوۀ عقل هموار سازیم .
ارد بزرگ : رازها ، در هنگامه شادی و پایکوبی آدمی است ، اساس فراموش شده جهان فلسفه ، تعریف درست این چگونگی هاست .
ف – و – رابرتن : اختلاف نظر وقتی خوشایند می گردد که دو طرف به منظور کشف حقیقت ، دوستانه به جر و بحث بپردازند . مناظره وقتی شکنجه آور است که یک طرف سعی کند به زور حرف خود را به کرسی بنشاند .
نیچه : آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه ای ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است .
کارلایل: هر اقدام بزرگی ابتدا محال به نظر می رسد.
شوپنهاور: ایده ها الگوهای ازلی ای هستند که در قلمرو ذاتها یا هستی های حقیقی وجود دارند که آدمیان تنها هنگامی که خود را از توجه به جزئیات ، در اینجا و اکنون (مکان و زمان) فارغ سازند وارد آن قلمرو می شوند.
اُرد بزرگ : ره آورد سفر در درون آدمی ، به جز خرد و پیشرفت نیست .
فردریش نیچه :آنگاه كه آدمي (( چرايي / غايت چيست )) زندگي خويش را مي شناسد ؛ آنگاه است كه او از هر (( چگونه ؟ )) آسوده خاطر مي شود. آدمي مشتاق نيكبختي نيست ؛ تنها انگليسي چنين است.
کارایل : تجربه به معلم سختگیری است . او اول امتحان میکند و بعد درس می دهد .
اُرد بزرگ : رهایی و آزادی ، برآیند پرستش خرد است و دانایی .
کارلایل : سرنوشت خود را با افکار تعیین کنید.
فردوسی خردمند : به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش می کشد ، نه آرام می شود و نه همچون ما تباهی می پذیرد
اُرد بزرگ : رسیدن به بن و سرچشمه زندگی تنها با شستشوی اندیشه از نابخردی و پندار از ناپاکی است
کارایل : تاریخ سیر خود را بر زندگی مردان بزرگ بنا نموده است .
قابوسنامه : اي پسر هرچند تو جواني , پیرو عقل باش , نگويم جواني مکن , ليکن جواني خویشتن دار باش و از جوانان پژمرده مباش.چنانچه ارسطاليس مي گويد جواني نوعي از جنون است.
فردریش نیچه :انسان بندی ست بسته میان حیوان و ابر انسان. بندی بر فراز مغاکی.
اُرد بزرگ : روز بلند برای کژاندیش ، بسیار کوتاه خواهد بود ، و روز کیفر بسیار دراز .
كارلايل : عظمت مردان بزرگ از طرز برخوردشان با مردات خرد آشكار مي شود
فردریش نیچه :آموزه ای پدید آمد و باوری در کنارش : همه چیز پوچ است ؛ همه چیز یکسان ؛ همه چیز رو به پایان !
قابوسنامه : اگر تو را دشمنی باشد دلتنگ مشو که هر که را دشمنی نباشد بی قدر و بها باشد .
اُرد بزرگ : رویش باغ خموشی ، در هنگامه هم همه ارزشش را نشان می دهد .
قابوسنامه : استاد پرورندۀ روان است ، و پدر مادر پرورش دهندۀ جان .
ارد بزرگ : روان مردگان و زندگان در یک گردونه در حال چرخش اند .
فردوسی : چنين گفت رستم به اسفنديار که کردار ماند ز ما يادگار
فردوسی خردمند : دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی .
اُرد بزرگ : روانی که درد روشنگری و گسترش خرد را ندارد به سختی بیمار است
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 25 Dec 2007 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 25 Dec 2007 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 25 Dec 2007 ساعت 13:22 موضوع | لینک ثابت
آرزو دارم ..............
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 24 Dec 2007 ساعت 10:48 موضوع | لینک ثابت
داری می آئی ای دوست
اي هميشه زنده ام ، داري مي آيي
نکند بيايي و نباشم!
هنوز کثيفم
هنوز دارم فرو مي روم
در (من)!
در مردابي که مي گويد دوستم دارد!
اين من آلوده به من!
باز هم بگو گريه نکن تا بشنوم
باز هم بخوان که مي آيي
با تو سخن مي گويم
تصويري مات و عزيز...
به سکوت وفادار خواهم ماند ...
شب است و خواب حرام!
داري مي آيي اي دوست...
داری می آیی ...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 24 Dec 2007 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 24 Dec 2007 ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت

زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ، من از نسل نورآفرينان پاک ، از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ، همان شرق تا غرب گسترده آغوش ، همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته درفش آشتی بر دوش،
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛
یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود
با اولین شب پاییز آمده بود
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید
تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت
و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد
گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت
آتش که می دانی، همان عشق است
یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد
آتش در وجود یلدا بارور شد
فرشته ها به هم گفتند:
یلدا آبستن است. آبستن خورشید
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند
فرشته ها گفتند:
فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد
یلدا آفرینش را تکرار می کند
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت
همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم.
آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...
شعر ها را که مي خواستم از روي ديوار بکنم يادت افتادم نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم.
نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که...
نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.
چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم. از خوشحالي فرياد مي زنم:
قاصدک...!!!!!
ميگي: آرزو کن.
و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم که تو هيچ وقت نروي.
ميگي: من هم آرزو کردم.
ميگم: چي؟
ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري.
نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج خنده هامان مي رود...
چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم: کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ...
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

قرار نیست "من" "او" شوم قرار نیست او من شود
هر کس باید خودش بماند تا همدیگری ممکن گردد.
تجربه های عاشقانه نه استحاله است، نه از خود بیگانگی، نه فراموشی.
نه "های" دارد و نه "هوی". بهانه ای است برای پی بردن به خود خویش.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY