تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من
 
آوازی عاشقانه خواهم خواند
 
تنها برای تو خواهم خواند
 
گرچه هزاران فرسنگ دوری
 
امااین احساس نیرومند است
 
نزد من بیا
 
مرا چشم انتظار مگذار
 
شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد
 
دیگری نیست
 
هیچ کس دیگری نیست
 
هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد
 
یا با زیبایی تو برابری کند
 
همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام
 
افسون کنم
 
این لحظه کجایی عشق من ؟
 
من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری
 
قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب
 
می خواهم که ترا در آغوش بگیرم
 
ترا نزد خود می خواهم
 
نزد من بیا
 
مرا چشم انتظار مگذار


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 3 Jan 2008 ساعت 8:49 موضوع | لینک ثابت


عشق من , نگو...

نگو از اشکهایت.....

نگو از چشمان بارانی ات....

نیامده ام که تو را بارانی ببینم....

ای کاش چشمانت را بارانی نمی دیدم....

من عاشق چشمانت هستم....

پـس ای بــــــــــــــــــــــــاران...

نبار....

نبار تا چشمانی را ببینم که دوستش دارم.....

چشمانم از باران پر شده....

ای کاش این باران نمی بارید ....

ای کاش....

ای کاش می دانستی که عاشق چشمانت هستم....

ای کاش صدای گریه هایم را می شنیدی ....

ای کاش می دانستی گریه هایم  از دیدن اشکهای
 
توست ...

ای بــــــــــــــــــــــــاران,

ای باران  اولین باریست که  دوست دارم  نباری....

لعنت به تو....

نفرین به تو ای باران....

نبار....نبار....

نبار و حسرت دیدن بر چشمانم مگذار.....
 
جاوید من
 
 تو از متن یک رویــا آمدی
 
 تا خواب های هزار رنگم تعبیر شوند
 
 و لبــــخنــد های رنــــــــگ باخـــتــــه ام تــازه .
 
تـــو حالا جانی و جان جانان در تــــو جاری شـــده
 
و من چه آسوده خودم را به دستهای سخاوتمندت سپـــرده ام .
 
حــــــــالا از دنـــیا جــــدا شده ام چرا کــه تــو را دارم
 
  چشمهای تو برایم دنیایی ناشناخته است .
 
حالا دیگر نبودی وجود ندارد
 
که هر چه هست
 
تو هستی


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 3 Jan 2008 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت


چشمهایم را می بندم و بی هراس روی لبه پشت بام راه
 
 می روم.
 
دیگر چه فرق دارد که در بستر بمیرم یا در جوی آب.
 
اینک فریادی به دیواره ی رگهایم مشت می کوبد.
 
فریادی که از ناله هایی جانکاه زاییده شده است.
 
ناله های زجر آور هم نوعان منآرام آرام راه می روم.
 
می دانم که هر لحظه امکان سقوطم هست.
 
می دانم که همه ی لذت کودکانه ای که از زندگی می
 
 برم ممکن است در چشم به هم زدنی به نیستی
 
بپیوندد.
 
ولی چه فرق دارد!
 
به هر حال دیر یا زود باید از محنت گاه زندگی گریخت
 
کاش وقتی بین زمین و آسمان معلق می شوم، پیش از
 
 آنکه بمیرم لحظه ای بیاسایم
 
و بدانم برای چه می میرم
 
چراکه هرگز نفهمیدم برای چه زندگی می کنم
 
می دانم که آسمان هم با من هم درد است
 
نور مهتاب هم تیره و آلوده شده استاو هم از خویش می
 
 هراسد.
 
