خواستم برم از اينجا

اما پاهام نيومد

پامو بردم ولي حيف

 دلم باهام نيومد

ديدم ولي دل من

با رفتنم شکسته

فکر کرده بر مي گردم

باز منتظر نشسته

فکر کرده بر مي گردم

باز منتظر نشسته

گفتم دل ديوونه

کي قدرتو مي دونه

وقتي نباشي باز هم

کي منتظر مي مونه

براي موندن من

ديگه نمونده جايي

مي خوام بخونم اما

واسم نمونده نايي
***
 
 

گفتم اي خوبم به فريادم برس


افتاده ام از پا ولي باور نکردي


گفتم از نامهربان بودن


پشيمان مي شوي فردا ولي باور نکردي


گفتم از ناباوري مردم بيا و باورم کن


کم کن آزرم که ميماني تک و تنها ولي باور نکردي


اشک من را ديدي و خنديديو خونسرد رفتي


سوختنها را تماشا کردي و


پر پر زدنها را ولي باور نکردي


من به تو خوبي نمودم تو بدي کردي به من


گفتم اي غافل ندارد ارزشي دنيا


ولي باور نکردي
***
 
البرت اينشتين ميگيه : عشق مثل ساعت شني ميمونه

 همزمان که قلب رو پر ميکنه مغز رو خالي ميکنه


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 20 Apr 2008 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت