باور
ایستادن بر لب بام هستی،
پروازی به بلندی آسمان،
فرودی آرام در کنار آشیانه ی محبت،
درخشش ناگهانی یک آذرخش،
قطره های داغ اشک یک شمع در قلب،
من ساحلی آرام با موجهای پی در پی اشتیاق
فاصله،
فقط توانست عمق نگاهت را بیشتر کند،
سکوت،
فقط توانست صدای صمیمیت مرا آواز کند،
زمان،
فقط توانست مهربانی قلبت را به سپیدی موهایت
تبدیل کند،
با مرهم تنهایی،
زخم های نا گفته ات را تسکین دادی،
و اکنون در هر قدم،
در هر کلام،
در هر نگاه ،
در هر نفس،
لذت ایمان به تو را باور میکنم،
" ایمان بیاوریم که چشمه های عشق جاودانند"
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 19 Apr 2008
ساعت 9:10 موضوع |
لینک ثابت
اوج مقام عاشقی به جرأت بوسیدنه ؛ به مدت حسادته
همیشه تا اونکه می خوای ، یه دریا درد و فاصلست
ولی مهم نرفتن و موندن سر رفاقته
تصورش خوب مشکله ، که ما کنار هم باشیم
نمی رسیم به همدیگه ، تلخه ولی حقیقته
*****************
تن مرد و نامرد یکیست ، روزگار باید بگذرد تا بفهمی مرد کیست
*****************
همۀ دنیا یه جادست
من و تو مسافراشیم
قدر امروز رو بدونیم
ممکنه فردا نباشیم
**********************
فرقی نمیکند گودال آب کوچکی باشی یا اقیانوس بیکران ؛ زلال که باشی آسمان در توست
**********************
هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار
ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم میشود
*********************
خوشبختی خود تویی ؛ آن را در آیینۀ دیگران مجو
********************
بعضیها وارد زندگی ما میشوند و خیلی سریع میروند ؛ بعضیها برای مدتی می مانند و روی
قلب ما رد پا می گذارند و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم
*******************
پازل دل کسی را به هم ریختن هنر نیست ؛ هر وقت تونستی با تیکه
های شکستۀ دل کسی براش یه پازل دل جدید بسازی هنر کردی
*******************
از شمع 3 چیز آموختم :
ایستاده بمیرم
بی صدا بمیرم
به پای دوست بمیرم
******************
نه زندگی آنقدر شیرین و نه مرگ آنقدر تلخ است که انسان شرافتش را به آن بفروشد
******************
زندگی مثل بازیه شطرنج میمونه :
اگه خوب بازی نکنی همه می خواند یادت بدند ، ولی اگه خوب بازی کنی همه می خواند
شکستت بدند
********************
دریا باش که اگر کسی سنگ به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه اینکه تو متلاطم شوی
********************
مردن آن نیست که در خاک سیاه دفن شوم
مردن آن است که در خاطر تو با همۀ خاطره ها دفن شوم
********************
سکوت ، فریاد هزاران درد است در وسعت بی انتهای نگفته ها ؛ و تو بی انتها ترین فریادی
که در سکوت من نشسته ای
*******************
تو را خواهم ، تو را تنها
که در یک گوشه از قلبت به جا مانم
نه با یک بوسۀ شیرین
نه با یک حلقۀ زرین
که تنها در نگاهت آشنا مانم
******************
اگر از پایان گرفتن غمهایت ناامید شده ای ، به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به حال
تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی است که هیچ دلیلی برای تمام شدن
نمی دید
******************
زیباییه عشق به سکوت است نه فریاد ؛ زیباییه عشق به تحمل است نه به خرد شدن ؛ و فرو
ریختن عشق خیالی است که اگر به واقعیت بپیوندد تمام شیرینی اش را از دست می دهد
******************
قلب آدم مثل یه جزیره می مونه ؛ مهم نیست چه کسی اول پاشو تو اون می زاره ، مهم اینه که
کی تا آخر تو اون میمونه
*******************
این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند در ذهنشان طناب
دارت را می بافند
*******************
عشق با غرور زیباست ؛ ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی ، آن
وقت دیگر عشق نیست ؛ صدقه است
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 19 Apr 2008
ساعت 8:49 موضوع |
لینک ثابت
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه
دشواری رسیدن به سهولت است ...
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و
عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما...
سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است
كه انسان را از بین می برد...
اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان
نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید...
افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را
بگونه ای متفاوت انجام می دهند...
پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از
آنكه تصمیم بگیری با چند نفر...
كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر
تقسیم كنیم
كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید...
انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند...
همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده
قفل در باشد...
تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است...
دشوارترین قدم، همان قدم اول است...
عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش
را در دست می گیرید...
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده
باشد...
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه
شما چیز زیادی از آن نخواسته اید...
در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای
باش...
امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست...
برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور
نیست...
امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد
را تحمل كنیم...
بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید!
آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی
است كه دیگران درباره شما دارند...
هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی
خواهد می شنود...
اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی
رسید...
صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر
، بیش از یك مرتبه نیست...
وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد،
باید تابوت خود را آماده كند !
كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند
داد...
كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت
كند !
بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه
بروی !!!
آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را
بیاموزید...
اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد
كه متعلق به گذشته هستید...
خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر
گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید ...
خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد، ولی آن را داخل لانه اش
نمیاندازد !
درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت كنید، نه بر اساس
برگهایش !
انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند كه خیال
میكند دیگران را فریب داده است !!!
كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو
پایش بشكند !!!
هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت
ایشان متهم گردد ...
كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است !
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند
گرفت !!!
اینكه ما گمان میكنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای
خود عذری آورده باشیم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 19 Apr 2008
ساعت 8:36 موضوع |
لینک ثابت
جرج آلن: اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با
کلماتي که ناگفته ميمانند،ميشکنند
روز اول شوخی شوخی جدی شد شوخی ترین جدی عمرم
دوست داشتن تو بود و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن
تو
زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه
نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان
میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد
دوثت دارم، دوصت دارم، دوسط دارم، دوثط دارم، دوصط دارم،
دوست دارم. خلاصه همه جوره دوست دارم...!
کسی اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي
گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن
پرسيدني ست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ
تفأل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که
حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود
آنچه مي پنداشتيم
دوست دارم یه سنگ بردارم و روی اون بنویسم: دلم برات تنگ
شده و اونو محکم بکوبم توی سرت تا بفهمی که فراموش کردن
من چقدر سخت و دردناکه
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد..!!!
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 19 Apr 2008
ساعت 8:15 موضوع |
لینک ثابت
بالای گور خود می ایستم
چه می بینم میان کفن پوش سپیدی خوابیده ام
آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم
کنار مزارم می نشینم دست روی صورتم می کشم
برای خود گریه می کنم
کسی نیست.......... کسی نیست
یاد زنده بودنم آزارم می دهد
یاد روزی که تنهایی ام را فروختنم اما فردا دوباره
پیش خودم بود
یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع
می کردم و دستانم غرق به خون می شد
یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی
رهرویی
یاد روزی که به قله ی بلند عاشقی رسیدم اما
معشوقم مرا به ته دره هل داد
گریه ام پایانی ندارد
دوباره خود را نگاه می کنم
شادتر از دیروز زنده بودنم که بالی برای پرواز
نداشتم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 16 Apr 2008
ساعت 8:28 موضوع |
لینک ثابت
چشم ها ، پرسش بي پاسخ حيراني ها
دست ها، تشنه تقسيم فراواني ها
با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم
داغ هاي دل ما جاي چراغاني ها
حاليا، دست كريم تو براي دل ما
سر پناهي است در اين بي سر و ساماني ها
وقت آن شد كه به گل حكم شكفتن بدهي
اي سر انگشت تو آغاز گل افشاني ها
فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد
سايه امن كساي تو مرا بر سر بس
تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها
چشم تو لايحه روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشاني ها
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 16 Apr 2008
ساعت 8:27 موضوع |
لینک ثابت
گفتـــــي دلــــت بــــــا ديگـــــــري است؟ در نگاهت عشق مــن
خــــاکستري است؟ خـــــود بسي بهتـــــر نگويم مـــــن تــــرا ايــــن
سکوت مــــن کلام بهتري است
مهم نيست در عشق به وصال برسي, مهم اين است که
لياقت تجربه کردن يک عشق پاک را داشته باشي
چه کسي مي داند که تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟
چه کسي مي داند که تو در حسرت يک روزنه در
فردايي ؟ پيله ات را بگشا ، تو به اندازه يک پروانه زيبايي
دوست داري بگم ميخوام هر روز با صدات بيدار شم . بعد بگم با ساعتم بودم
. دوست داري بگم چرا رفتي بعد بگم با برق بودم . دوست داري بگم هر جا
باشي پيدات ميكنم بعد بگم با ذسته كليدم بودم . دوست داري بگم دوست
دارم بعد فكر كني ....... . نه ديگه . ايندفعه با خودت بودم .
