راز دل
می توان خواست ، می توان گفت ؟!! شاید …
نمی دانم خواستن به چه قیمتی و گفتن به چه شکل آیا می
توان هر آنچه از دل می گذرد را به زبان جاری ساخت باز هم
نمی دانم انگار قرار نیست گفته شوند یا بهتر بگویم انگار قرار
نبوده است گفته شوند و حال به این ادراک نیز رسیده ام که
خواستن هم نشود.
و این است آرزو ، آرزو را به شرط راز داری می توان داشت ،
داشت و نگفت ، نگفت و تحمل کرد و در آخر رضا داد به آنی که
رخ می دهد و آنی که حال باید آن را اعتقاد داشت و پذیرفت زیرا
رد آن یعنی رویارویی ، رویارویی با هجوم دردها و شکستن زیر
پای شرمندگی و ندامت و این شرمندگی قیمتی دارد تا بینهایت
و آن است به اندازه ی خرد شدن .
پس بیا آرزو کن و نگو و نخواه که این روزگار ، روزگاریست بس
ناجوانمرد که اگر زیر پا لهمان نکند دستی از ما نگیرد ، کاش
خواب باشم … کاش این ها کابوس باشد که تمام می شود و
کاش در همین نزدیکی انتظارمان را بکشند بی هیچ چشم
داشتی از برای عشق
همه ی عمر در انديشه ی حضور كسی بودم كه هرگز نيامد .
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 24 Jan 2008
ساعت 7:49 موضوع |
لینک ثابت
مرامت را بنازم اي صدف
هرگاه دلت از آسمان آبي و
درياي پر امواج مي گيرد
دهانت بسته مي گردد
دلت پر غصه مي گردد
و عشق تو
به آن دريا
چنان پاك و چنان خالص
كه همچون دُر
سفيد و ناب مي گردد
و دريا
همچنان كف بر لبِ
اين آسمان آبي و ساحل
به دنبال افق گردد
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 24 Jan 2008
ساعت 7:42 موضوع |
لینک ثابت
خالیِ شانه هایم را به سرمای دیوار تکیه می دهم،
بالای سرم،
ساعتی که درک حضورش محال است، تک تک می کند.
نیمه شب است اما.
سرم را که روی شانه ام خم می کنم،
غیبت حضور لَختی موهایت،
لُختی چاردیوار بی رنگم را به رخ می کشد.
آری نازنینم،
حدیث، همان است:
نیمه شب است
و من تنهایم.
تا من گز می کنم تنهایی تنم را،
ربع دایره می چرخند
نرگسی های پشت پنجره
تا خاک
انحنای مردن را
و من رهایشان می کنم،
وقتی لا به لای گل های سرخ هم سرنگ کاشته باشند!
نازنینم،
دلم گرفته است،
و باز بی خودی تب دارم
تنم می سوزد و باز این تب است
که یک تنه می زند بر تنم،
که " هی! تنهای مغموم شب های کسالت بار!
برایم از نو بخوان، آواز قریب غربت سرزمین بی نوایت را!"
و من
سفره خالی ات،
حسرت کودکانت،
زخمی تنت،
خون پیراهنت،
سنگ باران خواهرت،
بغض مادرت و گور بی سنگ برادرت را
آوازی می کنم
دشتی، با زخمه های کمانچه و ناله های نی.
نازنینم،
گرفتار شبی عجیبم
که این چنین دلم گرفته است.
چرا نوازشت را دریغ می کنی؟!
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 24 Jan 2008
ساعت 7:41 موضوع |
لینک ثابت
منو نترسون !
به من از روزهاي كوتاه ، شباي سرد زمستون
زوزه ی سگ هاي ويلون ، شب خلوت خيابون
زير سقفاي شكسته ، رگ تند باد و بارون
گنجه هاي پر ز هيچی ، حسرت يه لقمه ی نون
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !
***
به من از سرفه ی برگا ، سينه ی زخمي پاييز
ترس گنجشكاي عاشق ، از مترسك هاي جاليز
سر موندن و نرفتن ، بوته با گلاش گلاويز
پٍُر پَرهاي شكسته ست ، قفساي زرد پاييز
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !
***
به من از دستاي تب دار ، لباي تناسه بسته
روی ریگ داغ دویدن ، با پای زخمی و خسته
ديدن مردي كه زير سايه ی خودش نشسته
با همه آوارگي هاش ، دل به موندن تو بسته
بگو بگو با همیم ، ولي از دوريت نگو
منو نترسون
منو نترسون !
***
كسي كه مي پندارد
تمامی ميوه ها زماني مي رسند ،
كه توت فرنگي از انگور هيچ نمي داند !!!
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 22 Jan 2008
ساعت 8:12 موضوع |
لینک ثابت
خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره
دل ناامید من، تو رو آرزو داره
دل ناامید من ، تو رو آرزو داره
ای همیشگی ترین ، آه ای دورترین
سوختن کار من است ، نگرانم منشین
راست می گفتی تو ، دیگر کنون دیر است
دوستی و دوری ، آخرین تقدیر است
راست می گفتی تو ، باید از عشق برید
از چنین پایانی به سر آغاز رسید
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم
تو
رها از من باش ، ای برایم همه کس
زیر آوار قفس ، مانده ام من ز نفس
تو و خورشید بلند ، من و شب های قفس
بعد از این با خود باش ، یاد تو ما را بس
شکستی و شکستم ، گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم ، چه هستی و هستم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 22 Jan 2008
ساعت 8:5 موضوع |
لینک ثابت
برای تو که نيامده خداحافظی می کنی ...
من؟
من همانم ....
همان که سالهاست لحظه هاي سبز کودکي را تجربه مي کند .
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست از لحظه هاي خالي از حضور روشن تو مي گويد ، مي خواند ، مي نويسد ... و مي گريد.
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست ديگر به کوچه هميشگي ميعادگاه اقاقي و نسترن ، کوچه هميشگي چادر سفيد و اسباب بازي ، کوچه هميشگي عروسک و آيينه و کوچه هميشگي خيس از ترنم باران پا نگذاشته است .
من ؟
من همانم ....
همان که هر گاه باران مي آيد چترش را مي بندد و به سادگي يک پرنده خيس از ترنم غزل وار باران به کوچه پيچک پوش دلش سر مي زند .
تو ...
راستي من براي که دارم از کوچه پيچک پوش دلم مي گويم ؟
تو کيستي ؟
همجنسي از تبار باران ؟ يا همنفسي از همين آواره هاي اين شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را مي شناسم .
آري تو را مي شناسم . شبي خسته ، از همين کوچه مي گذشتي ...
يادم هست : باران مي آمد و من که مثل هر شب رؤياها ، تنها به ديدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را ديدم .
خسته مي رفتي و من ...
من نگاهت مي کردم .
باور کن به سادگي نگاه يک پرنده که از بالاي آسمان به اين زمين و انسانهايش نگريسته باشد... فقط نگاهت مي کردم .
من مثل هميشه بي چتر ....
بي سرپناه ....
مثل تمام پرنده هاي اين شهر بي پرنده ، آواره .....
تنها مي رفتم . مي رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکي و تصميم کبري که زير همان درخت اقاقي همسايه جا مانده بود ، بگردم .
مي رفتم تا آنسوي ديوار ، آنسوي همين کوچه پيچک پوش ، آنسوي خاطرات کودکي ، مي رفتم تا آنسوي حضور تو ....
مي رفتم تا سراغ از نشاني تازه تو بگيرم ....
نه ! مي رفتم تا خودم را دوباره بيابم ... .
آخر نمي داني .
نه ! تو نمي داني که من سالهاست خودم را گم کرده ام .
تو نمي داني که از آن روزي که بار از اين کوچه خالي از فرياد هاي کودکانه بستي و رفتي من خودم را گم کردم .
تو نمي داني که ديگر سالهاست فقط به خاطر اين به اين کوچه خالي نمي آيم که مي ترسم خودم را پيدا کنم !
بگذار از اول دوره کنيم !
تو از کوچه خالي از اقاقي و پرنده رفتي ....
و من ديگر هيچ نمي دانم . همين !
مي ترسم ...
ميترسم خودم را در گوشه اي از همين کوچه " تنها " پيدا کنم .
ميترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هايي که نيستند ، در حال سنگ زدن به اين زندگي مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعراني از تبار ديوانه ها پيدا کنم . بگذار راستش را بگويم ...
مي ترسم خودم را " بدون تو" پيدا کنم .
حالا دوباره آمده اي که چه ؟
نگو مرا نشناختي که تو را بهتر از خود مي شناسم .
دوباره آمده اي که تنها ماندنم را به يادم بياوري ؟
مي دانم که رفته اي و حالا پس از سالها خسته از تلاطم نگاههاي غريب برگشتي .
مي دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههاي نا آشناترينان با تبار شاعران ديوانه را نداري .
مي دانم که در تمام اين مدت با تمام رؤياهايم همراه بوده اي اما ....
اما حالا ديگر دير است .
دير آمدي اي زود از دست رفته !
حالا ديگر سالهاست که هر قدر تلاش مي کنم ديگر نمي توانم ديوار پيچک پوش را که با رفتنت ريخت دوباره از نو بسازم .
خودت ببين !
حالا ديگر سالهاست که شعرهايم بي قافيه و رديف شده اند .
حالا تو از من بي قافيه چه مي خواهي ؟!
دير آمدي اي زود از دست رفته .... دير آمدي .
حالا ديگر من ....
من همانم ....
همان که سالهاي بي تو را تحمل کرد و سالهاي با تو را توان تحمل ندارد!
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 22 Jan 2008
ساعت 8:0 موضوع |
لینک ثابت
حسرت
مچاله می شوم از حسرتی که غم زده است
چقدر حال مرا زندگی به هم زده است
بهانه گیری کابوس هر شبم یعنی
کسی به خلوت دنیای من قدم زده است
و درک کردم از احساس کوچه سر شارم
شبی که حادثه ی قصه از تو دم زده است
کسی مقصر این التهاب زیبا نیست
فضای ذهن من از خلسه های سم زده است
نشسته ام و فقط فکر می کنم که چرا ؟
خدا به صفحه ی تقدیر من قلم زده است
کسی که فال مرا با دروغ معنا کرد
عبور ثانیه ها را چقدر کم زده است
برای اخر یک اتفاق تکراری
مسیح پای صلیب دلم حرم زده است
بزن خلاص کن این اخرین روانی را
دوباره مثل همیشه به سرم زده است
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 22 Jan 2008
ساعت 7:59 موضوع |
لینک ثابت