تبليغاتX
sun_girl <script lang ="javascript"> function GetBC(lngPostid) { intTimeZone=12642; strBlogId="girl-beauty"; intCount=-1; strResult=""; try { for (i=0;i1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="comments/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; } sun_girl sun_girl

sun_girl

خواستم اشک برای از دست دادنش بریزم ٬ دیدم تمام اشکم رو برای بدست آوردنش ریختم. کاشکی هرگز ندیده بودمش
 
دوست دارم تو سیب باشی و من چاقو پوستتو بکنم می دونی چرا؟؟؟ چون چاقو بخواد پوست سیب رو بکنه باید همش دورش بگرده
 
دلم... : درد مي کنه؟ _ نه! :مي پيچه ؟ _ نه! : مي سوزه؟ _ نه! : پس چي؟ _ دلم ... دلم . . . تنگ شده
 
ميدوني شباهت تو با گل چيه ؟ هر دوتاتون عشقين . با اين تفاوت که گل عشق زنبور عسله  اما تو عشق مني
 
براي مردن، افتادن از هيچ ارتفاعي لازم نيست ..... فقط كافيستكه از چشم تو بيافتم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 21 May 2007 ساعت 9:7 موضوع عشق | لینک ثابت


نامه اي به معشوق

زيباي من سلام
من از ديار عشق به تو نامه مي نويسم! اينجا همه پروانه ها در شعله شمع عاشقانه سوخته اند٬ بلبلان در كنار گل پژمرده شان آرام خوابيده اند٬ ماه تمام شب را به دنبال خورشيد مي گردد....
عمري مي خواستم كه عشق را با مداد رنگي هايم نقاشي كنم٬ غافل از اينكه عشق يعني يكرنگي! اين حرف را روزي كه مرا با كلام خويش مسحور كرده بودي از نگاهت خواندم. چه روز با شكوهي بود! آن روز آسمان را بين خودمان تقسيم كرديم: باران براي من٬خورشيد براي تو٬برف براي من٬ستاره ها براي تو....
ولي از آن روز مدتها گذشته است. باراني كه سهم من بود از چشمان من باريد. به موهاي سپيدم نگاه كن!همه مي گويند خيلي زود پير شده ام٬ ولي تو كه مي داني همان برف هايي كه مال من بود بر سرم نشسته است. ناراحت نباش! به لبخند خورشيد و چشمك ستاره مي ارزيد....
من بازي عشق را به تو باختم. از باختن پشيمان نيستم٬ ولي اي كاش مي توانستم يك بار ديگر دلم را به تو ببازم. حيف كه ديگر نمي توانم٬ كمي شكسته شده ام. براي اين همه زيبايي نفس كم مي آورم...
اين نامه را با قاصدك برايت مي فرستم. تا يكي دو روز ديگر به دستت مي رسد. تا آن موقع من به اميد وصالت براي هميشه خوابيده ام . شك ندارم كه در زير خاك هم خواب تو را مي بينم. از اين كه بيش ازاين طاقت نياوردم و اين قدر زود رفتني شده ام متاسفم! مرا ببخش٬ مجنون خوبي برايت نبودم...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 21 May 2007 ساعت 9:4 موضوع عشق | لینک ثابت


سخن از عشق می گویم


چو خوشتر کلمه ای یا رب که خلا قش تو باشی
ولی یارب تو می دانی که انسان های بی وجدان
چو گرگی صورت انان
برای خون مظلومان
چه در ظاهر چه در پنهان
زهر کاری دریغ وکوتهی
هر گز نمی دارند
پس این عشق و صداقت را بگو من با چه کس گویم ؟
مگر در سنگ خارا اه اثر دارد ؟
مگر یک فرد نابینا طبیعت را نظر دارد؟
مگر در بین ما عصیانگری هم تیشه ای برنده تر دارد ؟
اگر دارد نباید ریشه ها را از سر اندازد
بلی انجا که طفلی بهر نانی چشم تر دارد
واو پیراهن کهنهء مال پدر دارد
نباید عشق را تفسیر بنماییم
زنم مهر خموشی بر لب و از عشق بگریزم
خوشا بر حال وی سوزم که ان خود عشق می باشد 
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 19 May 2007 ساعت 15:46 موضوع عشق | لینک ثابت


 

 

اي خدا كي ميشه روزي كه بدون واهمه

 

بتونم عشقمو فرياد بزنم بين همه

 

بگيرم دستاي گرمشو تو دستام هميشه

 

بدونم دلم ديگه هم سفر تنهاييشه

 

نزنه شور جدايي دله تنگ و بي قرار

 

لحظه ديدن روي ماه اون گله بهار

 

مثه پروانه كه گرد گل همش پر ميزنه

 

دله تنگم نمي تونه از نگاش دل بكنه

 

بدوزم چشمامو تو چشماي پاك و بي رياش

 

بخونم راز قشنگ عشقو از تويه چشاش

 

بزنم بوسه به اون لبهايي كه دلم ميخواد

 

بدونه آرزومه فقط بهش خنده بياد

 

موهاي لطيفشو شونه كنم دونه دونه

 

بخونم ترانه مهر و وفا ، عاشقونه

 

بكنم زمزمه وقتي سر رو شونم ميزاره

 

عزيزت دوست داره ، بدون واست جون ميزاره

 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 17 May 2007 ساعت 9:51 موضوع عشق | لینک ثابت




If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

-- Stone Temple Pilots

اگر تو خواستي قبل از من بميري

بهم بگو که مي خواي يه دوست رو هم همراه خودت ببري يا نه .







If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

-- Winnie the Pooh

اگر مي خواي صد سال زندگي کني

من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم

چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم.











True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

-- Charles Caleb Colton

دوستي واقعي مثل سلامتي هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتي که از دستش بديم نمي دونيم.







A real friend
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


يک دوست واقعي اوني هستش که وقتي مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن.











Don't
walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوي من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبي باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.







Friends are God's way of taking care of us.


دوستان، روش خدا براي محافظت از ما هستن.







Friendship is one mind
in two bodies.

-- Mencius


دوستي يعني يک روح در دو بدن .







I'll lean on you and
you lean on me and
we'll be okay

-- Dave Matthews

من به تو تکيه مي کنم و تو به من

و اونوقت همه چيزمون مرتبه.







If all my friends were
to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود براي کمک به اونا.







Everyone hears
what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسي چيزايي رو که شما مي گين مي شنوه.

ولي دوستان به حرفاي شما گوش مي دن.

اما بهترين دوستان

حرفايي رو که شما هرگز نمي گين مي شنون.