رسم زندگي اين است روزي کسي را دوست داري و روز بعد
تنهايي به همين سادگي او رفته است و همه چيز تمام شده
مثل يک مهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي
شوي چرا غمگيني ؟ اين رسم زندگيست پس تنها آواز بخوان
اگر شبي فانوس نفسهاي من خاموش شد ، اگر به حجله
آشنايي ، برخوردي وعده اي به تو گفتند ، كبوترت در حسرت
پركشيدن پر پر زد ! تو حرفشان راباورنكن ! تمام اين سالها
كنارمن بودي ! كنار دلتنگي دفاترم ! درگلدان چيني
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه
نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي
نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم
آنجه را که دوست داري بدست آور وگرنه مجبور ميشوي آنجه را
که دوست نداري تحمل کني . هميشه باور داشته باش که خدا
تو را فراموش نمي کند حتي اگر تو او را فراموش کرده باشي
): نگاهت را به کسي دوز که قلبش براي تو بتپه چشمانت را با نگاه کسي اشنا
کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از
صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي
رياترين باشه لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه رويايت رو با
چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه چشم به راه کسي
باش که تو را انتظار کشيده باشه اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي
بدنش تقدس عشق را درک کند
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 16 Apr 2008
ساعت 8:23 موضوع |
لینک ثابت
تنها
بی تو منو پنجره های بسته ، بی تو منو و زمزمه
های خسته
بی تو منو و شب ناله های بارون ، تنهایی و دل به
خون نشسته
دل به خون نشسته
بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم
ای که نگاه ت ، زنگ صدات ، به یاد کوچه مونده
تو گوش هر پنجره ای ، ازروشنایی خونده
ترانه هات برده منو ، تا سرزمین رویا
گفتی ازین شب سیاه ، چیزی تا صبح نمونده
بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم
یه روز میاد دوباره دستهای من و تو
برای عشق یه فصل موندنی می سازه
صدای تو می پیچه بازهم توی کوچه
می خونی از عاشقی و هوای تازه
بی تو منم خسته ی راه ، یه بی نشونه
پرنده ای شکسته پر ، بی آشیونه
بی تو غریبه گشتم ، با همه سرگذشتم
رو تن تنهایی هام ، اسم تو رو نوشتم
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 16 Apr 2008
ساعت 8:15 موضوع |
لینک ثابت
عاشق بودن.....!
بر پا ساختن ستون های استوار بر بناهای احساسات است
ولی جایی نیز برای تغییر بگذار . چون.........!
داشتن احساس یکسان در تمام عمر برای رشد تجربه و آموختن نمی گذارد .
To love some one…..!
Strong bas for your feelings but leare room
For some fluctuation . beacaose……!
No room for growth experience and learning .
عاشق بودن .....!
توانمند بودن در پذیرفتن ایده ها و واقعیت های نو است.
دانستن آن است که از دیگران نیز آنچه که بوده باقی نمی ماند !
و تغییر آرام ،آرام او را دگرگون می کند .
To love some one…!
Is to be strong in accepting new ides and facts it is
Knowing that apreason win not stay
the some bot also
That change happens gradually...
With Best Wishes
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 15 Apr 2008
ساعت 8:27 موضوع |
لینک ثابت
دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم
عشق تو باور من شد با تموم تاروپودم
هرکی اومد سر راهم چشمامو بستم و ندیدم
عکس تو توی دست من بود تورو با دلم خریدم
برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود
بودن تو پیش چشمام خواب و رویای شبم بود
من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم
ندونستم تو غروبی وای چه تلخه سرنوشتم
من توی بهد گرگ و میشم تو چته!
من زدم تیشه به ریشه ام تو چته!
از نگاه عرضه خیال من دارم شکنجه می شم تو چته!
اسممو چند دفعه بردی تا حالا!
