تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

 


 
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
 
در بیهودگی انتظار به تو پیوستن چه بی صبرانه مانده ام
 
چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند
 
ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام
 
چه بسیار است دوری ها فراموش کردن ها و گسستن
 
 ها
 
ومن در این همه چه صادقانه مانده ام
 
رفیقان با همه نا رفیقی با ما رفیقند
 
من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام
 
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 26 Feb 2008 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت


دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده

می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده

یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه

اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟

چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من

دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده

گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
 
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده

التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم

گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده

گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی

گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
 
www.hamtaraneh.com
 
اون پرنده تو بودی پيرهن ابر و دريد

رفت و گم شد تو غروب رفت و از همه بريد

اون که روی عاشقی طرح دلتنگی کشيد

جفت پر شکستشو توی تنهايی نديد

توی واپسين نفس تو يادمی هم پرواز

باز تو می تونی فقط باشی برام نفس ساز

بيا هم هوای من برای من صميمی

منو از اينجا ببر تو ای جفت قديمی

من هنوز تشنه ی نورم تشنه ی دشت خورشيد

زود بيا که باد غربت همه ی پرامو چيد

بيا هم هوای من فقط تويی صميمی

منو از اينجا ببر تو ای جفت قديمی..

من اون پرندم گنگ و خسته

هر پر پاکم روی سنگه

هر يه پری که رخت تو بود

حالا واسه خاک رختی قشنگه!


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 25 Feb 2008 ساعت 8:5 موضوع | لینک ثابت


چه دوري ،


وقتي كنار تو نشسته ام و به آرزوهاي خفته ام فكر مي كنم


چه نزديكي ،


وقتي فرسنگها از تو فاصله گرفته ام و در ميدانچه قديمي با ميوه هاي كال حرف مي زنم .


اتاقم پر از باران مي شود ، وقتي رويا ها يم را فراموش مي كني و چشمهايم را پشت

آفتاب جا مي گذاري .


دلم پر از خون مي شود وقتي سلامم را نمي شنوي و در كشتزار زندگي بذرهاي شعله مي

پاشي .


ترانه هاي جبرئيل را بشنو و از تپه هاي غرور پايين بيا .


اگر ستاره ها از راه برسند  ماه به تو نگاه نخواهد كرد ، حرفهايم را باور كن .


ياسمنها درخشنده تر از پيش در حاشيه باغچه نشسته اند و به  آواز ماهي هاي حوض

گوش مي دهند .


دانه هاي برفكي جامه هايمان را سپيد خواهند  كرد . كاش كسي انبوه برف را از بام

قلبمان پاك كند .


رگهاي من شبيه زمستان شده ا ند .پلكهاي مرطوب مرا باور كن .


اين باران نيست كه مي بارد ، صداي خسته من است كه از چشمهايم بيرون مي ريزد .


بيا از دالانهاي تاريك بيهودگي عبور كنيم  و به چمنزاران روشن برسيم .


گذشته هاي خاموش را را دور بريز و خانه را پر  از بوي زنبق  كن .


بيا قلبهايمان را در اقيانوس بشوييم تا هيچ گاه طعم نمك را فرامش نكنيم .


اگر سلامم را پاسخ بگويي ، از آ واز قناريها برايت انگشتر و گرد نبند مي سازم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 25 Feb 2008 ساعت 8:3 موضوع | لینک ثابت


 

 
Click for Full Size View
 
ديشب دلم گرفته بود ، مثل هواي باروني
 
دلم هواتو كرده بود ، هواي شيرين زبو نيت
 
دلم ميخواست گريه كنم ، بگم كه سخته تنهايي
 
اي همصدا اي آشنا ، بگو كه پيشم مي موني
 
نمي دونم چه حالي و كجايي و چه مي كني
 
ولي صدات تو گوشمه ، مي گي كه اينجا مي موني
 
رفتم كنار پنجره ، گفتم شايد ببينمت
 
ديدم محاله ديدنت ، چون گل بايد بچينمت
 
رو صندلي نشستمو يهو ديدم
 
يه قاصدك اومد پيشم
 
خبر آورد اي آشنا ، يه رازي را بهت بگم ؟
 
گفتم بگو : آهي كشيد، اومد نشست رو شونه هام
 
يواشكي چشماشو بست ، تا نبينه اشك چشام
 
مي گفت كه تو يه راه دور
 
يه راه دور و سوت كور
 
مسافري نشسته بود
 
مسافره غريب و دلشكسته بود
 
از تو همش شكوه ميكرد
 
با اشك گرم و دل سرد
 
مي گفت كه يادت نمياد
 
اون روزاي آخريه
 
چه قدر دلش مي خواست كه تو
 
نگاش كني ، صداش كني
 
بهش بگي دوسش داري
 
به شرطي تنهاش نذاري
 
تا اومدم بهش بگم برو بگو
 
دوسش دارم ، پاش مي شينم
 
ديدم كه اون رفته بود و
 
منم دارم خواب مي بينم 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 23 Feb 2008 ساعت 8:59 موضوع | لینک ثابت


I dream about you evey night

I shiver when your in sight

I long to hold you close n tight

I wanna be there with all my might

I m just hoping I'm the girl whos right

هر شب به تو فکر میکنم

وقتی که تورو میبینم میلرزم

دوست دارم که تورو نزدیک خودم نگه دارم

میخوام با تمام توانم با تو باشم

و امیدوارم من همون دختری باشم که برات مناسبه

 

When i look at you,

i cannot deny there is God,

cause only God could have created some one

as wonderful n beautiful as you

وقتی که به تو نگاه میکنم

نمیتونم وجود خدا رو منکر بشم

آخه فقط خدا میتونسته موجودی رو به زیبایی و حیرت انگیزی تو خلق کرده باشه

 

if i reached for your hand , will u hold it ?

If i hold out my arms, will u hug me ?

If i go for your lips, will u kiss me ?

If i capture ur heart , will u love me ??

اگر دستم به دستات برسه ؛ تو اونها رو خواهی گرفت؟

اگر بازو هامو به روی تو باز کنم؛ منو در آغوش خواهی گرفت؟

اگر به طرف لب هات بیام؛ منو خواهی بوسید؟

و اگر قلبت رو اسیر کنم، دوستم خواهی داشت؟


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 23 Feb 2008 ساعت 8:58 موضوع | لینک ثابت


>