My father always used
to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

-- Lee Iacocca

پدرم هميشه بهم مي گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعي داشته باشي ،

اونوقت هست که زندگي بزرگي داشتي.











Hold a true friend with both your hands.;

-- Nigerian Proverb


يک دوست واقعي رو دو دستي بچسب.











A friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

-- Unknown

يه دوست، فردي هست که آهنگ قلبت رو مي دونه

و مي تونه وقتي تو کلمات رو فراموش مي کني

اونا رو واسه ات بخونه.







Pass this on to all of your FRIENDS,even if it means
sending it to the person that sent it to you.
And if you receive this e-mail many times from
many different people, it only means that you have
many FRIENDS. And if you only get it but once, do not be
discouraged for you will know that you have
AT LEAST ONE GOOD FRIEND.

اين فايل رو واسه تموم دوستاتون ارسال کنين

حتي اگر بايد اون رو واسه دوستي بفرستين که فايل رو ازش دريافت کردين.

و اگه شما اين ايميل رو به تعداد زياد و از آدماي متفاوت دريافت کردين

اين يعني اينکه شما دوستاي فراووني دارين.

و اگه فقط يه بار واسه تون ارسال شد

دلسرد نشين ، چون شما مي دونين که حداقل يه دوست خوب دارين


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 15 May 2007 ساعت 10:27 موضوع عشق | لینک ثابت


love



موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم،موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم،موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
............ .........
به حساب بانکي شما مليونها بوسه عشق واريز کردم شما مي توانيد بطور شبانه روزي از طريق مهر کارت برداشت نمائيد
............ .........
به من گفتي که دل دريا کن اي دوست همه دريا از آن ما کن اي دوست دلم دريا شد ودادم به دستت مکش دريا به خون پروا کن اي دوست
............ .........
عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست / عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي
............ .........
وقتي داري فکر مي کني که من دارم فکر مي کنم که تو داري فکر مي کني که من به چي فکر مي کنم دلم مي خواد که فکر کني که من به تو فکر مي کنم
............ .........
بوسه اسم است...چون عمومي است بوسه فعل است...چون هم لازم است هم متعدي بوسه حرف تعجب است...چون اگر ناگهاني باشد طرف مقابل را مات و مهبوت ميکند بوسه ضمير است...چون از قيد انسان خارج نيست بوسه حرف ربط است...چون 2 نفر را به هم متصل ميکند
............ .........
می دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم
............ .........
عشق رازي است مقدس . براي کساني که عاشقند ، عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛ اما براي کساني که عشق نمي ورزند ، عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست
............ .........
روزهاي خوب من چه تموم شد همه رفتن در دل خاك/* برام مونده يادگاري فقط اين چشماي نمناك
در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در ميزند.. در را گشودم روي او ديدم غم است در ميزند. اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند
............ .........
روزي كه پيك مرگ مرا ميبرد به گور من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تواست خورشيد جاوداني دنياي ديگرم
............ .........
تو رفته اي بي من تنها سفر كني من مانده ام كه بي تو شب ها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم
............ .........
وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني
............ .........
مرگ هر شب وقتی تنها میشم حس میکنم پیش منی دوباره گریم میگیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه وقتی نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه قول بده وقتی تنها میشم بیای کنار من شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من ! دوباره باز یاد تو شد زمزمه نبودنم ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم
............ .........
خداوند آتش را آفريد تا ارزش آب را بدانيم وخلا زاييده شد تا ارزش هوا را بدانيم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگي را بشناسيم
............ .........
من می دونم که تو خوبی اما می دونم که خيلی خوب نيستی می دونم که دوست دارم اما مطمئنم که خيلی دوست ندارم می دونم که خيلی قشنگی اما باور دارم که خوشکل تر از تو زياد هست می دونم که عاشقتم ولی اگه يکی پيدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم اما تم نمی دونی که من گاهی ٬بيشتر وقتا٬ هميشه ٬ دلم واست تنگ می شه...
............ .........
آدمای عاشق٬ چشماشمن بستس نميشه فهميد چی تو کلشون می گذره! قصه ی اولين عشق و عاشقی! يه دروغ بزرگه ازش نپرسی بهتره! شل هی! جدايی خيلی سخته! اين و تو نمی فهمی. اما حد اقل سعی کن درک کنی...
............ .........
عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. زندگيم را وقف تو کردم اما در کنارم نماندی، کاش روزی آن را برگردانی. عشقم را نثار تو کردم...اما نپذيرفتی. عشقم را به تو هديه کردم آن را دور انداختی، کاش روزی آن را به من بر گردانی...
............ .........
گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است ولی فقط لبخند وباز هم لبخند و نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟ دلم برای نگاهش دوباره لک زده است وبی خیال که عمری به من کلک زده است قمارعشق و این همه شکست تکراری دوباره بی بی دل را حریف تک زده است عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است یکی دوبار صدا زد عبورکن شاعر شعور در پس ای
............ .........
امشب هوا باراني است. امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم. امشب هوا باراني است و من نه من امشب مي گريم. شايد دل گرفته ام،همچو ابر بارني گشايشي از گريه شبانه بگيرد. شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود. باران اشكهايم را مي شويد. شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام. اما نه تو حتماًمي فهمي. فردا كه ببينمت، صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...
............ .........
فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا



 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Thu 3 May 2007 ساعت 9:5 موضوع عشق | لینک ثابت


 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 25 Apr 2007 ساعت 13:25 موضوع عشق | لینک ثابت


خدا گفت : ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من ، ماجرايي كه بايد بسازيش
شيطان گفت : يك اتفاق است ، بنشين تا بيفتد . آنان كه حرف شيطان را باور كردند . نشستند و ليلي هيچ‌گاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد  .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن  .
شيطان گفت : آسودگي است ، خيالي‌ست خوش  .
خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن  .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتنِ در خود .
خدا گفت : ليلي جست‌وجو است ، ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن  .
شيطان گفت : خواستن است ، گرفتن و تملك  .
خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست  .
شيطان گفت : ساده است ، همين‌‌ جايي و دم دست . و دنيا پر شد از ليلي‌هاي زود ، ليلي‌هاي ساده اين‌جايي ، ليلي‌هاي نزديك لحظه‌اي  .
خدا گفت : ليلي زندگي‌ست . زيستني از نوعي ديگر . ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود  .
مجنون زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي‌دانست كه ليلي تا ابد طول مي‌كشد...
 
 
خدايا هرکه با من آشنا شد               
نمي دونم چرا از من جدا شد
روز اول که اومد با وفا بود
وقتي نازش کشيدم بي وفاشد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 25 Apr 2007 ساعت 9:25 موضوع عشق | لینک ثابت


زندگی تکرار یک تکرار است
ما بازی می کنیم و خواهیم بازنشست شد
آیا تنها ترین نجوا مرگ نیست
کار را که کرد
آن که تمام کرد
 
***
 
 
اینجا منم
همان
در گریبان فرو برده سر
آن مرد که از درد درون خود
خسته است
 
این من منم
که تنها تر ز هر چه بی کسی
تنها نشسته ام
 
***
مترسکانی دیوانه
قهقهه های منی در گیر
                              و
شیشه ای از ادبار و از انجام
 
دیر تر ها برای هر میم آه هیچ
               باید می فهمیدیم
               حقیقت تنها تکراری تنهاست
 
تنهایی هایی مملو از بوی
                                 دود
                                   سیگار


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 25 Apr 2007 ساعت 9:14 موضوع عشق | لینک ثابت


گناه عشق.....

 ا ز پس شيشه عينك استاد
  سرزنش بار به من مينگرد
  باز در چهره من مي خواند
  كه چه ها بر دل من مي گذرد

  مي كند مطلب خود را دنبال
  بچه ها عشق گناه است گناه
  واي اگر بر دل نوخواسته اي
  شكر عشق بتازد بيگاه

  مينشينم همه ساعت خاموش
  با دل خويشتنم دنيايي است
  ساكتم گرچه به ظاهرا
  در دلم با غم تو دنيايي است

  مبصر چو امروز اسمم را خواند
  بي خبر داد كشيدم غائب
  رفقايم همگي خنديدند
  كه جنون گشته به طفلك غائب

  بچه ها هيچ نمي دانستند
  كه من اينجام و دلم جاي دگر
   دل آنها پس درس استاد و است كتاب
  دل من در پس سوداي دگر

   من به ياد تو و آن خاطره ها
  ياد آن دوره كه بگذشت چو باد
   باز از چهره من مي خواند
  از پس شيشه عينك استاد

   ولي آيا چه كسي در دل من
  نقش زيباي تو را پاك مي كند
  درس من ....
دانش من.....
استادم...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 23 Apr 2007 ساعت 9:55 موضوع عشق | لینک ثابت


تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي
 

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن

مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

 

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان

بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

 

آهاي آدميان: به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر

 عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق

زندگي كنند

 

آهاي عاشقان: اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك

دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

 

آهاي عاشقان: به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست

داشته باشيد

آهاي عاشقان: از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

 

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت

 قرار دهيد

 

آهاي عاشقان: نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

 

آهاي عاشقان: ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

 

آهاي عاشقان: عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي

زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

 

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

 

من سرطان دارم ، سرطان عشق

 

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

 

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

 

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و

مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو....


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Apr 2007 ساعت 12:4 موضوع عشق | لینک ثابت


  گريه كردم تا بدوني زندگي بي غم نميشه

اگه دستمو بگيري از غرورت كم نميشه

ساكت و صبور عاشق ، وقتي حوصله نداري

پيش حرفاي دل من ،حرف عشقو كم مياري

لحظه ها تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من

كاش چشات يه جاده مي زد از دل تو تا دل من

اي كه لحظه هامو بردي تو خيالت به اسيري

نكنه بياي دوباره بونه تازه بگيري

من سبد سبد صداقت به دل تو هديه كردم

نكنه مي خواي بگي كه ميرم و بر نمي گردم

خوب مي دوني نمي تونم بي چشات دووم بيارم

ولي از اون دل سنگت گله دارم گله دارم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Apr 2007 ساعت 12:1 موضوع عشق | لینک ثابت


دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .

گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟

گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟

دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:

پسره بغلش کرد

 گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.

تورودوست ندارم چون عاشقتم.

اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم می میرم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Apr 2007 ساعت 11:57 موضوع عشق | لینک ثابت


 

 

تو که فکر جدایی کرده بودی خیال بی وفایی کرده بودی
 
                 چرا با این دل خوش باور من تو قصد آشنایی کرده بودی.
 
هیچ چیز بدتر از این نیست که یکیو که دوستش داری بهت بگه که دیگه هیچ احساسی بهت ندارم.
 
آنقدر ظلم که دنیا بر دل ما میکند               
                                           بر دل هر کس کند او ترک دنیا میکند
تا که گویم امروز ترک دنیا میکند
                                          تا که آن روز میرسد امروز وفردا میکنم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 22 Apr 2007 ساعت 9:41 موضوع عشق | لینک ثابت


 

من در لحظه دوستت دارم
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ
هرگز بنظر نميرسـد كـه خبرهاي بدي در رابطه هاي تازه و نو وجود داشته باشد. زوجين
در مورد هر چيزي با يكديگر موافقند، از نوع غذايي كه در رستوران سفارش مي دهـنــد گرفته تا مقدار كره اي كه در سينما روي ذرت بو داده خود ميريزند. متاسفانه، در نهـايـت
لبخندهاي ساده حاكي از رضايت و موافقت و نيز ابراز علاقه هاي پـر شـور و نشاط پايان مي يابند.

زماني فرا ميرسد كه جمله دو كــلمه اي معروف گفته شده و احساسات سرد و بي روح موجود در آن آشكار مي گردد. هرچند گـفتن "دوستت دارم،" لـزوما جهتي صـحيح براي حـركت كـردن نـــيست. اين عبارت كوچك بايد براي زمان مناسبش كنار گذاشته شـده و نبايد همانند نقل و نبات در عروسي مرتب بالا انداخته شود.

گفـتن اين كـه صادقانه به شريك زندگي خود علاقمنديد، ارزشش بسيـار والاتـر از ادعاي دروغين دوسـت داشتــن او مي باشد. دروغگويي همچنين ممكن است يك رابطه خوب بالقوه را به خطر بيندازد. اين قانون در مورد زن و مرد هر دو صادق است ، از آنـجـايي كه زوجين گاهي اوقات مايل ميگردند احساسات خود را طريق نشان دادن علايق خـود بــه ديـگري بــزرگ جلوه دهند. اين به آن معنا نيست كه برخي از زوج ها هـرگـز هـمـديـگر را دوست نخواهند داشت، بلكه منظور اين است كه نبايد گرفتار لحظات لذت بــخش كاذب و زودگذر شد و آنچه كه واقيعت دروني نيست را بروز داد.



واقعيات را به او نشان دهيد :
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ

از قديم گفته اند "دو صـد گفته چو نيم كردار نيست،" اين جمله در مورد روابط خانوادگي نـيـز صادق است. ما عادت ميكنيم جمله اي قديمي و تكراري را بارها و بارها بشنـويـم، اما براي اينكه آن كلمات مؤثر واقع شوند، بايد عمل خـود را نـيـز به آنها اضافه كنيم. پس دفعه بعدي كه به همسرتان ميگوييد كه براي شما ارزشمند اسـت، فــراموش نـكنيد كه چگونگي احساس خود را در عمل به او نشان دهيد.

براي اين كار لازم نيست برايش گوشواره الماس بخريد. چرا كمي نوازشش نكرده و او را جايي كه هميشه دوست داشته برود، نبريد؟ گفتن به يك زن كـه او دنـيـاي شـمـا است خيلي آسان اســت، اما آيا ثابت نمودنش هم به اين آساني است؟ چه تعدادي از شما در اين لحظه از رابـطه تان به همسر خود مي گوييد كه براي او هر كاري انجام ميدهيد و در فـرصـت بـعـدي خــلاف جـهـت حرك كرده و جمعه شب به جاي اين كـه وقــت خود را با همسرتان سپري كنيد با دوستان خود به گردش و تفريح ميرويد؟

نامزد شما اين حقيقت را كه شما از يك شب تفريحي بياد ماندني با دوستانتان صـرفـه نظر نموده و ترجيح مي دهـيــد كه وقتي او نياز به شما دارد، وقت خود را با وي بگذرانيد بـسيار تحسين ميـكـنـد. يك رابطه مانند شركتهاي تجاري است؛ نـيـاز بـه زمـان، تـلاش و از خود گذشتگي بسيار دارد. زوجين ميـآيند و مــيروند، اما رابطه هاي حقيقي آنهايي هسـتـنــد كه علي رغم مشكلات زندگي تداوم يافته و زن و مرد بـيش از پـيـش بـه هـم نزديك ميگردند.

يك راه ديگر براي فهميـدن ايـنكه هــمسر شما آيا واقعا همان كسي است كه ميخواهيد باقي عمر خود را با او سپرس كنيد ايـن است كه مطمئن شويد داراي ديدگاهي يكسان درباره آينده ميباشيد. آيا هر دوي شما خودتان را چندين سال دورتر در حـال مشـاركـت براي بدست آوردن خانه اي براي زندگي و ارتقاي خانواده اي صميمي تصور ميكنيد؟ اگر به همگي سؤالات فوق به يك نحو پاسخ مي دهيد، به رابطه خود اميدوار باشيد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 18 Apr 2007 ساعت 9:43 موضوع عشق | لینک ثابت


  www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com

 

من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارو نيه
پس دلم تا كي فضا ي غصه رو مهمو نيه
من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم
بسه جنگ بي ثمر براي هر زياد و كم

وقتي فايده اي نداره ، غصه خوردن واسه چي
واسه عشقاي تو خالي ، ساده مردن واسه چي
نمي خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم
نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم و خا ليه پر افا ده شم
وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

همه حرف خوب ميزنن اماكي خوبه اين وسط
بد و خو بش به شما ما كه رسيديم ته خط
قر بو نت برم خدا چقد ر غريبي رو زمين
آره دنيا ما نخو ا ستيم دلو با خودت نبين

نمي خوام در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم وخا ليه پر ا فاده شم
وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

اين همه چر خيديو چر خوندي آخرش چي شد
اون بليط شانس دائم بگو قسمت كي شد

نمي خو ا م در به در پيچ و خم اين جاده شم
واسه آتيش همه يه هيزم آماده شم
يا يه موجود كم وخا ليه پر ا فاده شم
وايسا دنيا وايسا دنيا من مي خوام پياده شم


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 18 Apr 2007 ساعت 9:27 موضوع عشق | لینک ثابت


خندهُ لهیده .....



من عاشقت بودم
تو عاشق نبودی
من بقایت بودم
تو اما نبودی
من کلمات آشکار وجودم را غمگینانه به پایت می ریختم
اما تو حتی صدای له شدن اندام حرفهایم را به روی خود نیاوردی
تکان نخور
جاده دارد به پایان می رسد
خندهُ لهیده خنده دار است!!!
خنده ای که هنوز مجسمهُ پانته آ را پست می بوسد !!!
تکان نخور
آفرین!!!
فریاد بزن
تا به حال تن ها را و اکنون تنت را می بلعی!!!
دیدمت از لای در
نمیدانم من در میان آن همه دود و ریا و مکر چرا
بهار چشمهایت را که از زیر فیلتر های فتوشاب بهاری شده بود
با هیچ عوض نمی کردم!!!
سرگرم دستگیرهُ در بودم که چرا باز شد؟
لعنت بر تو زنجیر دانه درشت پوسیده
تکان نخور
دارد تمام می شود
اشک بریز!
دندان هایت را به هم فشردی؟؟؟؟
مار خوش خط و خال!!
چشمانت را باز کن
من را ببین
آینده را بی من می چشی!
به تو قول می دهم
دیدمت که از حال رفتی
بیدار شو ....بازی در نیار!!!
<<قربان مرده است>>
مهم نیست ...بازش کنید
او را در گورستان ردیف 666
چالش کنید!!!
مطمئن شوید مرده
زنجیرش را باز نکنید
مرده با زنجیر بهتر از مردهُ زنجیر است!!!!
خندهُ لهیده .....
حتی پامال کردنش جگرم را خنک می کند.......


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 18 Apr 2007 ساعت 9:25 موضوع عشق | لینک ثابت


