تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

کسانی می روند


کسانی باز می گردند


پل عبور مهیا است


لیک ,


پاها وقتی بی حوصله اند


فعل رفتن


با هیچ زمانی صرف نمی شود


من تنهابه افق می نگرم


به قفس


که امنیت غریبی است


وقتی


پرنده آسمان را از خاطر برده است


چرا؟؟؟؟؟


چرا هیچکس


با آسمان جمله ای نمی سازد !!؟

 
 
 
 
 
به خاطر آدمهائی که برای پیدا کردن ماه

روزها

آسمان را نمی گر دند

شبها

برای جای خالی خورشید نمی گریند

به خاطر آدمهائی که

پا به پای جوی کوچکی که ابرش را گم کرده

تا انتهای کوچه نمی دوند

پشت پاهای کرور ها دل گمشده

حتی , یک پیاله آب نمی ریزند

من

پلکهایم را می کشم

با مداد رنگی خیالم


باغچه ی خانه ام را غرق گلهای وحشی

باقیمانده ی دفتر چه ام را

غرق کلام مقدس می کنم .

به خاطر تو

که آسمان را رها کردی

یادت رفت

هد هد سی مرغ عاشق بودی
 
 !


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 4 Mar 2008 ساعت 7:47 موضوع | لینک ثابت


می نشینم زیر درخت مدرسه
 
روی برگهایی که زیر درخت ریخته شده می نویسم
 
*خزان*
 
خ: خدایا
 
ز: زندگیمو
 
ا: ازم
 
ن: نگیر
 
اشکهای حلقه زده در چشمانم دیگر مجالی برای ماندن
 پیدا نمی کنند
 
اولین قطره که بر گونه هایم می نشیند
 
دوست داشتن تو را فریاد می زند
 
آرام با دستهایم اشک را بر می دارم
 
و آن را در آغوشم می فشارم
 
چشمهایم را می بندم
 
روز های بد و خوب در ذهنم طلاقی پیدا می کند
 
حرفهایی که هیچگاه به حقیقت نپیوست
 
آرزوهایی که محال بود
 
و شبهایی که بعد از تو بر سر سجاده عشق می نشستم
 
 و هزاران قطره مثل همین قطره اشک
 
که در آغوشم هست از چشمانم سرازیر می شد.
 
آری...
 
من تمام این مدت را با یاد تو زیر درخت مدرسه می
 
 گذراندم
 
که ناگهان خود را در دفتر مدرسه یافتم
 
دستهایم را باز کردم تا آن قطره اشک را نشان دهم
 
که ثابت کنم عاشقم و بی جا زیر درخت ننشستم که
 
 ناگهان
 
به جای قطره اشک خودکار را در آغوشم یافتم
 
و همزمان مدیر مدرسه فریاد زد:
 
تعهد نامه را امضاء کن


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 3 Mar 2008 ساعت 7:48 موضوع | لینک ثابت


سخاوت آن نیست که

آنچه را که من بیش از تو به آن نیاز دارم به من ببخشی

بلکه آنست که به من ببخشی آنچه را که بیش از من به آن نیاز داری...!؟

 
 
ما با مشکلات می جنگیم تا آسایش بیابیم
 
ولی وقتیکه آسایش یافتیم آن را غیر قابل تحمل می یابیم...!؟
 
اشتباه نیز جزئی از زندگی است
 
پس وقت خودت را تلف نکن
 
و خودت را به خاطر اشتباههای گذشته سرزنش نکن...!؟ 
 
هرگز نترس برای فاصله هایئی که میان
 
آرزوها ورویاهایت با حقایق وجود دارد
 
همانقدر که بتوانی رویایش را داشته باشی میتوانی انجامش دهی...!؟
 
هیچوقت میان بری پیدا نمیشود بسوی جائی که ارزش سفر را داشته باشد...!؟
تمام گنجشكان كه در نبودن تو مرابه باد ملامت گرفته اند تو را به نام صدا مي كنند...!؟

سفر زيباست

اگر مسافر در آخرين لحظات ،

نگاه تب دار خود را در چشم هايت جا بگذارد...!؟
 

شما نمي توني كسي را وادار كني كه دوستت داشته باشه

اما مي توني به كسي تبديل بشي كه دوستش دارن...!؟
 
 
 
وقتي اتفاقي برات مي افته

چه خوب چه بد به معناش فكر كن

در پشت هر اتفاقي منظوري نهفته است كه به ما ياد مي ده

چه طور بيشتر بخنديم و سخت گريه نكنيم...!؟


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 3 Mar 2008 ساعت 7:44 موضوع | لینک ثابت


 
خوش به حال ...
 
