تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

فردوسی خردمند :  بی خردی  است، که بگویم  کسی بدی را بی بهانه (دلیل )انجام می دهد .


اُرد بزرگ : به کوهستان می نگرم ، درونم سرشار از نیرو می شود کوهها سر فرود می آورند ، و می گویند : باز ما را درخواهی نورد .


غررالحکم و دررالکلم  : دانش انسان را از بلاها حفظ می کند .


اُرد بزرگ : بی مایگی و بدکاری پاینده نخواهد بود ، گیتی رو به پویندگی و رشد است . با نگاهی به گذشته می آموزیم  آدمیان، نابخردیهایی همچون : برده داری ، همسر سوزی و زنده بگور کردن کودکان و ... را رها نموده اند
 .  خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد .


اُرد بزرگ : بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت .

 
سورن کی یر کگارد: زندگی گره ای نیست که در جست و جوی گشودن آن باشیم. زندگی واقیتی است که باید آن را تجربه کرد


اُرد بزرگ : بخش درخوری از پیروزی های آدمهای بزرگ روزگار ، از روی رایزنی و گفتگو با خردمندان ، بوده است .


غزالی طوسی : پرهیزگار باش که هرگز هیچ پرهیزگاری از درستی نمی میرد .


اُرد بزرگ : با خرد ، به سرچشمه پاکی بیاندیش . آدمی گاهی مبدا را اشتباه می گیرد ، برسان زمانی که رودها را سر چشمه  دریاها می نامد ، حال آنکه ابرها از دریاها برمی خیزند و  رودها و چشمه ها را لبریز می کنند .


فرانسيس بيكن : بدگمانی میان افکار انسان مانند خفاش در میان پرندگان است که همیشه در سپیده‌دم یا هنگام غروب که نور و ظلمت بهم آمیخته است بال‌فشانی می‌کند


فردوسی خردمند :  روح و روان  و دل جهان روشن است و زمین را بی دریغ روشن می سازد خورشید از خاور برخاسته بسوی باختر که مسیری درست و بی نظیر است ای آنکه همچون آفتاب لبریز از نور و خردی تو را چه شده است که بر من نمی تابی ؟!! .


فردریش  نیچه :آموزش را در خانواده و دانش را در جامعه می آموزند و بینش را در تفکرات تنهایی.


فوللر : آدمی که پول ندارد مانند کمانی است که تیر ندارد .


اُرد بزرگ : راز اندوختن خرد ، یکرنگی است و بخشش .


دوفون : ارادۀ قویست که به همۀ قوای دیگر حکمرانی می کند . بشرطیکه ما آنرا با قوۀ عقل هموار سازیم .


ارد بزرگ : رازها ، در هنگامه شادی و پایکوبی آدمی است ، اساس فراموش شده جهان فلسفه ، تعریف درست این چگونگی هاست .


ف – و – رابرتن : اختلاف نظر وقتی خوشایند می گردد که دو طرف به منظور کشف حقیقت ، دوستانه به جر و بحث بپردازند . مناظره وقتی شکنجه آور است که یک طرف سعی کند به زور حرف خود را به کرسی بنشاند .


نیچه : آرزو ریشۀ حیات ماست . اگرچه ای ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند . ولی همین ریشه مایۀ زندگی است .


کارلایل: هر اقدام بزرگی ابتدا محال به نظر می رسد.


شوپنهاور:  ایده ها الگوهای ازلی ای هستند که در قلمرو ذاتها یا هستی های حقیقی وجود دارند که آدمیان تنها هنگامی که خود را از توجه به جزئیات ، در اینجا و اکنون (مکان و زمان) فارغ سازند وارد آن قلمرو می شوند.


اُرد بزرگ : ره آورد سفر در درون آدمی ،  به جز خرد و پیشرفت نیست .
 

فردریش  نیچه :آنگاه كه آدمي (( چرايي / غايت چيست )) زندگي خويش را مي شناسد ؛ آنگاه است كه او از هر (( چگونه ؟ )) آسوده خاطر مي شود. آدمي مشتاق نيكبختي نيست ؛ تنها انگليسي چنين است.


کارایل : تجربه به معلم سختگیری است . او اول امتحان میکند و بعد درس می دهد .


اُرد بزرگ : رهایی و آزادی ، برآیند پرستش خرد است و دانایی .


کارلایل : سرنوشت خود را با افکار تعیین کنید.


فردوسی خردمند :  به این زمین گرد که بسرعت می گردد بنگر که درمان  ما در آن است و درد ما نیز ، نگاه کن و ببین که نه گردش زمانه آن را می فرساید و نه رنج و بهبودی حال بشر آن را به آتش  می کشد ، نه آرام می شود  و نه همچون ما تباهی می پذیرد 


اُرد بزرگ : رسیدن به بن و سرچشمه زندگی تنها با شستشوی اندیشه از نابخردی و پندار از ناپاکی است


کارایل : تاریخ سیر خود را بر زندگی مردان بزرگ بنا نموده است .