دوست دارم خیلی زیاد

 ...دوست دارم.. دوست دارم خیلی زیاد ...خیلی زیاد ... اینو واسه
تو ساختمش ...امیدوارم خوشت بیاد ...این جمله ی منه ...دوست دارم خیلی زیاد ...فکر کردن اصلا نمی خواد ...دوست دارم خیلی زیاد ...فقط واسه تو ساختمش ... دوست دارم خیلی زیاد ...به چشماتم خیلی میاد ...دفتر شعر من کجاست ؟واسه اون ناز نگات ...می خوام امشب تا سحر ترانه سازی بکنم ... یه ترانه بسازم که جهانی شه .... که همه دنیا
بدونن هیچکی مثل تو نمی شه ...با جمله های تکراری دوباره بازی می کنم ...باز خودمو گول می زنم ...قافیه سازی می کنم ... دلم برات تنگ می شه ... قافیه اش از سنگ می شه دلم فقط تو رو می خواد .... قافیه اش در نمی یاد ...هیچی تو ذهنم نمی یاد ... هیچی تو ذهنم
نمی یاد ...خسته می شم از هر چی جمله اس که با حرف دله نوشتن ترانه هم خداییش انگار
مشکله ...دفترو می ذارم کنار .. چشمامو رو هم می ذارم ... تورو کنارم می بینم ... بی اختیار بهت می گم دوست دارم ..خیلی زیاد .... دوست دارم خیلی زیاد ... این جمله ی منه ... دوست دارم خیلی زیاد...فکر کردن اصلا نمی خواد ... دوست دارم خیلی زیاد ....فقط واسه تو ساختمش ...دوست دارم خیلی زیاد ... به چشماتم خیلی میاد ... این جمله ی منه ... دوست دارم خیلی زیاد شعر باید خودش بیاد ...دوست دارم خیلی زیاد .. قافیه لازم نداره ... دوست دارم خیلی زیاد ...به چشماتم خیلی میاد ... سهراب سپهری /شاملو ..حافظ و سعدی می خونم ...دنبال یک حرف قشنگ ...تا صبح بیدار می مونم ...گوشی رو بر می دارمو یه زنگ به مریم می زنم .. یه گوشه تنها می شینم ... گیتارو با غم می زنم ... این جمله ی منه ..دوست دارم خیلی زیاد ...فکر کردن اصلا نمی خواد ... دوست دارم خیلی زیاد ... فقط واسه تو ساختمش.. دوست دارم خیلی زیاد ...به چشماتم خیلی میاد ...این جمله ی منه .. دوست دارم خیلی زیاد ...شعر باید خودش بیاد ...دوست دارم خیلی زیاد .. قافیه لازم نداره ... دوست دارم خیلی زیاد ... به چشماتم خیلی میاد ...این جمله ی منه ... دوست دارم خیلی زیاد ..فکر کردن اصلا نمی خواد ..دوست دارم خیلی زیاد ... فقط واسه تو ساختمش ...دوست دارم خیلی زیاد ... به چشماتم خیلی میاد ...این جمله ی منه ...دوست دارم خیلی زیاد ...شعر باید خودش بیاد ... دوست دارم خیلی زیاد ... قافیه لازم نداره دوست دارم خیلی زیاد .. به چشماتم خیلی میاد ... دوست دارم خیلی زیاد


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 17 Apr 2007 ساعت 9:22 موضوع عشق | لینک ثابت


دوستت دارم

 
 
 
 
بی تو
بی تو به روی پلکم لم داده خون و شبنم
بی تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم
بی توچه برگريزی در باغ حمله ورشد
می ريخت استخوانم بر سنگ وخاک کم کم
بی تو اگر بميرم نام و نشان ندارم
بايد بگويم اينک زاين مرگ می هراسم

بی تو نوشتن من محدود يا نحيف است
بی تو است قصه ام گنگ بی تواست شعر مبهم
بي تو نمی شود گفت با هيچکس غمم را
بی توکجاست همدل بی تو کجاست همدم؟
حالا که نيستی تو ای کاش من بميرم
بی تو دراحتظارم در انتظار مرگم
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 8 Apr 2007 ساعت 10:18 موضوع عشق | لینک ثابت


عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کنی
در میان بازوان عاشقت
     با نوازشهای خود خوابم کنی
          باز هم در خلوت آغوش خود
                لحظه ای لب بر لب سردم نهی
                     جان دهی این خاک خشک و تشنه را
                          از همان یک لحظه سیرابم کنی
                               با نگاه مست خود مستم کنی
                                  خرمن جان مرا آتش کنی
                            ناگهان جان مرا در بر کشی
                       تا به هُرمِ جان خود آبم کنی
                 دیگر از رفتن نمی گویم سخن
           تا که با عشق و جنون یارم کنی
     باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 13 Mar 2007 ساعت 8:19 موضوع عشق | لینک ثابت


دليل بودن تو

 
هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
 
و خدا تنها بود .
         هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت ...    
                                                                                    علی شریعتی


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 7 Mar 2007 ساعت 9:57 موضوع عشق | لینک ثابت


ندانستم......

 

ندانستم که من کیستم.......

ولی دانستم تو کی هستی........

ندانستم که عاشق کیست...

 ولی دانستم عشق چیست.......

احساس نکردم شب روز میگذرد...

ولی احساس  کردم تویی که میگذری...

چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت.....

چشمانم  تو را جواب گفت....

دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم....

قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود....

چشمانم را خواهم بست تا  تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد....

زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم....

گوش هایم را خوام بست تا صدای عشق از ان بیرو نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم...

احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت....

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....

احساس نکردم روزی خواهم شکست.....

روزی خواهم گریست...

روزی خواهم رفت  به آن طرف آینه....

آینه ای که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگی من ...

و توان زندگی ام...

ندانستم زمستان کی گذشت...

ندانستم بهار آمد....

ندانستم بهار هم دارد می رود...

فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم...

تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم......

ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست...

ندانستم دستانم به هم  میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند....

نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید....

بعد از همه ندانسته هایم....

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 6 Mar 2007 ساعت 10:29 موضوع عشق | لینک ثابت


تقدیم به همه ی دوستهایی که عاشقند........


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 5 Mar 2007 ساعت 8:44 موضوع عشق | لینک ثابت


ای

همراه

مـــــــــن

تنــــــها با تو

تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم

با قلب تودلدارمن هم آوازم

توهمپـــــــــای من، تنـــها با من

هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی

تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی

ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب

دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــــــم

ما، دل میبازیم دریادریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم

تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــربان

چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــاب

مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان

بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب

ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی

عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدائیم

ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران

عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم

ای تورؤیـای شبهای مـــــــن

عشقو ببین تو چشمای من

دستاتوتو دســت من بگذاردرلحظه های دیـدار


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sun 4 Mar 2007 ساعت 13:38 موضوع عشق | لینک ثابت


اگرقرارباشد من هم مثل ژول ورن دوردنيارادرهشتادروز بچرخم،ترجيح ميدهم دورتوبچرخم،چون تودنياي مني

يادت باشه دنيا گرده,هر وقت احساس كردي به اخر رسيدي شايد در نقطه شروع باشي.
!!! ------------ --------- --------- --------- --------- -------



گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد

------------ --------- --------- --

عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک نفر به اندازه دنیا.

------------ --------- --------- --------- -------
اگه قرار باشه بین موندن در کنار تو و رفتن به بهشت یکی رو انتخاب کنم تو رو انتخاب میکنم چون بی تو بهشت برین زندان من است
------------ --------- --------- --------- --------
اگه تنها بودی تو تنهاییت احساس کردی که تنها بنده تنها فقط تویی ناراحت نباش چون یکی رو داری که خودش تنهاست اما هیچوقت تنهایی رو برای بنده هاش نمیخواد به اون رجوع کن میبینی که تنها نیستی
------------ --------- --------- --------- --------- -
حالم ازت بهم میخوره دیگه حتی نمیخوام یه لحظه یک ثانیه دیگه تو رو ببینم برو گمشو به درک تا بفهمی که چی کشیدم در این برزخ تنهایی

------------ --------- --------- --
مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند

------------ --------- --------

بي اراده متولد مي شويم؛ با حسرت زندگي مي کنيم و با اندوه مي ميريم....و آنچه در آن فنا راه ندارد محبت خالصانه است

------------ --------- ------
پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است
که از چشمانم بیرون میریزند


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 3 Mar 2007 ساعت 10:40 موضوع عشق | لینک ثابت


قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست...

عزيز دل.....

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر .....

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ.....

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك ترين چيزها كه بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت

جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ

است...

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند وكوير تنم پر شد از بوي عطر تو...

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع....

 

 

 

 قسم به تو كه بهانه اي براي سجده به او

 

امشب من هستم و يه دل كه دلتنگ نگاهت هست يه دل كه دلتنگ طنين صدايت هست...

اي تو كه منم...اي مهربان يارم...

كاش تمام لحظات من پر مي شد از طعم شيرين حضورت

نه ياد آن ...كاش تمام لحظات بودنم پر مي شد از طنين جاودانه صدايت نه انتظار شنيدن...اما در لازمان عشق انتظار براي من طعم حضورت هست...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 3 Mar 2007 ساعت 9:38 موضوع عشق | لینک ثابت


خب..این هم از اولین حرفهام......




دلم می سوزه
واسه نامه هایی که هیچ وقت پست نشدند و رو طاقچه اتاق ،مثل همیشه توی تب انتظار سوختند.......

دلم می سوزه واسه لحظه هایی که با هم بودیم... ولی از هم نگفتیم و نگفتیم....

دلم می سوزه واسه گل هایی که می شد به هم ببخشیم و بعد از مرگ نثار هم نکنیم.....

دلم می سوزه واسه دل هایی که برای دوست داشتن به ما بخشیده شدند ولی ما اونها رو پر از کینه و نفرت می کنیم....

دلم می سوزه واسه زندگی که یه راه برگشتی داره ولی ما نمی تونیم نا مهربونی ها و بی وفایی هامون رو جبران کنیم....

راستی چه کسی می دونه فردا فرصتی برای جبران نامهربونی ها و غفلت های امروز پیدا می کنه...؟؟!!

کی می دونه؟؟!!!!!!


 
خب.... دیگه امیدوارم خوشتون اومده باشه..تا بعد...
فعلا بای..


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 3 Mar 2007 ساعت 9:37 موضوع عشق | لینک ثابت


عشق یعنی...!

 
عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم,یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 3 Mar 2007 ساعت 9:32 موضوع عشق | لینک ثابت


عشق

آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.

عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.و. بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.

اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد '
خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست'
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.

عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است.

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.
از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي
behkam bashid......


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 28 Feb 2007 ساعت 9:40 موضوع عشق | لینک ثابت


گریه سزاوار تو نیست

مگر
قطره های نخست
دریایی سازدم
جان داده به صدفی
که مروارید انگشتانت را
می ماند و می رود
آن گاه که ماهیان
بی قرار و فراوان
به شمارشی معکوس می رسند.
گریه سزاوار من است
که گداخته ام به خورشیدی
زمستانی ام به برفی
و در نوبت ام به تعجیلی
و پایی که دیگرم
توان از تو رفتن نیست
باز هم می گویم
سزاوار تر از تو گریه من است
که غرقاب خونم می کند
و راحت و زلال به زاویه درد می رسد
نه
گریه فقط سزاوار من است
________
که می گوید باد ها می مانند و سپیدارها نه؟
پس انعکاس تو در من چگونه آینه ای می سازد
که از حضور خویش غافلم می کند
و تشنگی برهان قاطع زبانی می شود
که به خصلت عصا یی در خود تعبیرم میکند
پس باید چیزی در من نشسته باشد
وقتی تو
بر تارهای بسته ی موهایت
فریاد می زنی:
من....آری من شکل غریق خویشم تا تو سپید بمانی.....
_________


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 28 Feb 2007 ساعت 9:38 موضوع عشق | لینک ثابت


جاده ايست در نگاهم از دوست داشتن و زياديست در سکوتم از عشق ورزيدن
اما نه نگاهم را خواندی و نه سکوتم را...
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

 
Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons 
اگرمي دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمي فهمد،هيچ گاه نگاهت نمي کردم

اگر مي دانستم روزي تو را از دست مي دهم،هيچ گاه به دستت نمي آوردم

اگر مي دانستم جدايي به اين حد تلخ است،هيچ گاه دل به دوستي نمي بستم

اگر مي دانستم جدايي براي عشق است ،هيچ گاه عاشق نمي شدم

اگر مي دانستم سرانجام عاشقي چنين است هيچ گاه آغاز نمي کردم
 
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 26 Feb 2007 ساعت 11:37 موضوع عشق | لینک ثابت


تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره
                                              آرزوي تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه 
                              جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته
                                   كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته
 
 

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 26 Feb 2007 ساعت 11:35 موضوع عشق | لینک ثابت


من و سايه ام

من و سايه ام

باز هم
راه خواهيم رفت
و من
برايش قلب خواهم دوخت
چشم خواهم کشيد
کفش خواهم خريد
دستهايش را
رنگ خواهم زد...
من و سايه ام
باز هم
راه خواهيم رفت
خواهيم خنديد
خواهيم گريست
و من برايش
سايه بان خواهم بود
 
……………
 
همه دنيا ...ديوار بود
ديوارهاي سنگي
ديوارهاي بلند دلتنگي
و تو را ...ديدم
و هزار پنچره بر روي من گشوده شد
هر پنچره هزار فصل بود
که مرا با آن سوي ديوار آشتي مي داد
هر پنچره هزار خاطره بود
که مرا با خودم آشتي مي داد
تو رفتي، و تمام دنيا دوباره ديوار شد
اين بار ، خسته...در اين سوي ديوار نشسته
ولي با بغض هزار خاطره
از آن سوي ديوار
_______________


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Mon 26 Feb 2007 ساعت 11:21 موضوع عشق | لینک ثابت


lovely

The image

http://www.mojduniya.com/images/thumbnailitems/Hearts/hearts_12.jpg

The image

The image

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 20 Feb 2007 ساعت 11:47 موضوع عشق | لینک ثابت


گریز و درد

 

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
                             راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این
عشق
آتشین پر از درد بی امید
                                       در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا 
                       با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
      رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
                   رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
                          رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
    عشق
من و نیاز تو و سوز و ساز ما
                             از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
                                                               بیرون فتاده بود یکباره راز ما
       رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
                                                        در لابلای دامن شبرنگ زندگی

                                  رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
                                            فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

      من از دو چشم روشن و گریان گریختم
                          از خنده های وحشی طوفان گریختم
                                      از بستر وصال به آغوش سر هجر

                        آزرده از ملامت وجدان گریختم

     ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
                       دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
                              می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
                                          مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
     روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
                        در دامن سکوت بتلخی گریستم
                                   نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

                                            دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

اگر بميرم و پرسي چه بردي اندر خاک؟
زخاک فریاد برآرم که آرزوي تو را...              


