نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 5 Feb 2008 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت
من پرستوی خزان دیده ی خاموش توام
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 5 Feb 2008 ساعت 17:5 موضوع | لینک ثابت
Comradeship I see in none
Whither have my comrades gone
Love is lost,and friendship ends
What has happened to my friends
ياري اندر کس نمي بينيم ياران را چه شد
دوستي کي آخر آمد دوستداران را
چه شد
Dark the fount of life is grown
Where is blessed Khizer flown
See the rose-stem bleeds to death
Where is now the summer’s breath
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي
کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
There is none that will recite
How a friend had friendship’s right
What remains of gratitude
To a comrade true and good
کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شتاسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 4 Feb 2008 ساعت 8:45 موضوع | لینک ثابت
درست مثل غنچه به هم فشرده بودم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 4 Feb 2008 ساعت 8:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

قرار نیست "من" "او" شوم قرار نیست او من شود
هر کس باید خودش بماند تا همدیگری ممکن گردد.
تجربه های عاشقانه نه استحاله است، نه از خود بیگانگی، نه فراموشی.
نه "های" دارد و نه "هوی". بهانه ای است برای پی بردن به خود خویش.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY