تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

زيبايي عشق به سکوت است، نه به فرياد
 
زيبايي عشق به تحمل است، نه به خرد شدن و
 
فرو ريختن
 
عشق خيالي است که اگر به واقعيت بپيوندد
 
تمام شيريني اش را از دست مي دهد
 
################
 
 
ميرسد روزي که بي من روزها را سر کني
 
ميرسد روزي که مرگ عشق را باور کني
 
ميرسد روزي که تنها در کنار عکس من
 
خاطرات کهنه ام مو به مو از بر کني
 
 
دلم را هيچکس باور نداشت / هيچکس
 
 کاري به کار من نداشت
 
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ / با خطوطي
 
 نرم و زيبا و قشنگ
 
او که خوابيده است در اين گور / بودنش را
 
هيچکس باور نکرد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Feb 2008 ساعت 8:8 موضوع | لینک ثابت


  softly d leaves of memories wil fal,

i'll pick them up & gather them all,

coz 2day, 2moro & til my life is through

i'll cherish having sum1 like u!

برگ های خاطره ها به آرامی میریزن

و من بلندشون میکنم و اونها رو گرد هم میارم

چون امروز، فردا و تا وقتی که زندگی من ادامه داره

بخاطر داشتن شخصی مثل تو خوشحال خواهم بود

 

 

7-  I m on a mission:

Misson 2 avoid u,

2 forgetu, 2 get rid of u,

2 not 2 talk 2u or meet u,

in short....

MISSION IMPOSSIBLE!!

من در یک ماموریتم

ماموریتی برای دوری از تو

ماموریتی برای فراموش کردنت و فرار کردن از دستت

که باهات صحبت نکنم و تورو نبینم

در یک کلام :

ماموریت غیر ممکن!!!

 

8-  D smallest word is I,

the sweetest word is LOVE

and the dearest person

in the world is U.

tats y I Love You..

i (من) کوتاه ترین کلمه ی دنیاست

شیرین ترین کلمه ی دنیا عشقه (LOVE)

و عزیز ترین شخص در دنیا تو هستی(you)

واسه همینه که دوست دارم(I love you)

 

 

9-  Dear O Dear, ur not near

but i can hear

dont get fear

Ur memories r here

liv wid cheer

no more tear

and ur mine forever!

عزیزم تو نزدیک من نیستی

اما میتونم بشنوم:

هرگز نترس

خاطره هات اینجا هستن

با شادی زندگی کن

دیگه اشک نریز

چون تو همیشه مال منی

 

10-Q:Wat is luv?

*

*

*

*

A:Luv is wen sum1 breaks ur heart

n d most amazing thing

is tat u still luv them

wid every broken piece...!

سوال : عشق چیه؟

جواب : عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورو میشکنه

 

و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت

دوستش داری!!

 

 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Feb 2008 ساعت 8:4 موضوع | لینک ثابت


مهربانی ممنوع !

دست سوزنده مشتاقت را

در نهانخانه جیبت بگذار

تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی

خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند

دوستی مسخره است

مهربانی ممنوع !

و تو ای دوست ترین

در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را

من و تو

باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم

با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم

و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم

کاش میدانستی

که نباید حس کرد,که نباید دل بست

در فضایی که پراز همهمه آدمهاست

من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین

دل ما بسته وابستگیاست

قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 3 Feb 2008 ساعت 7:59 موضوع | لینک ثابت


من دراین خلوت دلگیر

جان می سپارم امشب

تقسیم می کنم سکوت را

با سکوت...

وتو درآنسوی این شب

با غم ها بیگانه

می گریزی از یاد من

شاید اما در خیالت

یاد من می شکفد

من ولی در این خیالم

که در چشمهای خسته ات

امروز شادی کجا بود...؟
 
www.hamtaraneh.com
 
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را

وامروز دوباره شکست

تکه ای از شکسته های قلبم

درآن گوشه ی پاییزی

گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود

تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند

کاش گفته بودم...

کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی

که قلبم ستایشت می کرد

دریغ از گوشه چشمی

که همان، بت شکنم کرد

وامروز...

بخشایش عذرم

مفهومی بی رنگ است

گمشده در اعماق تاریک قلبم...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 2 Feb 2008 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت


راستش نمیدانم اقرار به پشیمانی خودش پشیمانی میاورد یا

نه...


اما بگذار آیینه وار اغرار کنم
...


پشیمانم
...


از تمام حس هایی که نثار این یخ بسته های سنگی کردم
...


از تمام لبخند هایی که با تایید اهل دل به روترشی اهل عقل زدم


از تمام سادگی های بی جواب مانده ام...


از تمام نیمه های پر لیوان ها که دیدم
...


سخت
...


پشیمانم
...!


پشيمان ميشوم شايد
...!


از اينکه ماندم و رفتی
...


پشيمان ميشوی روزی
...


از اينکه رفتم و ماندی
...!