قابوسنامه : اي پسر هرچند تو جواني , پیرو عقل باش , نگويم جواني مکن , ليکن جواني خویشتن دار باش و از جوانان پژمرده مباش.چنانچه ارسطاليس مي گويد جواني نوعي از جنون است.


فردریش  نیچه :انسان بندی ست بسته میان حیوان و ابر انسان. بندی بر فراز مغاکی.


اُرد بزرگ : روز بلند برای کژاندیش ، بسیار کوتاه خواهد بود ، و روز کیفر بسیار دراز .


كارلايل  : عظمت مردان بزرگ از طرز برخوردشان با مردات خرد آشكار مي شود


فردریش  نیچه :آموزه ای پدید آمد و باوری در کنارش : همه چیز پوچ است ؛ همه چیز یکسان ؛ همه چیز رو به پایان !


قابوسنامه : اگر تو را دشمنی باشد دلتنگ مشو که هر که را دشمنی نباشد بی قدر و بها باشد .

 
اُرد بزرگ : رویش باغ خموشی ، در هنگامه هم همه ارزشش را نشان می دهد .


قابوسنامه : استاد پرورندۀ روان است ، و پدر مادر پرورش دهندۀ جان .


ارد بزرگ : روان مردگان و زندگان در یک گردونه در حال چرخش اند .


فردوسی : چنين گفت رستم به اسفنديار   که کردار ماند ز ما يادگار


فردوسی خردمند :  دانش ارزش آن را دارد که به خاطر آن رنج ها بکشی .


اُرد بزرگ : روانی که درد روشنگری و گسترش خرد را  ندارد به سختی بیمار است

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 25 Dec 2007 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت


امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم

وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها !!!

تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی

بی آنکه بدانی

من این روزها

هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت ...
 
 
براستی ......
 
 ما چه ساده به هم پیوند زده بودیم ثانیه هامان را ......

به سادگی ......

من ناباورانه به باور بودنت رسیده بودم ......

تو باور لحظه های من شده بودی ......

اما افسوس ......
 
افسوس ......


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 25 Dec 2007 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت


باد مي آيد
موهايم لاي باد مي پيچد
صورتم از دلتنگي
سرخ مي شود
لب دريا مي نشينم
و از ته دل
نبودنت را
آه مي كشم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 25 Dec 2007 ساعت 13:22 موضوع | لینک ثابت


آرزو دارم ..............

آرزو دارم فراموشت كنم اما چگونه؟
 
از نهيب سينه خاموشت كنم اما چگونه؟
 
آرزو دارم در آغوشت كشم بي محابا اما چگونه؟
 
دستهايت را بگيرم پيش چشمانت بميرم
 
زلف خودرا همچو پوشت كنم اما چگونه ؟
 
سر به دامانت گزارم تا كه جان در سينه دارم اما چگونه؟
 
خواب نازي كنج آغوشت كنم اما چگونه ؟
 
 اما چگونه    چگوووووووووووووونه؟

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 24 Dec 2007 ساعت 10:48 موضوع | لینک ثابت


www.hamtaraneh.com
        

داری می آئی ای دوست

 

اي هميشه زنده ام ، داري مي آيي

 

نکند بيايي و نباشم!

 

هنوز کثيفم

 

هنوز دارم فرو مي روم

 

در (من)!

 

 در مردابي که مي گويد دوستم دارد!

 

اين من آلوده به من!

 

باز هم بگو گريه نکن تا بشنوم

 

باز هم بخوان که مي آيي

 

با تو سخن مي گويم

 

تصويري مات و عزيز...

 

به سکوت وفادار خواهم ماند ...

 

شب است و خواب حرام!

 

داري مي آيي اي دوست...

 

داری می آیی ... 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 24 Dec 2007 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


قورت مي دهم
همه دلتنگيهايم را
و تلخ نوشته هايم را
سر مي كشم
انكار نمي كنم
لج كرده ام
كه برايت بنويسم
گريه كنم
عاشقت بمانم
لج كرده ام
دوستت داشته باشم
دلم مي خواهد باور كني
دوستت دارم
همين


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 24 Dec 2007 ساعت 10:45 موضوع | لینک ثابت


گله دارم
من از تو هم گله دارم
از تويي كه گاه نمي بخشمت
و گاه باعث مي شوي
خودم را نبخشم
از تويي كه نمي دانم
براي من چه هستي
چه بودي
چرا بودي ؟ يا چرا نبودي؟
از تويي كه فكر مي كنم
هنوز بايد براي نبودنت
اشك ريخت
از تويي كه گاهي
مي خواهم كه نباشي
از تويي كه گاه
از ته دل صدا ميزنم
كه باشي
كه بيايي
كه بماني


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت


یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت
 
*******************************
تو خوبي!
تو بهتريني!
تو بالاتريني!
.
.
.
.
.
اينم از هندونه شب يلدات. بذارشون
تو يخچال خنك شه ! و يلدا مبارك!
 
********************************
محفل آریائی تان طلائی
دلهایتان دریائی
شادیهایتان یلدائی
مبارک
باد این شب اهورائی


 
*****************************.
عمرتون 100 شب یلدا
دلتون قد یه دریا
توی این شب های سرما
 یادتون همیشه با ما
دل خوش باشه نصیبت
غم بمونه واسه فردا
شب یلدا مبارک
 
 
 
بیا ای دل کمی وارونه گردیم
برای هم بیا دیوونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست
برای هم بیا هندونه گردیم
شب یلدا مبارک
 *****************************
روی گل شما به سرخی انار
شب شما به شیرینی هندوانه
خندتون مانند پسته
و عمرتون به بلندی یلدا
شب یلدا مبارک
 
*******************************
حتی طولانی ترین شب نیز 
به خورشید می رسد 
 
******************************
 
روی گلتون به سرخی انار شباتون به شیرینیه هندوانه
خندیدنتون مثله پسته و عمرتون به بلندیه هزاران یلدا
...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:57 موضوع | لینک ثابت


www.hamtaraneh.com
 

زمزمه می کنم که :
من از نسل شب شکنان روزگارم ، من از نسل نورآفرينان پاک ، از سلاله پاک آريائيان بردبارم ،
منم ميراث هزار ساله زمين ، همان شرق تا غرب گسترده آغوش ، همان پيام آور مهر و دوستی ،
همان گرفته درفش آشتی بر دوش،
نه خود ستيزم ، نه ديگر ستيز
مرا و يادگاران مرا به نيکی يادآر
که يادگار يادگاران من ، همه شادی است و شادمانی ؛

 

یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود
با اولین شب پاییز آمده بود
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید
تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت
و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد
گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت
آتش که می دانی، همان عشق است
یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد
آتش در وجود یلدا بارور شد
فرشته ها به هم گفتند:
یلدا آبستن است. آبستن خورشید
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند
فرشته ها گفتند:
فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد
یلدا آفرینش را تکرار
می کند


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت


الهي بنده آشفته حالم....چرا از درد محرومي ننالم
الهي بي نوائي درد مندم....حزين و دل غمين و مستمندم
دل پر غصه من مايه من....اميدم بر تو شد سرمايه من
ذليل و ناتوان و خوارو پستم....زره افتاده ام بر گير دستم
ندارم ره به جائي ده پناهم...منزه كن تو يارب از گناهم
ترحم كن به حال مستمندي....نظر كن بر اسير و دردمندي
دلم را غرق حكمت از وفاكن....روانم را منور از صفا كن
زعشقت آتشي بر سينه افروز.....مرا مشمول رحمت كن شب و روز
نجاتم ده ز درد خود پرستي....دلم پر كن ز عشق و شور و مستي
دلم را زنده كن از آتش عشق....روان پاينده كن در تابش عشق
رهايم كن رها از عرصه خاك....مرا بنما مقيم عالم پاك
مكن محرومم از فيض حضورت....عطا كن بر دل و جانم ز نورت
دلم را غرق در نور رضاكن....ز بند نفس و شيطانم رها كن
در رحمت گشا مسكينم و زار....مدارم اين جهان و آن جهان خوار


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:49 موضوع | لینک ثابت


همه چيز را جمع کردم. يکي يکي. خنده ها، گريه ها و تنهايي ام را که انگار سال ها توي اين اتاق زنداني مانده بود. همه را گذاشتم توي چمدان آبي و درش را محکم تر از هميشه بستم.

آسمان هم انگار دلش مي خواست که من بروم. نه ابري، نه باراني...

شعر ها را که مي خواستم از روي ديوار بکنم يادت افتادم نه اينکه يادت نبوده باشم، اما انگار آمده بودي که بگويي نرو، و من به خيالت قول دادم که تا هميشه همين جا بمانم.

نميدانم چرا هميشه فکر مي کنم که تو را خواب ديده ام. چشم هايم را مي بندم و توي اين سياهي که سوزن سوزن مي شود دنبالت مي گردم. انگاري که...
نميدانم، يعني تو هستي؟ شايد هم فرقي نکند! پس من دوباره مي خوابم. مي خوابم تا برايم شعر بخواني، بخندي، قصه بگويي، تا شايد يک روز از روياي شيرين بودنت بيدار شوم.

چشم هايم را مي بندم و قاصدک سفيد را مي بينم. از خوشحالي فرياد مي زنم:

قاصدک...!!!!!

ميگي: آرزو کن.

و من آرزو مي کنم، آرزو مي کنم که تو هيچ وقت نروي.

ميگي: من هم آرزو کردم.

ميگم: چي؟

ميگي: آرزو کردم که تو هيچ وقت نري.

نگاهت مي کنم و بعد قاصدک با موج خنده هامان مي رود...

چمدان آبي را بر مي دارم و مي روم. اما حالا فقط يک آرزودارم: کاش اين را بخواني. چشم هايت را باز کني و ببيني که من چقدر دلم برايت تنگ شده است ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 23 Dec 2007 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت


>