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 17 Feb 2007 ساعت 11:41 موضوع عشق | لینک ثابت


20روش عاشقانه (1 )

 

عجب باشکوه است "عشق "...
عشق نيرو مي‌دهد ، عشق زندگي مي‌دهد، عشق شهامت و قدرت مي‌بخشد. عشق بزرگ‌ترين وديعه‌اي است که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است. اگر عشق نبود زندگي هم نبود . کسي که عاشق مي‌شود بايد خود را براي پرداخت بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همان‌طور که لذّت و شادکامي در پي دارد، غم و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت. امّا غم عشق چه غم شيريني است و چه گوارا به‌کام دل عاشق مي‌ريزد حتي اگر دل عاشق را بشکند. زيرا هر چيز شکسته‌اش بي‌خريدار است، مگر دل که شکسته‌اش قيمتي‌تر است و خدايش دوست‌تر دارد.
با خواندن 20مورد زير، وموارد ديگر در مقالات آتي ، خواهيد توانست به‌ راه‌هايي دست بيابيد که هر چند برخي بسيارساده و شايد بي اهميت به‌نظر مي‌رسند ، امّا مسير خوشبختي شما را چندين گام پيش مي‌راند:
1- از هر راهي براي ابراز عشق به همسرتان بهره بگيريد.
2- در عذرخواهي کردن از هم سبقت بگيريد.
3- هميشه همديگر را «عزيزم»، «معشوقم»، «محبوبم» و ... خطاب کنيد.
4- هميشه و در همه جا به هم احترام بگذاريد.
در زندگي هيچ لذّتي اصيل‌تر و شيرين‌تر از عشق وجود ندارد
5- هميشه صبور و شکيبا باشيد.
6- در اماکن عمومي بسيار محتاطانه به ‌همديگر ابراز عشق کنيد.
7- نازش را به جان بخريد.
8- بگذاريد به اندازه کافي استراحت کند.
9- از گفتن کلمه «دوستت دارم» دائم استفاده کنيد.
10- از عطر مورد علاقه‌اش استفاده کنيد.
11- کمد لباس‌هايش را با اشعار و جملات عاشقانه تزئين نماييد.
هر کس که عاشق مي‌شود بايد براي تحمل و چشم‌پوشي خطاهايي که مي‌بيند امّا نمي‌تواند عکس‌العمل نشان دهد، صبور و‌ آرام باشد.
12- با او مانند شاهزاده‌اي زيبا برخورد کنيد.
13- هر روز به يکديگر سخنان محبت‌آميز بگوييد.
14- هنر برقراري ارتباط دوستانه با همسرتان را بياموزيد. هر چند ممکن است در ابتدا با کمي مشکل مواجه باشيد، ولي پس از آن از زندگي لدّت خواهيد برد.
15- به قدري در هم غرق شويد تا مسائل ديگر زندگي را فراموش کنيد.
16- پاهاي خسته همسرتان را ماساژ بدهيد.
17- موها ي همسرتان را آرايش کنيد.
18- در تمام لحظاتي که در کنار هم هستيد به او ابراز عشق کنيد و گاهي احساستان را روي يک ليوان شيشه‌اي بنويسيد.
19- از عشق‌تان دفاع کنيد.
20- روي برف‌هايي که روي زمين باريده است براي هم پيام‌هاي عاشقانه بنويسيد.
اگر قادر نيستيد شخص مورد علاقه‌تان را هيجان زده کنيد او را از عشق سرشار سازيد و اين نکته را نيز بدانيد که در ذات او چيزهايي نهفته است که با شما هم‌خواني دارد.
ادامه دارد...


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Wed 14 Feb 2007 ساعت 10:33 موضوع عشق | لینک ثابت


راز عشق در اين است كه
بيشتر با نگاه حرف بزني ،
اگر هنگام صحبت كردن از نگاه استفاده كني ،
دوست داشتن را به يكديگر منتقل كرده اي
شوخي را با ديگران فراموش نكني ،
در ضمن مراقب شوخي ها هم باش ،
شوخي نا پسند نكن ،
شوخي بايد از روي حسن نيت باشد نه نيشدار
.
راز عشق در اين است كه ..
به محبوبتان قدرت آرامش دهيد ،
واز او قدرت وآرامش دريافت كنيد،
اما....... نه با اصرار.
راز عشق در اين است كه
به ديگري لذت ببخشي ،
ولي عشق را براي لذت نخواهي
زيرا عشق حقيقي هوي  وهوس نيست .
راز عشق در اين است كه
..
 
باورها ،آرمان ها واهدافتان را با يكديگر در ميان بگذاريد.
راز عشق در اين است كه ..
به عشق بيشتر از يكد يگراحترام بگذاريد،
زيرا عشق يك هد يه ازلي خداوند است.
 
حس تملك را از خود دور كني ،
راز عشق در اين است كه .
در حقيقت هيچ كس نمي تواند مال كسي شود .
راز عشق در اين است كه
در سكوت دست يكديگر رابگيريد،
كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد.
راز عشق در اين است كه
به يكد يگرسخت نگيريد،
..
عشقي كه آزادانه هديه نشود ،اسارت است
این نظر من بود :
به نظر تو راز عشق چیه؟


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 13 Feb 2007 ساعت 8:30 موضوع عشق | لینک ثابت