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 2 Feb 2008 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت


دل شكسته
 دلش رو فروخته بود ، خیلی ارزون ، مدت ها فکر می کردم دلش ماله منه یعنی یه جورایی معامله کرده بودیم ، دلم رو داده بودم بهش در عوض دل اون شده بود ماله من ، ولی انگار این عهد یکجانبه بود ، چون دیگه نه دل خودمو دارم و نه دل اونو ، اون طور که می گن به چند نفر هم فروخته و به بعضیاشونم باخته ، سینم تنگ شده بدم اومده ازین روزگار لعنتی ، دیده بودم سر هرچیزی معامله کنن دیده بودم هر چیزی رو بخرن و بفروشن دیده بودم سر هر چیزی شرط ببندن و قمار کنن ولی نه دل نه دلی که صاحب داره نه دلی که چشم انتظارشن ،تازگیا یهو خندم می گیره خنده با اشک ، یادم هم نمیاد دیده بوده باشم کسی هم بخنده و هم گریه کنه اونم نه از سر شادی که از ناراحتی ، البته کسی که معامله بلد نیست حقشه که اینطوری بشه ، آخه این طور که معلومه قانون معامله تغییر کرده ، یعنی هرچی نامردتر بهتر ، این روزا باید دل رو چال کرد جایی که هیچ کس نبیندش که اگه بدونن داری مفت از چنگت در میارنو از بین می برنش ، حالا که کسی دلت رو نمی بینه دیگه راحت می تونی رو دل دیگرون قمار کنی که اگه زرنگ باشی خیلی زود پیشرفت می کنی اونوقته که خیلی مهم میشی ، میشی یه نامرد گرگ صفت ، ولی خوب نمی خواد فکر بدی کنید چون اصلاً بد نیست که خوب هم هست یه کم با دقت که به دورو برتون نگاه کنید می بینید ازین ناانسانها کم هم نیست ، درنده هایی که یه صورتک خوشگل گرفتن جلو روشون ، تازه چه ارجو قربی هم دارن . . . می بینید ! ، به هرحال از ما گفتن ، تو این دنیا البته این جور که معلومه و این طور که از ظواهر امر دست گیر آدم میشه یا باید دلت رو مفت ببازی و بعدش بشینی زانوی غم بقل بگیری یا اینکه رو دل دیگرون بازی کنی ، پیش هم اومده که از بین همین دل از دست داده ها هم بعد یه مدت قمار بازهای راه بلدی بیرون اومدن که راه در رو تو کارشون نیست و اگه چشمشون به دلی بیوفته مشتری اول و آخرش خودشونن . . . اینارو گفتم بدونی که دوروبرت چه خبره اگه دوست نداشتیشون می تونی مثل من دلت رو مفت بفروشی و پیش خودت فکر کنی که نه معامله بدی هم نبود ولی بعدش باید گوشاتو مهکم بگیری که صدای خنده هاشون رو نشنوی . . . انتخاب با خودت ولی تا یادم نرفته بگم یه نفر هست اون بالاها که می گن دل رو خیلی خوب می خره ، هرکی فروخته راضی بوده
 
www.hamtaraneh.com
 
همه ی عمر در انديشه ی حضور كسی بودم كه هرگز نيامد . . .


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 2 Feb 2008 ساعت 9:45 موضوع | لینک ثابت


چه سکوتی


وچه تاریکی دهشتناکی


عمق کوچه باغ برفیست


ردٌ پایی بر تن ِبرفِ سفید


رفته تا تهِ تاریکی کوچه


ردٌ پای عابری خسته وتنها


عابری بی خبراز سردی ِاین شب


بی خبراز سردی ِاین برف


عابری که به ما پشت کرده


می رود تا گم شود


تا به رنگِ تاریکی ِتهِ آن کوچه شود


بی توجه به نگاه من وتو


به آن تابلوی برفی


سالهاست که می رود


و نمی رسد به مقصدی


او اسیر است


 
اسیر تابلویی برفی...
 

 
 
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای


من شکستم هر دو را


گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام


به خاموشی مغرورانه ات


شکستی تو مرا


با تو گفتم


از همه تنهایی ام، خستگی ام


با تو گفتم تا بدانی


با همه ناجیگری، بی ناجی ام


تو، سکوتت خنجریست


بر قلب من


و حضورت، مرهمی


بر زخم من


پس، باش


تا همیشه با من باش


حتی اگر خاموشی...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 29 Jan 2008 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت


وز تلخی بود


مهتاب هفت بار به ستارگان شک کرد


زمین


به هسته‌های پوسیده در بطنش، لعنت فرستاد


درختان بی‌اعتنا شدند


به رسوایی کوچ پرندگان


و به صدای اساطیری کبوترها


و آسمان


برای هر رهگذری آرام گریست


وسوسه زهرآلود آدم، بارور شد


در گلوی هوس‌انگیز حوا


سیب سبزی بی‌اندوه،


در دستان حوا رویید،


بی حضور آدم


و پس از دشنام سخت آ فرینش،


بشر متولد شد.


 
گزینه


شاید زیادی زنده مانده‌ام

 
زنده ماندنم،


دشنامی است به آغاز هر تولد


در زنده ماندنم،


نه رویایی می‌شکفد


و نه صدایی اوج می‌گیرد


من به هرچه سفید است و پایدار،


لعنت فرستاده‌ام


گزینه‌های هستی را یک‌به‌یک خط می‌زنم


عشق


زندگی


ابدیت


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 29 Jan 2008 ساعت 7:56 موضوع | لینک ثابت


فرشته بخواب!


زندگی از پنجره ای که تو ایستاده به کوچه آن می نگری زیباست!


دختر زیبای آنسوی پنجره....!   افسوس که “دیگران” به زیبایی پنجره تو

قد نمی دهند!


“دیگران” از پنجره آلوده خود رهگذر را زشت می بینند.


من تو را از پنجره در آرزو دیدم و تو....


                                                مرا از بالا رهگذر کوچه!


هر روز آرزو گذر کردم به هر روز رهگذر آرام خندیدی!


دلم شکست.


از نگاه “دیگران” به کوچه پرسیدی.... رهگذر...؟؟!


از “دیگران” فرار کرد، تو زیبا


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 29 Jan 2008 ساعت 7:55 موضوع | لینک ثابت


>