خوش به حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی

خوش به حال مردی که برایش تو شیرین زبانی
 
 کنی

خوش به حال مردی که نگاه پاک و معصومانه تو هر
 
 روز به او خیره شود

خوش به حال مردی که دستهای قشنگ تو دکمه
 
های پیراهنش را

باز کند ، ببندد ، تا لبهایت به نجوایی بخندند

حسرت دستهایت مانده به چشمهایم ، به خوابهایم
 
 ، به کش و قوس های تنم

در حسرت دستهایت پرپر میزنم

چقدر برایت قصه بگویم

چقدر ببوسمت ، نوازشت کنم  ، موهایت را نفس
 
 بکشم تا خوابت ببرد  ؟

چقدر نگاهت کنم ؟

نگاهت کنم تا خوابت ببرد

چقدر بی تو به تو فکر کنم ؟


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 3 Mar 2008 ساعت 7:42 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته
 
از تو , که دیگر شما هم نیستی

از این واژگان

که چه خیس , چه خشک

مانند مورچگان روی خطوطِ بی قرار دویدن

صف می کشند و تیر باران

دلم گرفته :

از هر چه تصویر جهان در چشمانت که خط خطی ست

دوست دارم

با " دوستت دارم "

سخیف ترین انشا را بنویسم و به تعداد نفر ها تکثیر

دوست دارم

از تمام سر بالائی ها پائین بدوم

از همه ی سرازیری ها صعود

نه!

این حادثه دل به پایان نمی دهد

بویِ تو در تویِ دهلیزهای قدیمی دارد و

عطشی بی انتها

سیرم از هر چه سراب و سرود آب

آبی که ابر و ابروی تو را می نوشد

چونان عابری که عبایش را دریده

برهنه بر جاده ی رسوائی اش

رد انگشتانش را حک می کند


کوزه ام را می شکنم

تا آب بداند

هم قد تشنگی ام نمی شود
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 3 Mar 2008 ساعت 7:36 موضوع | لینک ثابت


خيلي تلخه اگه ببيني يه آهو اسير پنجه هاي شير شده

 ولي تلخ تر اينه كه ببيني يه شير اسير چشماي آهو

عشق با روح شقايق زيباست، عشق با حسرت عاشق

زيباست، عشق با نبض دقايق زيباست، عشق در حسرت

 ديدار تو بودن زيباست

هميشه واسه گلي خاک گلدون باش که اگه به آسمون

 هم رسيد يادش باشه ريشش کجاست

آسمان برای گرفتن ماه تله نمی گذارد ، آزادی ماه است

 که او را پایبند می کند

 اگر برگ درخت در پاییز نمی افتاد، جایی برای روئیدن

برگ های بهاری پیدا نمی شد.

آن کس که با داشته های خوب خود خوشحال نیست ، با

 برآورده شدن آرزوهایش نیز خوشحال نخواهد بود.

حسين پناهي: من از اين مي ترسم كه دوست داشتن

را مثل مسواك زدن بچه ها به من و تو نذكر بدهند

 دختره به يه پسره ميگه اگه منو بوس كني واسه

هميشه براي تو ميمونم پسره ميگه: ممنونم از هشداري

 كه بهم دادي

غضنفر ميخواسته يك كبريت سوخته رو روشن

كنه،هرچي ميزده كبريت روشن نميشده. رفيقش بهش

 ميگه: بابا خوب شايد كبريتش خرابه! غضنفر ميگه: نه

بابا، همين پنج دقيقه پيش روشن شد!


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 1 Mar 2008 ساعت 7:41 موضوع | لینک ثابت


دلباخته

اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ

من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ

گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس

بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پيمانت اگر نيست نيايم

چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است

گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!

اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ
 
 
بهانه

از باغ مي‌برند چراغاني‌ات كنند

تا كاج جشنهاي زمستاني‌ات كنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»

تنها به اين بهانه كه باراني‌ات كنند

يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند

اين بار مي‌برند كه زنداني‌ات كنند

اي گل گمان مكن به شب جشن مي‌روي

شايد به خاك مرده‌اي ارزاني‌ات كنند

يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست

از نقطه‌اي بترس كه شيطاني‌ات كنند

آب طلب نكرده هميشه مراد نيست

گاهي بهانه‌اي است كه قرباني‌ات كنند
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 27 Feb 2008 ساعت 8:20 موضوع | لینک ثابت


>