حقیقت زندگی

حقیقت زندگی
هيچوقت به کسی که دوستش داری
دوست داشتنت رو نشون نده نذار بفهمه
که دوستش داری
چون اگر بفهمه به نظرش کوچک و خار میآی
و ازت زده میشه چون میدونه هرموقع بخواد
تورو داشته باشه می تونه به سراغت بياد
و اینطوری تو ارزشه خودت رو از دست میدی
هيچوقت بيشتر از يک بار کسي رو نبخش
و به راحتی از اشتباهش نگذر
چون عادت میکنه هرکاری ميخواد باهات بکنه
و بياد بگه ببخشيد و این عادتش بشه
تو يه انسان هستی و ارزشه
تو بالا هست عشق دوست داشتن چيزه شيرينيه
اما تو این زمونه ديگه عشق واقعيی وجود نداره
پس اول به خودت فکر کن
و بعد به عشق و کسی که دوست داری
شايد فکر کنی من آدم سنگدليم اما اینو بدون :
تجربه با اینکه سنگين بوده اما اینو به من آموخته
هيچوقت این کارو نکردم
به حرف خودم و به حرف عقل گوش ندادم
اما بهايی سنگينی برای این دادم
براي تجربه ای که میگه اول تو و بعد
عشق توصيه نمیکنم
اینو گوش بدی و به حرف من عمل کنی ا
ما يادت باشه اگه تو واسه خودت ارزش قائل نباشی
واسه ديگرانم ارزش نداری
پس اگه این کار را بکنی باور کن که ديگه قلبت نمیشکنه
و غرورت خورد نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و اینطوری ارزشت بيشتر میشه پيش اونی که دوستش داری

 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 13 Feb 2007 ساعت 8:22 موضوع عشق | لینک ثابت


با تو بودن بر من چه سود

 

با تو بودن بر من چه سود
که با تونبودن باشد
وقتی تونباشی عشق هست وقتی توباشی عشق نیست
نمی دانم شاید در تو نباشد
در تو جستم که عشق باشد
در عشق جستم که تو باشی
باشی یا نباشد
هر دو در من هستید
  پس عشق در من هست و همین را بر من بس
 
 
 
با تو هستم
تویی که رویت را  از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی  ٬من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ٬نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن ٬ آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند .
 
 
دلم گرفته و این هیچ بهانه ای نمیخواهد
هیچ دلیلی نمیخواهد
-- یا لااقل من دلیل نمیخواهم!
 
 
 
هميشه فکر ميکردم چقدر باگذشتي!!!
تو هميشه به لجبازي هاي من مي خنديدي،
حتي گاهي که از بهانه گيري هايم بايد ديوانه ميشدي ،باز مي خنديدي
و من بعد از عمري ، تازه فهميده ام که
به چشم يک دلقک به من نگاه ميکردي ...
 


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Tue 13 Feb 2007 ساعت 8:18 موضوع عشق | لینک ثابت


دروغ بزرگ.....

 
 
آفریدگار را سپاس...
نمی دانم این چه سری هست
که وقتی نامش رو می آورم دیگر هیچ چیز به یادم نمی آید
جز اینکه بگویم.......
خدایا ممنونت..............
از برای تمام چیزها
تمام آیاتت
تمام عشقی که در وجود هر آدمی به مانند هر چیز دیگر.....
خدایا کمکم کردی...باز کمکم کن...........
مرا از آزادی محبوس در زندان عشقش رها کن....
مرا از روی دیوار از بی کسی ممنوع!!!
مرا از شعله زیر صفر عشقش که برایت نهان نیست
رهایی ده......
خدایا
کسی را می شناسی که به غیر تو بتواند کمکم کند؟
به اسم زیبایت خداوندگار من قسم
دیگر...به جز تو هنوز تو را کم دارم!!!!!
چطور می توانم حکمتت را بفهمم؟
آیا میشود روزی دوباره ببینمش و به او بگویم دروغ بزرگ عمرم را؟؟؟؟؟؟!!!!!
بگویم ماه من
دوستت ندارم؟
خدایا
اگر این بازی بود
چرا منی را که اول بازی برنده  بودم را بازاندی؟
مطمئن باش اگر نمی خواستی همان اول بازی
بازی را رها می کردم..........
گفتم بازی یاد بازی سرنوشت افتادم.....
همیشه می گفتند:
سرنوشت را می توان از سر    
 نوشت
ولی این بار سرمشقم را گم کردم!!!!
سرمشقم او بود که مرا به نیستی تبدیل کرد....
او بود که تنها مسیر قلبم را از من گرفت
و پس از ورود جای پایش را بر روی قلبم جا گذاشت!!
سرمشقم ماه من بود که باران وار
باد او را به دیاری دیگر پاداش داد...................
سرمشقم را گم کردم.....
از روی چه بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟
از روی کدام دستخط که شاید تو به من دادی بنویسم؟؟؟
خدایا تورا به خودت قسم
بگو.............
بگو آیا کسی که می پرستید روزی مرا
نیز به یاد من است؟؟؟
آیا مرا واقعا فراموش کرد و از دلش راند؟؟؟
یا هنوز هم می گوید دوستت دارم؟
همانطور که هنگام خداحافظی اش که بی رحمانه ترین بود می گفت.....
نمیدانم راست بود یا دروغ؟
نمیدانم باور کنم که دیگر نیست؟
دردانهُ من
..... ماه من......
بی کس تو هنوز انار ترک خورده ات را دارد
انار قرمز گونی  که خون وجودم را امیدوارانه به جریان می اندازد
همانی که هنگام رفتن به یادگار گذاشتی.............
هنوز آن را می بویم
هنوز وقتی بوی آن را حس می کنم
اشک دوریت آزارم می دهد
من
هنوز می پرسم
که
چرا زمانی که می شود شروع نکرد..........................
شروع شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟
منتظر جوابش از خدا هستم
تو که پاسخم را ندادی...............


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 10 Feb 2007 ساعت 11:33 موضوع عشق | لینک ثابت


به که بخشیدی

به که بخشیدی؟
لبخندهایی که از من دریغ کردی
به که باج دادی؟
صداقتی که از آن من بود
به چه کسی سپردی؟
وجودی که هستیم شده بود
همهء باورم بودی که می روی
همهء ستاره ام در این سیاهی ِ تنهایی
همهء آنچه داروندارم بود
همهء من را
همهء تو را
ستاره و باران را
آسمان و زمین را
بهانه کردی
که می روی و بفهمم باید بروی
کاش می دانستم چه باید کرد
کاش کسی چیزی به من می گفت
کسی که در چنین لحظه ای کاری کرده بود
تنها برایت نوشتم:
اگر می روی
خورشید را هم با خودت ببر
بی تو خورشید بر بام آسمان بارانیم
به چه کار می آید؟
همه آرامشی که می روی
همه از تو نیازم
می بینم می روی
می دانم می مانم
تو چه می بینی؟
تو چه می دانی؟

 
 
 
دهانت را می پویند مبادا گفته باشی
دوستت دارم
ذهنت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین!!!


 

نوشته شده توسط دختر آفتاب در Sat 10 Feb 2007 ساعت 11:27 موضوع عشق | لینک ثابت


>