همچون من
 
او هم پا به پای من روی پشت بام راه می آید
 
نمی دانم تا کی این بازی ادامه خواهد داشت
 
امیدوارم زیاد طول نکشد
 
چون به هر حال بازنده ی این بازی من هستم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 3 Jan 2008 ساعت 8:44 موضوع | لینک ثابت


   

اینجا من هستم؛ سکوتی محض


سکوتی شکسته و درهم بخاطر هر روز ندیدن تو

 
اینجا من هستم ؛ تهی از زندگی و روزمره‌گی


خالی‌تر از همیشه؛ با کلافی درهم و پیچ در پیچ

 
معنی سکوتم را با چشمانم برایت بارها فرستاده‌ام


اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی


من هستم و سازی مبهم


اینجا من مانده ام تنها در پس اندوه صدای کهنه سازم

 
من هستم و گلی پرپر شده از عشقی کور


من هستم و یکرنگی شکسته‌ام


اینجا در شهری دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که میایی


در شهری خاک گرفته و غروبی تنگ

 
که سینه‌ام را هر آن می‌درد


اینجا من مانده‌ام و سرمایی که استخوانم را داغان کرده است

 
من هستم سیمایی شکسته‌تر از همیشه


اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان مشکی تو

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 3 Jan 2008 ساعت 8:42 موضوع | لینک ثابت


نه دلم تنگ نشده واسه ي ديدنه تو

واسه بوي گل ياس واسه عطر تنه تو

نه دلم تنگ نشده واسه بوسيدن تو

براي وسوسه ي چشم هاي روشن تو

چرا دل تنگ تو باشم

چرا عكس تو ببوسم

چرا تو خلوت شبها چشم براتو بدوزم

چرا ياد تو بمونم

تويي كه نموندي پيشم

ميدونم تا آخر عمر من ديگه عاشق نميشم

***

نه دلم تنگ نشده واسه ي ديدنه تو

واسه بوي گل ياس واسه عطر تنه تو


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت


 