چند ستاره کم آوردی تا حالا!
تو مثل من که همش بد میاره به در بسته نخودی تا حالا!
دددددددددددل دیگه بسشه درد
توی بذره حسرت
توی سایه های مردن
آهههههه دیگه خسته شودم
دل شکسته شودم
بازم می مانم
من پل دست نیازم تو چته!
من می سوزمو می سازم تو چته!
توی غبار زندگی منم که مفت از تو نیستمو می بازم تو
چته!
من همونم که شکستیش یادته!
به رگ فاصله بستیش یادته!
حالا آمدی چی رو نشون بدی ؟ دلی که نمی پرستیش
یادته!
دددددددددددل دیگه بسشه درد
توی بذره حسرت
توی سایه های مردن
آهههههه دیگه خسته شودم
دل شکسته شودم
بازم می مانم
عشق تو شعله خلوصه واسه من میگیم فرصت شب و
روزه واسه هم فکر آس و پاسی خودتو کن نمی خواد
دلت بسوزه واسه من
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 15 Apr 2008
ساعت 8:20 موضوع |
لینک ثابت
عشق نوعی جنگ است و کسی که برای اولین بار این جنگ را آغاز می
کند باید شجاعت جنگیدن را داشته باشد
ما کسانی را که به فکرمان هستند به گریه می اندازیم. ما گریه می
کنیم برای کسانی که به فکرمان نیستند. و ما به فکر کسانی هستیم
که هیچ وقت برایمان گریه نمی کنند.
امشب را تا سحر بیدار خواهم ماند
به تو فکر میکنم به تو که آمدن و رفتنت مثل یه خواب بیش نبود
یا شاید یه کابوس تا به خود آمدم جدایی در ما نفوذ کرده بود
فراق از من نبود
این شکستن پیمان از تو بی وفا بود
چقدر ساده فریب میزنی
دلم برایت میسوزد روزی از همین روزها
شاید در سایه پشت سر
روز انتقام عشق برایت میرسد
گمان نکن که آهم به دامنت گرفته
نه من هرگز نفرینی نمیکنم
این نفرین عشق است که دامن جفا کاران را میگیرد
نه برای بازی کردن با احساسات پاک یک تنها
برای به بازی گرفتن ذات مقدس عشق
توبه کن گرچه توبه ی دل شکستن هرگز درگیر نمی شود
آه که چه تنهائی دلم برایت میسوزد
بخششی برای جا گذاشتن همه قولها
همه حرفها همه پیمانهای شکسته
نیست بخششی برای خراب کردن
آرزوهای یک تنها نیست
من میدانم زمانی پی من خواهی گشت تا بگوئی فقط ببخش
اما من شاید ببخشمت اما قلبم هرگز
دلم برایت میسوزد
من میخواستم بسازم باتو
اما تو مرا سوزاندی
دلم برایت میسوزد......
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 15 Apr 2008
ساعت 8:18 موضوع |
لینک ثابت
من همان شبان ِ عاشقم
سینه چاک و ساکت و غریب
بی تکلّف و رها
در خراب ِ دشتهای دور
ساده و صبور
یک سبد ستاره چیده ام برای تو
یک سبد ستاره
کوزه ای پُر آب
دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب
یک رَدا برای شانه های مهربان تو!
در شبان ِ سرد
چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو
در هجوم درد...
من همان بلال ِ الکنم ، در تلفظ ِ تو ناتوان
وای از این عتاب! آه....
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 14 Apr 2008
ساعت 8:15 موضوع |
لینک ثابت
حریم
میخواستم مثل پروانه ها،
لذت پرواز را در آغوش آسمان تجربه کنم،
و پروانه ها حریمی داشتند
برگ خشکی شدم ، خودم را به باد سپردم،
تا در میان پروانه ها باشم،
میخواستم مثل قطره ها،
لذت فرو ریختن را در آغوش آبشار تجربه کنم،
و قطره ها حریمی داشتند
سنگ کوچکی شدم، به نیروی آب ایمان آوردم،
تا در میان قطره ها باشم،
میخواستم در دستهای تورنگین کمان را رویا کنم،
و دستهای تو حریمی داشتند،
زیباترین رویای کویر حرمت باران است،
و قلب من نیز حریمی داشت.........
نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 12 Apr 2008
ساعت 8:28 موضوع |
لینک ثابت