تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من/ ورنه این دنیا که ما دیدیم
 
خندیدن نداشت *

 
*
بدان ای دوست،می دانم

برایم دسته گلهای ترانه را

ز باغ قلب پر مهرت

تو می چیدی

و با لبخند و با بوسه

برایم می فرستادی...
 

 
آغاز هميشه يكسان است ؛ پايان مشخص مي كند راه را بيراه را *
 

*
 
باز در كلبه ي عشق عكس تو مرا ابري كرد.عكس تو خنده به لب
 
 داشت ولي اشك چشم مرا جاري كرد

*
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در
 
دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر
 
 سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه
 
همسفري

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 19 Feb 2008 ساعت 7:46 موضوع | لینک ثابت


 

http://www.shenidar.com/sec/news/Files%5C2007%5C07/070729_7994_Shot4u.jpg

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکلهای هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
 
...
 
وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند

وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی كه زندگی من دیگر

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید

دیوانه وار دوست بدارم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 17 Feb 2008 ساعت 7:54 موضوع | لینک ثابت


 
www.hamtaraneh.com
 
میـــــــدانم این روزهـــا پر از دلتنـــــگی منی!
 
خودخـــــواهی نمیــــکنم بـــــاور کـــن مـــن از تو لبریزتر از دلتنـــگی ام
 
 و تنـــها امیـــد دســـت های تنـــهای مـــــــــن ،نفســهای گـــرم تـــوست
 
 که مــــرا گرم میکند
 
 و مـــن ایــنجا ، فقـــط شــعر میـــخوانم تـــا تــو بیــــایی و مــن هـــــم
 
وصــال را تصـــور کنم...
 
 اینـــجا ، شـــب ها هنـــوز هــم بــا خـــاطره ندیـــدنت خوابــم را بهبود میدهم
 
وچـــــشم به راه تــــــو هستــــم تا وقتـــی می آیـــــی
 
 گـــل هـــای سرنــکشیده در قلـــبم را بپـــایت پرپر کـــنم
 
 و منتــظرم
 
تا صبـــحی بــیاید تــو را ببـــینم و دســـتان زخمی از تنــهاییت را
 
 با بوســه هایم مـــداوا کنــــم.
 
 بـــاور کــــنی یا  نه دیـــگر چه فرق میــــکند؟
 
 مـــن تنــها مــسافر جامـــانده از زمانـــم تا اینجا بمــانم و تورا بــــه
 
 بهشتی بی غصه بدرقــــه کنم.

میــــــدانم تا تو هستـــي سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
 
 و من كنار تو خواهـــــم مـــــاند و تاهميشه ستـــاره ها را
 
 بیــــــــــــــــــدار خواهــــــــم کرد.


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 16 Feb 2008 ساعت 8:15 موضوع | لینک ثابت


مدم غروب دور ميشم از تو آروم مثل گذشتن از خواب آرومتر از پرواز يه شبنم زير آفتاب آروم مثل نسيمي که ميگذره از چمن ميگذرم از کنارت همدم محبوب من دور ميشم از پيش توآهسته اما خسته حالا که بوسه خواب روي چشات نشسته حالا ميرم که مهتاب اسم تورو صدا کرد دست پر از تمنات دست منو رها کرد سياه ترين خاطره تو قصه تو بودم تو شعله ور تر از عشق من از سرما سرودم توجلوه طلوعي اي همصداي خوبم منو به سايه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم آروم ميرم مبادا رفتنمو ببيني با چشماي پر از اشک سر راهم بشيني ديگه وقتي نمونده تو دل اين شب تار ميسپارمت به خاطر براي آخرين بار سياه ترين خاطره تو قصه تو بودم تو شعله ور تر از عشق من از سرما سرودم توجلوه طلوعي اي همصداي خوبم منو به سايه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 16 Feb 2008 ساعت 8:11 موضوع | لینک ثابت


>