قلب تو ديونه بودش

كه تو تاريكي مي موندش

داشت مي خوند از قصه من

گم شده تو تار و پودش

مي شينه يه كنج تاريك

فكرهاي سياه و باريك

ميرن و ميان ميدونن

يه روزي بي من مي مونن

تو به من گفتي مي موني

چي شد امشب تو ميري

تو به من قول داده بودي

كه دستام و بگيري

اين دفع اين قلب من بود

كه ديگه ديونه نيستش

مي خواد امشب باز بپوشه لباس سياه زشتش

ولي انگار يه بهونه

نميزارم اون بمونه

اون كسي كه بود ميگفتش

كه تا آخر باهام مي مونه

**

تو به من گفتي مي موني

چي شد امشب تو ميري

تو به من قول داده بودي


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت



برگ سرد پاييز و مي بيني
كه روي شونهام دارن ميشنن
ميترسم از اون روزي كه
ديگه تو رو واسه هميشه نبينم
~~
حالا که تنهام گذاشتی عزیزم
بدون فقط تنها من عاشق تو بدم
~~~
تو که رفتی واسه من دنیا قریبه بخدا
تو که رفتی زندگیم بی فروغه بخدا


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت


 

نفهميدم كه چشمه تو به من خيات ميكنه

دلت پيشه قريبه اي ازم شكايت ميكنه

يه روز دل و دادم بهت امروز ميخوام پس بگيرم

ديگه نميخوام دروغي براي چشمات بميرم

تو اوني نيستي كه دلم يه عمري آرزوشو داشت

اون كه به پاش اين دلم من بود و نبودش و گذاشت

من ميرم بسه ديگه طاقت موندن ندارم

بين اين همه گناه حس واسه نوشتن ندارم

بزرگترين گناه من باور عشقت بود و بس

اين آخرين نوشتم همراه آخرين نفس


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت


 تموم دنيا و دار و ندارش ...شونه هاتو کم دارم بری بارش ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


 رها شدی از بند اسارت دل من ...

 

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و

 از من براي تو مهربانتر...

من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخراه دور

  در خشم... در مهرباني... در دلتنگي... در هزار همهمه دنيا يكه و تنها

 بشناسد...

 من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه راز  آفتابگردان و

تمام سخاوت هاي عاشقانه اين گل معصوم را بداند ...

 

و ترنم دل پذير هر آهنگ.... هر نجواي كوچك.... برايش يك خاطره

مشترك باشد...

او بايد از رنگين كمان چشمان تو تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت

آفتابيست يا آن دلي كه من برايش ميميرم سرد و بارانيست ...

 

همان طور عاشق ..همان طور مبهوت ...

 

آيا كسي پيدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر براي تو ؟ ...

 

تو را سخاوتمندانه با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد ...

 

                            و او را كه از من عاشقتر است هزار بار خواهم بوسيد ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت



عشق هاي رُژ لب گرفته !

ديگر صفای عشق های کهن را ندارد
...

حتي مرا به سقف اتاق هم نمي رساند !

چه برسد به آسمان ها
...

مي بوسمش و به کناري مي گذارم

شايد روزي از کنارش رد شدم

و به احترام صفاي گذشته

سلام کردم

سلام ...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


حالا دچار رفتن و ناچار ماندني

دنبال اينكه دل سر جايش نشاندني
اين رود تشنه را چه به دريا رسيدني
اين كفش خسته را چه به مقصد رساندني 
مردم تو را دهن به دهن جار مي زنند
حالا شدي شبيه غزلهاي خواندني
چيزي نمانده از من و حالا پلنگ من
درگير دل بريدن و آهو رماندني ؟
با مرغ وحشي ات چه نكردي كه اينچنين
در اشتياق از سر بامت پراندني
درياچه هاي دوست صدايت نمي زنند
اي قوي خشك در دكور خانه ماندني


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 9:38 موضوع | لینک ثابت


آن روزهای خوش با تو بودن را چگونه فراموش کنم !

این روزهای سرد و ساکت و تنها را چگونه تحمل کنم ؟
 
آن روزهای افتابی با تو بودن را چگونه فراموش کنم !
 
این روزهای ابری و تاریک را چگونه تحمل کنم؟
 
آن همه تبریک گفتنها ؛ آن همه آرزوی خوشبختی شنیدنها را چگونه فراموش کنم !
 
این همه دلسوزی و تمسخر شنیدنها را چگونه تحمل کنم ؟
 
" صـــــدای شکستن قلبم وغرورم را چگونه فراموش کــــنم "
 
دیگر مهم نیست خورشید بیاید یا باران ببارد.......... !!!
 
دیگر مهم نیست من کجای صفحه زندگی مثل ادمکی بی جان جابجا می شوم......... !!!
 
چه اهمیتی دارد که خوب باشم یا بد . زشت باشم یا زیبا ......... !!!
 
اصلا" باشم یا نباشم ......... !!!

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت


امروز خوبم
ترانه مي خوانم
گيتار مي زنم
مي خندم
پنجره را باز مي كنم
بوسه مي فرستم
و اتاقت را
پر از گل مي كنم
تو هم مي خندي
شادِ شاد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 2 Jan 2008 ساعت 9:35 موضوع | لینک ثابت


دنیای بی حاصل

تو این دنیای بی حاصل بودن با همه شکستگیهای دل

 من

با همه تلخیه قصه ی تو ومن من که حیفم میاد از گلایه

 کردن

ارزش گلایه ی من بیش از اینهاست نه برای اونکه اهل

 سوداست



کسی که لحظه به لحظه رنگ دنیاست من ساده به

 خیالم از خود ماست

سهم من از تو چه بوده غیر ازار تویی که دنیا برات شده

 یه بازار

من تو رو به چشم یاری دیده بودم تو منو اما به چشم یه

 خریدار

تو رو باید میشناختم که هزار تا چهره داشتی روی

احساس دل من داشتی قیمت می گذاشتی

تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست چینی

شکسته دل من دیگه پیوند شدنی نیست

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 1 Jan 2008 ساعت 8:38 موضوع | لینک ثابت


زندگی یه بازی مسخره بود

وقتی چشمای تو چشمامو ندید
 
دستامون یه قصه ی تازه نوشت
 
دلت عاشق شد و دنیامو ندید
 
               غصه ی نبودن و بودن تو
 
               بغض خنده هامو تو خودش شکست
 
               یخ جاده های خیس و شب زده
 
               بالای خسته ی پروازمو بست
 
اومدی اما می دونم که باید
 
نرسیده به گلایه گم بشم
 
تکیه مو بدم به هرچی فاصله ست
 
میون هزار تا سایه گم بشم
 
              من و تو مثل دو تا ستاره ایم
 
              که دلامونو به هم گره زدن
 
              توی گرگم به هوای آسمون
 
                         چشامون اما به هم نمی رسن
 
توی لحظه های تلخ بی کسی
 
بذار تنهاییمو تنها بذارم
 
تا همیشه عاشقت باشم ولی
 
حتی به خودم نگم دوست دارم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 1 Jan 2008 ساعت 8:37 موضوع | لینک ثابت


باتو هستم اي لبريز از عشق


هراسي نداشته باش اي سياره كوچك گرم من!


من با تمام وجود دوستت خواهم داشت .


هراسي نداشته باش !


با قلبي سرشار از عشق و محبت لحظه هاي پربارت را

نظاره كن


تازيبايي درونت و زيبايي عشقمان بر چهره زيبايت نقظش

 ببندد


صدايم كن !


صدايم را خواهي شنيد ، با تو سخن خواهم گفت !


صداقت ، عشق ، شادي ، شور، شعف، زيبايي ، محبت

 در وجود توست


به دنبال چه مي گردي نازنين ؟


اكنون مرا درياب !


و صداي درونت را بشنو


با تو هستم اي همه لبريز از عشق و دوستي


آن روز كه خودم را نثار عشق تو كردم باور داشتم كه


زندگي يعني اهداي عشق به آنكه مي پرستي


و تنها همين !


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 1 Jan 2008 ساعت 8:24 موضوع | لینک ثابت


بگرديد ، بگرديد ، درين خانه بگرديد 


 درین خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
 

يکي مرغ چمن بود که جفت دل من بود 

 جهان لانه ي او نيست پي لانه بگرديد 
 
 يکي ساقي مست است پس پرده نشسته ست 

 قدح پيش فرستاد که مستانه بگرديد 
 
 يکي لذت مستي ست ، نهان زير لب کيست ؟

 ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد 
 
 يکي مرغ غريب است که باغ دل من خورد 

 به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد 
 
 نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست 

 همين جاست ، همين جاست ، همه خانه بگرديد 
 
 نوايي نشنيده ست که از خويش رميده ست 

 به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
 
سرشکي که بر آن خاک فشانديم بن تاک 

 در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد 
 
 چه شيرين و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟

 پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد 
 
 بر آن عشق بخنديد که عشقش نپسنديد 

 در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد 
 
 درين کنج غم آباد نشانش نتوان ديد 

 اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد 
 
 کليد در اميد اگر هست شماييد 

 درين قفل کهن سنگ چو دندانه بگرديد 
 
 رخ از سايه نهفته ست ، به افسون که خفته ست ؟

 به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد 
 
 تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد 

 گرم باز نياورد ، به شکرانه بگرديد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 1 Jan 2008 ساعت 8:23 موضوع | لینک ثابت


باد مي آيد
موهايت
روي پيشاني افشان مي شود
نگاهت رنگ مي گيرد
مهربان مي شوي
و من در نگاه تو
گيج مي شوم
انگشتانم گم مي شود
لابه لاي موهايت
و شانه مي زند
يك طرفه
باد مي آيد و
تو گرماي انگشتانم را
مي خواهي
و گم مي شوي بين
نوازشهاي دست من و باد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 1 Jan 2008 ساعت 8:21 موضوع | لینک ثابت


 

سينه بي عشق مباد

 
مهرورزان زمان هاي کهن، هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يي

بر نيايد دگر آواز از "من"!

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

بسپاريم به باد!
 
آه !
باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.

آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،

خنده مي زد " شيرين" ،

تيشه مي زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد .

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بي نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت مي خواست :

جان چراغان کني از عشق کسي

به اميدش ببري رنج بسي .

تب و تابي بودت هر نفسي .

به وصالي برسي يا نرسي! 

سينه بي عشق مباد!! 
 
عشق برای تو


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 30 Dec 2007 ساعت 11:36 موضوع | لینک ثابت


بي تو ترك برداشتم
و به هر بهانه اي
دلم مي شكند
گاهي گم مي شوم
پشت پنجره ها
و سكوتم را
بغض مي كنم
تا نشنوند
صداي شكستنم را


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 30 Dec 2007 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت


من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
 
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
 
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
 
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
 
موهات را ببند دلم را تکان نده
 
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
 
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
 
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
 
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
 
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
 
امشب برای ماندنمان استخاره کن
 
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
 
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 30 Dec 2007 ساعت 10:49 موضوع | لینک ثابت


>